گنج کتاب

انگیزشی، موفقیت، رشد شخصی، شادی، سلامتی، مهارتهای زندگی، کارآفرینی و کسب ثروت

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید                                               دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

حافظ

معجزه چگونه رخ می‌دهد؟

ما عموماً فکر می‌کنیم که معجزه و پیشرفت خارق‌العاده ناشی از انجام آنی یک کار بزرگ است. مثلاً وقتی کسی به موفقیت بزرگی می‌رسد ما به مسیر طولانی و روزمره‌ای که او برای دستیابی به این موفقیت طی کرده است، توجه نمی‌کنیم. ما فکر می‌کنیم مرد یا زن خانه‌به‌دوشی که میلیاردر شد یک‌شبه به شهرت و ثروت دست‌یافته است و به سال‌هایی طولانی که او تحت هر شرایطی به تداوم کارش پرداخت، توجه نداریم.

درواقع اگر دقیق و عمیق به جهان بنگریم، درختان، آسمان، آدم‌ها، پرندگان همه و همه را چون معجزه‌ای شگفت‌انگیز می‌یابیم. اینشتین جمله جالبی دارد. می‌گوید:

 «دو جور می‌توانید به جهان نگاه کنید: اینکه که هیچ معجزه‌ای وجود ندارد یا اینکه همه‌چیز معجزه است.»

شما چگونه به جهان و کارهای روزمره خود نگاه می‌کنید؟

همه ما هر روز کارهایی عادی و روزمره داریم. صبح در لحظه‌ای از خواب بیدار می‌شویم، درحالی‌که هنوز چشمانمان بسته است. در این لحظات به چه فکر می‌کنید؟ بیداری خود را چگونه آغاز می‌کنید؟ آیا می‌دانید که افکار و احساسات شما در اولین لحظات بیدار شدن چقدر در کیفیت زندگی آن روز شما تعیین‌کننده است؟

خودم به‌محض بیدار شدن این بیت از سعدی را با صدای بلند و معمولاً به آواز می‌خوانم و تکرار می‌کنم:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست          عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

این‌چنین، من، منشأ حقیقی جهان هستی را به خاطر می‌آورم و از بابت معجزۀ حیات، تمام خوبی‌ها، زیبایی‌ها و نعمت‌های زندگی‌ام سپاسگزاری می‌کنم و عشق خودم را به خدا و تمام جهان اعلام می‌کنم. این کار باعث می‌شود که روزم را باانرژی و اشتیاق و عشق آغاز کنم و به‌این‌ترتیب تمام لحظات آن روز را چون فرصتی استثنایی برای بودن، شادی، لذت و هیجان می‌بینم و هیچ کاری را بی‌اهمیت نمی‌دانم. این نگرش واقعاً زندگی‌ام را معجزه‌آسا کرده است و دائماً احساس و تجاربی شگفت‌انگیز را برایم فراهم می‌کند.

جرج واشنگتن زمانی گفت:

«اگر کارهای عادی را به‌صورت غیرعادی انجام دهید نظر دنیا به شما جلب می‌شود.»

ما معمولاً کارهای عادی مثل مسواک زدن، دستشویی رفتن، سلام کردن به دیگران، خرید نان، پوشیدن شلوار، آماده شدن برای خواب و ... را عادی و بی‌اهمیت در نظر می‌گیریم. اما حقیقت این است که با نگرش درست هر یک از این کارهای به‌ظاهر ساده و بی‌اهمیت را می‌توانیم به منبع خلق معجزات بزرگ در زندگی‌مان بدل کنیم.

اگر صرفاً تمام تمرکز خود را بر آن کار قرار دهیم با معجزۀ تجربۀ لحظۀ حال روبرو خواهیم شد. ذهن ما معمولاً همیشه به‌طور خودکار در حال فعالیت است. فعالیت ذهن یعنی جدایی از لحظه حال. چون ذهن همیشه یا در گذشته پرسه می‌زند یا در آینده و نمی‌تواند لحظه حال را درک کند. تنها با توقف ذهن است که تجربۀ حضور در اکنون ممکن می‌شود. تجربۀ حضور در لحظۀ حال به معنی تجربۀ سرور، آرامش و معجزۀ هستی است. تبدیل هر کار کوچک به مراقبه‌ای برای زیستن در لحظۀ حال می‌تواند درهای معجزاتی شگفت‌انگیز را به زندگی شما بگشاید.

دکتر رابرت راسل، نویسندۀ معروف می‌گوید:

«خلق عظمت در زندگی بسیار ساده است. هر کس می‌تواند این کار را انجام دهد. کافی است کارهای عادی را همه‌روزه به طرزی غیرعادی انجام دهید.»

اگر تصمیم بگیرید که از امروز هر کاری را با تمام وجود خود، گویی که مهم‌ترین کار دنیاست انجام دهید و تمام توجه، انرژی و وجود خود را بر آن متمرکز کنید زندگی شما به‌مرور سرشار از معجزاتی عظیم خواهد گردید و شادی، سلامتی و ثروت از هر سو به طرفتان سرازیر خواهد شد.

معجزۀ وجود و حیات خود و جهان را دست‌کم نگیرید و به هیچ کاری به‌عنوان کاری عادی و بی‌اهمیت نگاه نکنید و همیشه به خار داشته باشید که:

کار بی‌اهمیت وجود خارجی ندارد، فقط نگرش بی‌اهمیت وجود دارد.

منبع: سایت زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: معجزه، تمرکز، کار بزرگ، موسی توماج ایری، سایت زندگی رویایی، موفقیت، نگرش،

[ پنجشنبه 11 مهر 1398 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

تو خود حجاب خودی

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست                                    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

حافظ

سال‌های زیادی از زندگی‌‌ام فکر می‌کردم که عواملی مثل ژنتیک، والدین، محیط، دوستان، دشمنان، اطرافیان، نژاد، مذهب، سیاست، دولت و امثال آن‌ها مانع دستیابی من به موفقیت و اهدافم بوده‌اند. ذهن من دلایل بسیار خوب و منطقی زیادی برای علل شکست‌ها و ناکامی‌هایم داشت که همه این علت‌ها نیز عواملی بیرون از وجود خودم بودند. این طرز فکر همچنان ادامه داشت و شکست‌های من هم همین‌طور. تنها کاری که از دست من برمی‌آمد نفرین کردن زمین و زمان بود و گله از بخت بد خود. تا روزی که این وضع برایم واقعاً سخت و غیرقابل‌تحمل شد.

روزی غرق این افکار در شهر راه می‌رفتم. در روز روشن، همه‌جا و همه‌چیز تاریک و نومیدکننده به نظر می‌رسید و من همچنان انواعی از بدوبیراه نثار شرایط می‌کردم. در عالم خودم بودم که صدای بلندی به خودم آورد: «آقا از سر راه برو کنار!». من بدون اینکه متوجه باشم از پیاده‌رو به وسط خیابان یک‌طرفه‌ای آمده بودم و به‌آرامی راه می‌رفتم درحالی‌که ماشین‌ها دنبالم صف‌کشیده بودند. وقتی‌که متوجه اوضاع شدم و خودم را به پیاده‌رو کشاندم، جمله‌ای همچنان داشت در ذهنم تکرار می‌شد:

آقا از سر راه برو کنار!

اما این جمله برایم جز جمله‌ای امری که با لحنی نزدیک به فحش ادا شده بود هیچ معنای دیگری نداشت، تا وقتی‌که نیمه‌های همان شب با کابوسی ترسناک، درحالی‌که خیس عرق شده بودم و تمام بدنم می‌لرزید، از خواب پریدم.

داشتم همان صحنه خیابان را خواب می‌دیدم که غرق در افکارم بودم و ناگهان با همان صدا و همان جمله به عقب برمی‌گشتم و ازآنچه دیدم میخکوب شدم و تا حد مرگ ترسیدم. من به‌جای اینکه ماشین‌ها را ببینم خودم را روبروی خودم دیدم. این صحنه عجیب را نمی‌توانستم فراموش کنم و تا صبح نتوانستم بخوابم.

با مشاهده سپیده صبح جرقه‌ای صفحه تاریک ذهنم را روشن کرد و توانستم پیام آن خواب را کشف کنم.

باید از سر راه خود کنار می‌رفتم.

این ادراک شوک عمیقی بر من وارد کرد. طرز فکر من در نسبت دادن علل ناکامی‌ام به شرایط بیرونی باعث شده بود که نتوانم هیچ تغییر مثبتی در زندگی‌ام به وجود آورم. دلیلش این بود که شرایط بیرونی تحت کنترل من نبودند، بنابراین نتیجه این می‌شد که همیشه محکوم‌به شکست باشم.

حالا می‌فهمیدم که گویا قسمتی از وجود من مانع رشد و موفقیت خودم شده بود. انگار دو من داشتم. منی که تمایل به موفقیت و پیشرفت داشت و منی که دوست داشت شکست بخورد. با مطالعه در این زمینه فهمیدم که واقعاً چنین چیزی وجود دارد. عارضه‌ای که در روانشناسی با عناوینی چون عقده یونس، ترس از بزرگی، خودتخریبی، خودویرانگری و خودآزاری از آن نام برده شده بود.

فهمیدم که در وجود همه ما یک خود برتر یا خود ایدئال وجود دارد که همیشه در پی رشد و شکوفایی بیشتر است. همه ما دارای استعدادی ویژه و نبوغی ذاتی هستیم که نیازمند کشف، رشد و شکوفایی است. تحقیقات دانشمندان نشان می‌داد که تقریباً همه کودکان (98%) نوابغی خلاق‌اند. اما فقط 2% از بزرگ‌سالان قادر به شکوفایی نبوغ خود می‌شوند. این آماری ناامیدکننده است.

تحقیقات نشان می‌داد که تمام امکانات فیزیولوژیک و عصب‌شناختی لازم برای رشد و توسعه این نبوغ ذاتی تا سال‌های پیری پایدار می‌مانند. پس علت این شکست بزرگ چه می‌توانست باشد؟

علت اصلی همان قرار گرفتن بر سر راه موفقیت خود است. خانواده، مدرسه و فرایند اجتماعی شدن در سرکوب نبوغ ذاتی مؤثر هستند اما نه مستقیماً. آن‌ها با ایجاد باورهای محدودکننده، ترس، تضعیف عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفس شخص، خود او را به دیوار بزرگی در مسیر شکوفایی استعدادهایش بدل می‌کنند.

فهمیدن این حقیقت که سال‌ها خودم مانع پیشرفت و موفقیت خودم بوده‌ام برایم تلخ و تکان‌دهنده بود. بارها شنیده بودم که حقیقت تلخ است و حالا داشتم با تمام وجود شدت این تلخی را احساس می‌کردم. اما جمله دیگری را نیز به خاطر آوردم که از شدت این تلخی می‌کاست:

حقیقت را دریابید و آن شما را آزاد خواهد کرد.       مسیح (ع)

با پی بردن به این حقیقت و پذیرش آن علیرغم تمام تلخی‌اش به‌مرور از سر راه خود کنار رفتم و اجازه دادم که خویشتن حقیقی و خلاقم خود را عیان و بیان کند.

فهمیدم که برای انجام کارهایی که دوست دارم نیازی به اجازه هیچ‌کسی ندارم جز خودم.

به خودم اجازه دادم که خودم باشم.

به خودم اجازه دادم که کامل نباشم.

به خود اجازه دادم که کارهایی را که دوست دارم بکنم.

به خودم اجازه دادم که بازی کنم.

به خود اجازه دادم که خیال‌بافی کنم.

به خودم اجازه دادم که لذت ببرم.

به خودم اجازه دادم که اشتباه کنم.

به خودم اجازه دادم که شکست بخورم.

به خودم اجازه دادم که دوباره به پا خیزم.

به خودم اجازه دادم که هر طور که دوست دارم زندگی کنم.

به خودم اجازه دادم که خودم را همان‌طوری که هستم، با همۀ روشنایی و تاریکی‌ها، دوست بدارم.

به خودم اجازه دادم که بزرگ فکر کنم.

به خودم اجازه دادم که نور وجودم بر جهان بتابد.

و ...

این‌چنین بود که با کنار رفتن از سر راه خودم و پذیرش بی‌قیدوشرط همۀ ابعاد وجودم گویا دوباره زاده شدم، سرشار از شادمانی و آرامش. فهمیدم که همۀ ما موجوداتی باشکوه و شگفت‌انگیز هستیم با پتانسیل‌های نامحدود و نبوغی منحصربه‌فرد و تنها کاری که لازم است بکنیم تا این عظمت به ظهور برسد این است که از سر راه خود کنار برویم.

منبع: سایت زندگی رویایی

 

 

 





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: موفقیت، ترس، موانع، مشکلات، خودشکوفایی، عزت نفس، موسی توماج ایری،

[ سه شنبه 19 شهریور 1398 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

خودمو گم کردم

helia :

با سلام خدمت شما استاد گرامی
خیلی ازتون متشکرم مطالبی که در اختیارم گذاشتین خیلی باارزش هستن ممنون از وقتی که برامون میذارید.
راستش من حتی خودم هم نمیدونم چه ارزوهای دارم خودمو گم کردم شدیدا تو پیچیدگیها ذهنی خودم لجبازیهام و خوددرگیریهام گیر افتادم نمیدونم چیکار کنم هرروز یه تصمیم میگیرم یه روز میخوام نویسنده و سخنران بشم روز دیگه میخوام مخترع بشم خلاصه هرروز یه تصمیم جدید میگیرم حالا شما بهم بگید من که هیچ راهی نمیتونم برای خودم انتخاب کنم چطور میتونم ب این فک کنم که چطور باید ب انتهای راه برسم خسته شدم از این همه کلافگی گاهی اوقات دلم میخواد ب هیچی فک نکنم بشینم فقط خونهداری بکنم ولی یه حسی درونم میگه من تواناییهام خیلی بیشتر از این حرفاس باید برای کاری که ب این دنیا اومدم پافشاری کنم تا بش برسم ولی واقعا نمیدونم که چی میخوام چن روز هس که تمام ارزوها واهدافی که در تمام این سالها میخواستم رو روی کاغذ نوشتم تا ب این وسیله بتونم چیزی که واقعا با تمام وجودم ارزوش رو دارم پیدا کنم ولی بازم نتونستم بفهمم لطفا راهنماییم کنید چیکار کنم که بتونم از پیچیدگیهای ذهنی خودم و خوددرگیریهام خلاص بشم و بتونم واقعا بفهمم که از این دنیا چی میخوام و چه ارزویی دارم و برای چی ب این دنیا اومدم.

………………………………………………..

موسی توماج ایری:

سلام دوست عزیز

آخرین سوال شما در واقع بنیادی ترین سوالی است که ممکن است به ذهن یک انسان برسد: برای چه به این دنیا آمدم؟
به همین دلیل بهتر است از پایان آغاز کنیم. این سوال را می توان از دو جهت مطرح کرد: الف-هدف از خلقت من به عنوان یک انسان و ظهور من در این جهان چیست؟ ب- من برای انجام چه کار خاص و ویژه ای به دنیا آمده ام؟
سوال الف، انسان نوعی (همه بشریت) را شامل می شود. پیامبران و فلاسفه و متفکران پاسخ های مختلفی به این سوال داده اند. به نظر من ما برای رشد و تکامل معنوی به این دنیا آمده ایم و این هدف غایی از خلقت و ظهور ما در این جهان است. پس هدف زندگی ما رشد و تعالی بیشتر معنوی و نزدیکی هر چه بیشتر به منشاء وجودی خویش است.
سوال ب به رسالت شخصی ما مربوط می شود که من در مورد آن در کتاب خودنبوغ شناسی و کتاب راه آسان ثروتمند شدن توضیح داده ام و در سایت نیز مطالبی در مورد آن وجود دارد.

شما گفته اید که “خودمو گم کردم”، قریب به اتفاق ما خودمان را گم کرده ایم. در مدرسه درسی به نام خودشناسی وجود ندارد. درس زیست شناسی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی شناسی، جغرافیا (شناخت کشورها)، کیهان شناسی و … وجود دارد اما خودشناسی نه. گویا شناخت هر چیزی اهمیت دارد الا شناخت خودمان. البته منظور این نیست که با یک کتاب و برنامه درسی به نام خودشناسی می توانستیم خودمان را بشناسیم بلکه منظور اهمیت مسئله است. به دلیل همین اهمیت ندادن به شناخت و کشف خویشتن است که در جهانی با انسان های گمگشته زندگی می کنیم. انسان هایی که دائما با ارزش های مبتنی بر تبلیغات بازرگانی که دائما ما را به خرید و مصرف بیشتر برای رفع نیازهایی که به طور ساختگی در ما به وجود آورده اند، بمباران و وسوسه می شوند. متاسفانه مدعیان آموزش تکنیک های موفقیت و دستیابی به ثروت، شادی، خوشبختی و … نیز در همین زمین بازی می کنند و فقط در حکم مُسکنی موقت برای انسان خسته، بی هدف و گمگشته ی معاصر هستند.
نتیجه اینکه مشکل شما بحرانی عمومی است اما اینکه شما برخلاف دیگران بر آن آگاهی یافته اید جای تحسین دارد. شما می توانید از مسکن موقت تکنیک ها و شعبده های روانشناختی استفاده کنید یا اینکه به سراغ ریشه ی مسئله بروید که همان سوال آخر شماست. اگر بتوانید پاسخ آن سوال را شخصا پیدا کنید در آن صورت آرامش، شادمانی و سعادت حقیقی را تجربه خواهید کرد.


منبع: زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، خانواده، تربیتی، رشد شخصی، شادی،
برچسب ها: مشاوره، موفقیت، هدف، گمگشتگی، معنی زندگی، فلسفه زندگی، خودشناسی،

[ شنبه 5 اسفند 1396 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

چطور ترس‌ های خود را به موفقیت تبدیل کنیم؟


همه‌ی ما در بخشی از وجودمان می‌دانیم که توانایی انجام کارهای بزرگ‌تری را داریم. می‌دانیم که نتایجی بسیار بهتر از آنچه را تاکنون به دست آورده‌ایم را می‌توانیم کسب کنیم. می‌دانیم که با انجام کارهایی می‌توانیم به موفقیت، پیشرفت و درآمد بیشتری برسیم. اما این کارها را انجام نمی‌دهیم و یکی از دلایل اصلی عدم انجام آن‌ها، ترس است. ما از تغییر کردن، از حرف دیگران، از خودخواه به نظر رسیدن، از شکست‌ خوردن و حتی از موفق شدن و چیزهای بسیارِ دیگر می‌ترسیم. این ترس‌ها باعث می‌شود که به آنچه هستیم، آنچه انجام می‌دهیم و آنچه داریم بسنده کنیم. بدین ترتیب ترس ما را مجبور می‌کند که در حدی بسیار پایین‌تر از آنچه که واقعاً لیاقتش را داریم، زندگی کنیم. اما اگر می‌دانستید که ترس‌هایتان را می‌توانید به موفقیت تبدیل کنید آیا به چشم یک موهبت به آن نگاه نمی‌کردید؟ ترس‌ها پیام‌هایی هستند که ما را به قوی‌تر شدن، رشد کردن و موفقیت و کسب دستاوردهای بزرگ فرامی‌خوانند. غلبه بر یک ترس، هر چقدر هم که برای شما بزرگ به نظر برسد، می‌تواند در یک لحظه اتفاق بیفتد.  با عمل به توصیه‌های این مقاله می‌توانید ترس‌هایتان را به موفقیت‌ها و دستاوردهای بزرگ تبدیل کنید و سرنوشت جدیدی سرشار از هیجان، شادمانی، پیشرفت و ثروت را برای خود رقم بزنید.

«ترس بیش از هر عامل دیگری در دنیا، افراد را به زانو در می‌آورد و شکستشان می‌دهد.» امرسون

ترس چیست؟

ترس میلیون‌ها سال قبل یک سیستم هشداردهنده‌ی بدن بود که به ما پیام می‌داد که در معرض خطر مرگ قرار داریم. وقتی اجداد ما در غارها و جنگل‌ها زندگی می‌کردند هر آن ممکن بود توسط حیوانات وحشی بلعیده شوند. در آن دوران ترس و نگرانی، هشداری بود که ما را به پرهیز از خطرات محیط و ماندن در محدوده‌ی اَمن خود در غارها و در محیط آشنای قبیله وادار می‌کرد. این ترس‌ها باعث شد که ما برای کاهش خطرات دست به ابتکار بزنیم. برای دفاع از خود در برابر خطرات محیط، سلاح‌، مسکن و ابزارهای مختلفی را اختراع کنیم. چنین بود که ترس باعث شد ما هر چه بیشتر از قوای عقلانی و خلاقه خود استفاده کنیم و در طول هزاران سال به عنوان گونه‌ی انسانی دوام آوریم. بنابراین ترس نه تنها احساسی طبیعی است بلکه مفید هم هست. تنها مشکلی که وجود دارد این است که ذهن ما که همواره بقای ما را در اولویت قرار می‌دهد در مواقع بسیاری ما را از اقدامات و تلاش‌هایی که برای رشد و پیشرفت ما ضروری است، هم می‌ترساند. این ترس‌ها ما را وادار به ماندن در محدوده‌ی راحتی خود کرده و از تجربه‌های جدید باز می‌دارند.

تجربه‌ی ترس

ترس، احساس انتظار همراه با نگرانی و بیم و هراس است. ترس همراه با ترشح آدرنالین احساس فیزیکی مشخصی مثل افزایش ضربان قلب، افزایش دمای بدن، سیخ شدن موهای بدن و علائم مشابه را ایجاد می‌کند. این علائم در مواجهه با موقعیت ترسناک به صورت طبیعی و ناآگاه به وجود می‌آیند.

«ترس احساسی اجتناب‌ناپذیر و واقعی است اما شیوه‌ای که آن را درک می‌کنیم و به آن واکنش می‌دهیم، این طور نیست.» مایکل رِی

روی دیگر ترس

ترس را می‌توان به عنوان فرصتی برای نگرشی نو به زندگی در نظر گرفت. ترس در نهایت یک هیجان قوی است و اگر آن را تا مبدأ خود دنبال کنیم، می‌بینیم که یک نیرو است. نیرویی که می‌توانیم از آن برای دست یافتن به اهداف دلخواه خود استفاده کنیم. ترس کاری را به ما نشان می‌دهد که نیاز داریم انجام دهیم. کاری که می‌توانیم از آن چیز یاد بگیریم. کاری که انجامش می‌تواند ما را به سطح جدیدی منتقل کند. ترس ماهیت آزمون‌های زندگی ما را مشخص می‌کند. روبرو شدن با این آزمون‌ها فرصت‌های جدیدی را برای رشد و پیشرفت ما فراهم می‌کند.

«با هر تجربه‌ای که در طی آن به راستی خود را وادار به نگریستن به چهره‌ی ترس می‌کنید، قدرت، جرئت و اعتماد به نفستان بیشتر می‌شود.» النور روزولت

ترس‌ به ما چه می‌گوید؟

ترس از چیزهای مختلفی ناشی می‌شود. ترس از سوسک و موش گرفته تا ترس از ارتفاع، ترس از محیط بسته و غیره. اما آن ترسی که اینجا مورد نظر ماست ترس از روبرو شدن با یک موقعیت یا تجربه جدید در زندگی است. تا سال دوم دبیرستان من از صحبت در کلاس و جمع می‎‌ترسیدم. این ترس تا قبل از دبیرستان مشکل زیادی برای من ایجاد نکرد. اما در دبیرستان نمونه، مقدار زیادی از نمره نهایی مربوط به پاسخ به سؤالات سر کلاس بود. من علیرغم اینکه پاسخ بسیاری از سؤالات را می‌دانستم به دلیل ترس از صحبت در جمع، تمام این نمره‌ها را از دست می‌دادم. اگر من می‌توانستم با این ترسم روبرو شوم پاداش بزرگی در انتظارم بود. این ترس به من می‌گفت که برای کسب آنچه لیاقتش را دارم، باید با آن روبرو شوم. اگر در درون خود از چیزی می‌ترسید حتماً روبرو شدن با آن ترس فرصت رشد و پیشرفت چشمگیری را برای شما به همراه خواهد داشت.

شش شبح ترس

«ترس و نگرانی سریع‌تر از کار انسان را هلاک می‌کند.» ناپلئون هیل

آن نوع ترس‌هایی که با رشد و تغییر ما مرتبط هستند انواع محدودی دارند. ناپلئون هیل در کتاب معروف «بیندیشید و ثروتمند شوید» شش ترس اصلی را برشمرده است که عبارت‌اند از:

  • ترس از فقر
  • ترس از انتقاد
  • ترس از بیماری
  • ترس از دست دادن عشق و محبت اشخاص
  • ترس از پیری
  • ترس از مرگ

سایر ترس‌ها اهمیت کمتری دارند و احتمالاً در ذیل یکی از این ترس‌ها قرار می‌گیرند. هیچ چیزی مثل فقر، انسان را آزار نمی‌دهد و او را تحقیر نمی‌کند. چه قبول داشته باشیم یا نه، متأسفانه یا خوشبختانه، میزان پول و ثروت شما تعیین‌کننده‌ی مقدار زیادی از ارزش، انسانیت و احترام شما در جامعه است. پس جای تعجب نیست که از فقر و بی‌پولی بهراسیم. ترس از انتقاد تا حدود زیادی باعث نابودی ابتکار و خلاقیت ما می‌شود. ترس از انتقاد ما را وامی‌دارد که همرنگ جماعت شده و به رونوشتی از سایرین تبدیل شویم. ترس از بیماری با ترس از ناتوانی، درد و رنج و در نهایت با ترس از مرگ مرتبط است. ترس از بیماری، علت بیماریِ بسیاری از افراد است. ریشه‌ی ترس از دست دادن عشق و محبت دیگران احتمالاً به دوران حجر بازمی‌گردد که هر مردی با زور بازو می‌توانست زنان را تصاحب کند. زور بازو در جوامع متمدن، با قدرت‌های ظریف‌تری مثل قدرت دانش، شهرت، ثروت، منزلت اجتماعی و امثال آن جایگزین شده است. ترس از مرگ شاید ریشه‌ای‌ترین و عمیق‌ترین ترس در وجود ماست. برای ذهن ما، مرگ به منزله‌ی نابودی و گسستن تمام وابستگی‌های مادی است. تمام انواع ترس به نحوی به ترس از مرگ و فنا مربوط می‌شوند. مرگ ریشه‌ی اصلیِ بسیاری از اضطراب‌های ماست. هر یک از ما در مقاطعی مختلف از زندگی خود یکی از این ترس‌ها یا ترکیبی از آن‌ها را تجربه می‌کنیم. واکنش ما در برابر این ترس‌ها تعیین‌کننده‌ی میزان رشد شخصی و کیفیت و غنای زندگی ماست.

از چه چیزی می‌ترسید؟ چه کاری شما را می‌ترساند؟ ترس مانع کدام اقدام و تغییری در زندگی شما شده است؟ فهرستی از ترس‌های خود تهیه کنید.

سه راهی ترس

کارن هورنای، نظریه‌پرداز بزرگ روانکاوی،معتقد است که مردم در برابر ترس سه نوع واکش از خود نشان می‌دهند:

  • دور شدن از ترس
  • مبارزه با ترس
  • حرکت به سوی ترس

بیشتر افراد از ترس دور می‌شوند. روانکاوان این عمل انکار یا اجتناب از ترس را «سرکوب» می‌نامند. ما بسیاری از استعدادها و قابلیت‌های درونی خود را به دلیل ترس سرکوب می‌کنیم و فرصت رشد و تکامل را از خود می‌گیریم. عواقب دور شدن و اجتناب از ترس می‌تواند روان رنجوری و روان‌پریشی باشد. در مورد افراد بسیاری، ترس‌های انکار یا اجتناب شده از بین نمی‌روند، بلکه بارها و بارها در قالب اختلال‌های روانی مختلف بازمی‌گردند. مبارزه با ترس می‌تواند در مواردی باعث غلبه بر آن شود اما در این صورت به ریشه آن دست نمی‌یابید. مثل این است که برای غلبه بر ترس از ارتفاع، با چتر نجات بپرید. در نهایت شاید بتوانید با ترسی کمتر یا با آرامش از هواپیما بپرید اما وقتی به بالکن خانه دوست خود در طبقه دهم می‌روید، هنوز هم می‌ترسید. چرا؟ چون ریشه ترس شما از ارتفاع، هنوز از بین نرفته است.

نگریستن در چهره‌ی ترس

 اما حرکت به سوی ترس به منزله‌ی نگریستن به چهره‌ی آن است. وقتی به یک ترس نزدیک می‌شوید، با آن ترس و ریشه آن آشنا می‌شوید. در این حالت باید به آن توجه کنید، با آن ترس بمانید و یاد بگیرید که مناسب‌ترین واکنش کدام است. وقتی می‌ترسید چه اتفاقی می‌افتد؟ چه احساسات جسمانی دارید؟ آن‌ها را یادداشت کنید. چه چیزی از ترس خود می‌آموزید؟ وقتی این چنین با ترس روبرو می‌شوید و به آن توجه می‌کنید بیشتر اوقات ترس ناپدید می‌شود و ذهن شفاف و روشن می‌گردد.

«با شهامت، چیزهای بزرگی را بخواهیم تا ما را به پیروزی‌های باشکوهی برسانند. حتی اگر از مسیر شکست عبور کنیم، بسیار بهتر از آن است که مانند روح‌های حقیری باشیم که نه لذتی می‌برند و نه رنجی را تحمل می‌کنند. این روح‌ها در برزخی کسل‌کننده زندگی می‌کنند که در آن نه کسی پیروز می‌شود و نه کسی شکست می‌خورد.» تئودور روزولت

بدترین و بهترین اتفاق

یک ترس و چالش اصلی خود را در نظر بگیرید. این می‌تواند ترس از پیشنهاد ازدواج به یک شخص، درخواست حقوق بیشتر از رئیستان، شروع یک کسب و کار جدید، تصمیم به مهاجرت و هر کاری باشد که برای خودتان مهم است و اقدام به آن ترس زیادی را در شما ایجاد می‌کند. حالا فرض کنید که با احتیاط‌ها و آمادگی‌های لازم دست به آن کار می‌زنید. در این صورت بدترین اتفاقی که ممکن است رُخ دهد، چیست؟ اگر پیشنهاد ازدواجتان رد شود یا اگر ورشکست شوید؛ چه مشکلاتی برای شما پیش می‌آید؟ چه چیزی را از دست می‌دهید؟ تمام آنچه را در این حالت پیش خواهد آمد، بنویسید. اغلب اشخاص وقتی این کار را انجام می‌دهند از میزان ترس آن‌ها کاسته می‌شود. حالا بهترین اتفاقی را که در صورت اقدام با وجود ترستان ممکن است رُخ دهد را در نظر بگیرید. از فرد دلخواه خود برای ازدواج جواب مثبت می‌گیرید و یک زندگی عاشقانه را با هم شروع می‌کنید. کسب و کاری موفق و عالی پیدا می‌کنید. تمام جزئیات این موفقیت را بنویسید. در آن صورت شما چه جور آدمی خواهید بود؟ چه احساساتی خواهید داشت؟ دیگران در مورد شما چه خواهند گفت؟ چه دستاوردهایی برای خود و دیگران به ارمغان خواهید آورد؟ وقتی جنبه‌ی مثبت مواجهه با ترستان را در برابر جنبه‌ی منفی آن قرار می‌دهید نه تنها ترستان کمتر شده بلکه تمایل و اشتیاقتان نیز برای حرکت به سوی آن و اقدام علیرغم ترس، بیشتر می‌شود.

«من هم در جاهایی احساس ناامنی کرده‌ام. اما از آنچه در مورد آن احساس ناامنی می‌کنم جدا نمی‌شوم، بلکه به دنبالش می‌روم و می‌گویم: «از چه بترسم؟» شرط می‌بندم که تعداد زیادی از افراد موفق می‌توانند به شما بگویند که خیلی بیشتر از دفعاتی که موفق شده‌اند، شکست خورده‌اند. تعداد شکست‌های خود من خیلی بیشتر از تعداد موفقیت‌هایم بوده است. باید دنبال چیزی بروید که از آن می‌ترسید.» کوین سوربو، هنرپیشه معروف سریال‌های آمریکایی و تاجر موفق

به استقبال ترس بروید!

اجتناب از ترس‌ها ممکن است بهای زیادی برای ما به همراه داشته باشد. اگر نخواهیم با ترس مواجه شویم و اگر علیرغم ترس دست به اقدام نزنیم تمام فرصت‌های خود را برای دستیابی به دستاوردهای بزرگ را از دست می‌دهیم. از آن جایگاهی که لیاقتش را داریم، کنار می‌کشیم و استعدادها و نبوغ ذاتی خود را در پستوی وجود خود دفن می‌کنیم. محصول این نوع زندگی جز حسرت و پشیمانی نخواهد بود. بسیاری از ترس‌های ما صرفاً ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودمان است و واقعیت ندارد.

«در تمام عمر درازی که داشتم، نگران چیزهای بسیاری بودم که بیشتر آن‌ها هرگز اتفاق نیفتاد.» مارک تواین

رشد و پیشرفت ما در گرو روبرو شدن با ترس‌هایمان و اقدام کردن با وجود ترس است. ما از درون به نیروی بیکران قدرت مطلق الهی متصل هستیم. برای روبرو شدن با اقدامات ترسناک، تا جایی که می‌توانید آماده شوید و سپس با توکل مطلق به نیروی بیکران الهی، دست به عمل بزنید و مطمئن باشید که در این صورت هر چه پیش آید در جهت خیر و منفعت شما خواهد بود.

«خدا گفت:

-بیایید کنار این لبه!

آن‌ها گفتند:

-ما می‌ترسیم

خدا گفت:

-بیایید کنار این لبه!

آن‌ها آمدند

خدا آن‌ها را هُل داد

و آن‌ها پرواز کردند.»   گوئیلائوم آپولینار، شاعر فرانسوی

نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای چطور​

منبع: زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: ترس، موفقیت، غلبه بر ترس، بترس اما انجام بده، شجاعت، ترس عادی،

[ یکشنبه 16 مهر 1396 ] [ 12:59 ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

معجزه انجام کارهای عادی به روش غیرعادی

معجزه چیست؟

آیا در زندگی شما معجزه‌ای وجود دارد؟

معجزه چگونه رخ می‌دهد؟

ما عموما فکر می‌کنیم که معجزه و پیشرفت خارق‌العاده ناشی از انجام آنی یک کار بزرگ است. مثلا وقتی کسی به موفقیت بزرگی می‌رسد ما به مسیر طولانی و روزمره‌ای که او برای دستیابی به این موفقیت طی کرده است، توجه نمی‌کنیم. ما فکر می‌کنیم زن خانه به دوشی که میلیاردر شد یک شبه به شهرت و ثروت دست یافته است و به سالهایی طولانی که او تحت هر شرایطی به تداوم کارش پرداخت، توجه نداریم.

در واقع اگر دقیق و عمیق به جهان بنگریم، درختان، آسمان، آدمها، پرندگان همه و همه را چون معجزه‌ای شگفت‌انگیز می‌یابیم. اینشتین جمله جالبی دارد. می‌گوید:

 دو جور می‌توانید به جهان نگاه کنید: اینکه که هیچ معجزه‌ای وجود ندارد یا اینکه همه چیز معجزه است.

شما چگونه به جهان و کارهای روزمره خود نگاه می‌کنید؟

همه ما هر روز کارهایی عادی و روزمره داریم. صبح در لحظه‌ای از خواب بیدار می‌شویم، در حالیکه هنوز چشمانمان بسته است. در این لحظات به چه فکر می‌کنید؟

بیداری خود را چگونه آغاز می‌کنید؟

آیا می‌دانید که افکار و احساس شما در اولین لحظات بیدار شدن چقدر در کیفیت زندگی آن روز شما تعیین‌کننده است؟

خودم به محض بیدار شدن این بیت از سعدی را با صدای بلند و معمولا به آواز می‌خوانم و تکرار می‌کنم:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست          عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

با این کار، من، منشاء حقیقی جهان هستی را به خاطر می‌آورم و از بابت معجزۀ حیات، تمام خوبی‌ها، زیبایی‌ها و نعمت‌های زندگی‌ام سپاسگزاری می‌کنم و عشق خودم را به خدا، زندگی و تمام جهان اعلام می‌کنم. این کار باعث می‌شود که روزم را با انرژی و اشتیاق و عشق آغاز کنم و به این ترتیب تمام لحظات آن روز را چون فرصتی استثنایی برای بودن، شادی، لذت و هیجان می‌بینم و هیچ کاری را بی‌اهمیت نمی‌دانم. این نگرش واقعا زندگی‌ام را معجزه‌آسا کرده است و دائما احساس و تجاربی شگفت‌انگیز را برایم فراهم می‌کند.

جرج واشنگتن زمانی گفت:

اگر کارهای عادی را به صورت غیرعادی انجام دهید نظر دنیا به شما جلب می‌شود.

ما معمولا کارهای عادی مثل مسواک زدن، دستشویی رفتن، سلام کردن به دیگران، خرید نان، پوشیدن شلوار، آماده شدن برای خواب و … را کارهایی عادی و بی اهمیت در نظر می‌گیریم. اما حقیقت این است که با نگرش درست هر یک از این کارهای به ظاهر ساده و بی‌اهمیت را می‌توان به منبع خلق معجزات بزرگ در زندگیمان تبدیل کنیم.

اگر صرفا تمام تمرکز خود را بر کاری که در حال انجام آن هستیم، قرار دهیم؛ با معجزۀ تجربۀ لحظۀ حال روبرو خواهیم شد. ذهن ما معمولا همیشه به طور خودکار در حال فعالیت است. فعالیت ذهن یعنی جدایی از لحظه حال. چون ذهن همیشه یا در گذشته پرسه می‌زند یا در آینده و نمی‌تواند لحظه حال را درک کند. تنها با توقف ذهن است که تجربۀ حضور در اکنون ممکن می‌شود. تجربۀ حضور در لحظۀ حال به معنی تجربۀ سرور، آرامش و معجزۀ هستی است. تبدیل هر کار کوچک به مراقبه‌ای برای زیستن در لحظۀ حال می‌تواند درهای معجزاتی شگفت‌انگیز را به زندگی شما بگشاید.

دکتر رابرت راسل، نویسندۀ معروف می‌گوید:

خلق عظمت در زندگی بسیار ساده است. هر کس می‌تواند این کار را انجام دهد. کافیست کارهای عادی را همه روزه به طرز عالی انجام دهید.

اگر تصمیم بگیرید که از امروز، هر کاری را با تمام وجود خود، گویی که مهمترین کار دنیاست، انجام دهید و تمام توجه، انرژی و وجود خود را بر آن متمرکز کنید زندگی شما به مرور سرشار از معجزاتی عظیم خواهد شد و شادی، سلامتی و ثروت از هر سو به طرفتان سرازیر و زندگیتان از هر لحاظ رویایی خواهد شد.

معجزۀ وجود و حیات خود و جهان را دست کم نگیر و به هیچ کاری به عنوان کاری عادی و بی‌اهمیت نگاه نکن و همیشه به یاد داشته باش که:

کار بی‌اهمیت وجود خارجی ندارد، فقط نگرش بی‌اهمیت وجود دارد.

منبع: سایت زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: موفقیت، معجزه، معجزات کوچک، کارهای کوچک نتایج بزرگ، بزرگ اندیشی، عظمت،

[ پنجشنبه 30 دی 1395 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]