گنج کتاب هر چیزی یا در حال رشد است یا نابودی. رشد فردی امری آگاهانه و ارادی است و به خودی خود رخ نمی‌دهد. امروزه این یک حقیقت مسلم است که وضعیت درونی ما، زندگی بیرونی‌مان را می‌سازد و هر تغییر مثبتی در زندگی، از درون آغاز می‌شود. اطلاعات درست درون ما را متحول می‌کند. «گنج کتاب» محلی برای معرفی و عرضۀ اطلاعاتی است جهت ارتقاء همه جانبۀ کیفیت زندگی شما. http://ganjeketab.mihanblog.com 2019-10-21T00:21:16+01:00 text/html 2019-10-03T05:22:27+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد http://ganjeketab.mihanblog.com/post/286 <p dir="RTL" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi: embed" align="center"><span style="font-size:14.0pt;font-family:IRMitra" lang="AR-SA">فیض روح القدس ار باز مدد فرماید<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>دیگران هم بکنند آن چه <span class="hilite">مسیحا</span> می‌کرد</span></p> <p dir="RTL" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi: embed" align="center"><span style="font-size:14.0pt;font-family:IRMitra" lang="AR-SA">حافظ</span></p> <p dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">معجزه چگونه رخ می‌دهد؟ </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">ما عموماً فکر می‌کنیم که معجزه و پیشرفت خارق‌العاده ناشی از انجام آنی یک کار بزرگ است. مثلاً وقتی کسی به موفقیت بزرگی می‌رسد ما به مسیر طولانی و روزمره‌ای که او برای دستیابی به این موفقیت طی کرده است، توجه نمی‌کنیم. ما فکر می‌کنیم مرد یا زن خانه‌به‌دوشی که میلیاردر شد یک‌شبه به شهرت و ثروت دست‌یافته است و به سال‌هایی طولانی که او تحت هر شرایطی به تداوم کارش پرداخت، توجه نداریم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">درواقع اگر دقیق و عمیق به جهان بنگریم، درختان، آسمان، آدم‌ها، پرندگان همه و همه را چون معجزه‌ای شگفت‌انگیز می‌یابیم. اینشتین جمله جالبی دارد. می‌گوید:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA"><span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;</span>«دو جور می‌توانید به جهان نگاه کنید: اینکه که هیچ معجزه‌ای وجود ندارد یا اینکه همه‌چیز معجزه است.» </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">شما چگونه به جهان و کارهای روزمره خود نگاه می‌کنید؟</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">همه ما هر روز کارهایی عادی و روزمره داریم. صبح در لحظه‌ای از خواب بیدار می‌شویم، درحالی‌که هنوز چشمانمان بسته است. در این لحظات به چه فکر می‌کنید؟ بیداری خود را چگونه آغاز می‌کنید؟ آیا می‌دانید که افکار و احساسات شما در اولین لحظات بیدار شدن چقدر در کیفیت زندگی آن روز شما تعیین‌کننده است؟</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">خودم به‌محض بیدار شدن این بیت از سعدی را با صدای بلند و معمولاً به آواز می‌خوانم و تکرار می‌کنم:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed" align="center"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">این‌چنین، من، منشأ حقیقی جهان هستی را به خاطر می‌آورم و از بابت معجزۀ حیات، تمام خوبی‌ها، زیبایی‌ها و نعمت‌های زندگی‌ام سپاسگزاری می‌کنم و عشق خودم را به خدا و تمام جهان اعلام می‌کنم. این کار باعث می‌شود که روزم را باانرژی و اشتیاق و عشق آغاز کنم و به‌این‌ترتیب تمام لحظات آن روز را چون فرصتی استثنایی برای بودن، شادی، لذت و هیجان می‌بینم و هیچ کاری را بی‌اهمیت نمی‌دانم. این نگرش واقعاً زندگی‌ام را معجزه‌آسا کرده است و دائماً احساس و تجاربی شگفت‌انگیز را برایم فراهم می‌کند.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">جرج واشنگتن زمانی گفت:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">«اگر کارهای عادی را به‌صورت غیرعادی انجام دهید نظر دنیا به شما جلب می‌شود.»</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">ما معمولاً کارهای عادی مثل مسواک زدن، دستشویی رفتن، سلام کردن به دیگران، خرید نان، پوشیدن شلوار، آماده شدن برای خواب و ... را عادی و بی‌اهمیت در نظر می‌گیریم. اما حقیقت این است که با نگرش درست هر یک از این کارهای به‌ظاهر ساده و بی‌اهمیت را می‌توانیم به منبع خلق معجزات بزرگ در زندگی‌مان بدل کنیم. </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">اگر صرفاً تمام تمرکز خود را بر آن کار قرار دهیم با معجزۀ تجربۀ لحظۀ حال روبرو خواهیم شد. ذهن ما معمولاً همیشه به‌طور خودکار در حال فعالیت است. فعالیت ذهن یعنی جدایی از لحظه حال. چون ذهن همیشه یا در گذشته پرسه می‌زند یا در آینده و نمی‌تواند لحظه حال را درک کند. تنها با توقف ذهن است که تجربۀ حضور در اکنون ممکن می‌شود. تجربۀ حضور در لحظۀ حال به معنی تجربۀ سرور، آرامش و معجزۀ هستی است. تبدیل هر کار کوچک به مراقبه‌ای برای زیستن در لحظۀ حال می‌تواند درهای معجزاتی شگفت‌انگیز را به زندگی شما بگشاید.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">دکتر رابرت راسل، نویسندۀ معروف می‌گوید:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">«خلق عظمت در زندگی بسیار ساده است. هر کس می‌تواند این کار را انجام دهد. کافی است کارهای عادی را همه‌روزه به طرزی غیرعادی انجام دهید.»</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">اگر تصمیم بگیرید که از امروز هر کاری را با تمام وجود خود، گویی که مهم‌ترین کار دنیاست انجام دهید و تمام توجه، انرژی و وجود خود را بر آن متمرکز کنید زندگی شما به‌مرور سرشار از معجزاتی عظیم خواهد گردید و شادی، سلامتی و ثروت از هر سو به طرفتان سرازیر خواهد شد.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">معجزۀ وجود و حیات خود و جهان را دست‌کم نگیرید و به هیچ کاری به‌عنوان کاری عادی و بی‌اهمیت نگاه نکنید و همیشه به خار داشته باشید که:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">کار بی‌اهمیت وجود خارجی ندارد، فقط نگرش بی‌اهمیت وجود دارد.</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed">منبع: <b><a href="https://zendegiroyaie.com/" target="_blank" title="">سایت زندگی رویایی</a></b><br><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA"></span><span dir="LTR" style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA"></span></p> <!--[if gte mso 9]><xml> <o:OfficeDocumentSettings> <o:RelyOnVML/> <o:AllowPNG/> </o:OfficeDocumentSettings> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:TrackMoves/> <w:TrackFormatting/> <w:PunctuationKerning/> <w:ValidateAgainstSchemas/> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:DoNotPromoteQF/> <w:LidThemeOther>EN-US</w:LidThemeOther> <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian> <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables/> <w:SnapToGridInCell/> <w:WrapTextWithPunct/> <w:UseAsianBreakRules/> <w:DontGrowAutofit/> <w:SplitPgBreakAndParaMark/> <w:EnableOpenTypeKerning/> <w:DontFlipMirrorIndents/> <w:OverrideTableStyleHps/> </w:Compatibility> <m:mathPr> <m:mathFont m:val="Cambria Math"/> <m:brkBin m:val="before"/> <m:brkBinSub m:val="&#45;-"/> <m:smallFrac m:val="off"/> <m:dispDef/> <m:lMargin m:val="0"/> <m:rMargin m:val="0"/> <m:defJc m:val="centerGroup"/> <m:wrapIndent m:val="1440"/> <m:intLim m:val="subSup"/> <m:naryLim m:val="undOvr"/> </m:mathPr></w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="false" DefSemiHidden="false" DefQFormat="false" DefPriority="99" LatentStyleCount="371"> <w:LsdException Locked="false" Priority="0" QFormat="true" Name="Normal"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 7"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 8"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 9"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 6"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 7"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 8"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 9"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 7"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 8"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 9"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Normal Indent"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="footnote text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="annotation text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="header"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="footer"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index heading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="35" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="caption"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="table of figures"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="envelope address"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="envelope return"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="footnote reference"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="annotation reference"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="line number"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="page number"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="endnote reference"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="endnote text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="table of authorities"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="macro"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toa heading"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="10" QFormat="true" Name="Title"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Closing"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Signature"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="1" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Default Paragraph Font"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text Indent"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Message Header"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="11" QFormat="true" Name="Subtitle"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Salutation"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Date"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text First Indent"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text First Indent 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Note Heading"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text Indent 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text Indent 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Block Text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Hyperlink"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="FollowedHyperlink"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="22" QFormat="true" Name="Strong"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="20" QFormat="true" Name="Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Document Map"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Plain Text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="E-mail Signature"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Top of Form"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Bottom of Form"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Normal (Web)"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Acronym"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Address"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Cite"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Code"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Definition"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Keyboard"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Preformatted"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Sample"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Typewriter"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Variable"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Normal Table"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="annotation subject"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="No List"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Outline List 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Outline List 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Outline List 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Simple 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Simple 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Simple 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Colorful 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Colorful 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Colorful 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 6"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 7"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 8"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 6"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 7"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 8"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table 3D effects 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table 3D effects 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table 3D effects 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Contemporary"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Elegant"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Professional"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Subtle 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Subtle 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Web 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Web 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Web 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Balloon Text"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="Table Grid"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Theme"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" Name="Placeholder Text"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="1" QFormat="true" Name="No Spacing"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" Name="Revision"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="34" QFormat="true" Name="List Paragraph"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="29" QFormat="true" Name="Quote"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="30" QFormat="true" Name="Intense Quote"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="19" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="21" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="31" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="32" QFormat="true" Name="Intense Reference"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="33" QFormat="true" Name="Book Title"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="37" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Bibliography"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="TOC Heading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="41" Name="Plain Table 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="42" Name="Plain Table 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="43" Name="Plain Table 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="44" Name="Plain Table 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="45" Name="Plain Table 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="40" Name="Grid Table Light"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 6"/> </w:LatentStyles> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]> <style> /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri",sans-serif; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} </style> <![endif]--> text/html 2019-09-10T15:27:24+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ تو خود حجاب خودی http://ganjeketab.mihanblog.com/post/285 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><span style="font-family:&quot;Arial&quot;,sans-serif;mso-ascii-font-family: Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-font-family:Arial;mso-bidi-theme-font: minor-bidi;mso-bidi-language:FA" lang="FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-align:center;line-height:normal" align="center"><span dir="RTL" style="font-size:14.0pt;font-family:IRMitra;mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;" lang="AR-SA">میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز</span></p> <p class="MsoNormal" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-align:center;line-height:normal" align="center"><span dir="RTL" style="font-size:14.0pt;font-family:IRMitra;mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;" lang="AR-SA">حافظ</span><span dir="RTL" style="font-size:14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language: FA" lang="FA"></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">سال‌های زیادی از زندگی‌‌ام فکر می‌کردم که عواملی مثل ژنتیک، والدین، محیط، دوستان، دشمنان، اطرافیان، نژاد، مذهب، سیاست، دولت و امثال آن‌ها مانع دستیابی من به موفقیت و اهدافم بوده‌اند. ذهن من دلایل بسیار خوب و منطقی زیادی برای علل شکست‌ها و ناکامی‌هایم داشت که همه این علت‌ها نیز عواملی بیرون از وجود خودم بودند. این طرز فکر همچنان ادامه داشت و شکست‌های من هم همین‌طور. تنها کاری که از دست من برمی‌آمد نفرین کردن زمین و زمان بود و گله از بخت بد خود. تا روزی که این وضع برایم واقعاً سخت و غیرقابل‌تحمل شد.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">روزی غرق این افکار در شهر راه می‌رفتم. در روز روشن، همه‌جا و همه‌چیز تاریک و نومیدکننده به نظر می‌رسید و من همچنان انواعی از بدوبیراه نثار شرایط می‌کردم. در عالم خودم بودم که صدای بلندی به خودم آورد: «آقا از سر راه برو کنار!». من بدون اینکه متوجه باشم از پیاده‌رو به وسط خیابان یک‌طرفه‌ای آمده بودم و به‌آرامی راه می‌رفتم درحالی‌که ماشین‌ها دنبالم صف‌کشیده بودند. وقتی‌که متوجه اوضاع شدم و خودم را به پیاده‌رو کشاندم، جمله‌ای همچنان داشت در ذهنم تکرار می‌شد:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">آقا از سر راه برو کنار!</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">اما این جمله برایم جز جمله‌ای امری که با لحنی نزدیک به فحش ادا شده بود هیچ معنای دیگری نداشت، تا وقتی‌که نیمه‌های همان شب با کابوسی ترسناک، درحالی‌که خیس عرق شده بودم و تمام بدنم می‌لرزید، از خواب پریدم. </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">داشتم همان صحنه خیابان را خواب می‌دیدم که غرق در افکارم بودم و ناگهان با همان صدا و همان جمله به عقب برمی‌گشتم و ازآنچه دیدم میخکوب شدم و تا حد مرگ ترسیدم. من به‌جای اینکه ماشین‌ها را ببینم خودم را روبروی خودم دیدم. این صحنه عجیب را نمی‌توانستم فراموش کنم و تا صبح نتوانستم بخوابم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">با مشاهده سپیده صبح جرقه‌ای صفحه تاریک ذهنم را روشن کرد و توانستم پیام آن خواب را کشف کنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">باید از سر راه خود کنار می‌رفتم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">این ادراک شوک عمیقی بر من وارد کرد. طرز فکر من در نسبت دادن علل ناکامی‌ام به شرایط بیرونی باعث شده بود که نتوانم هیچ تغییر مثبتی در زندگی‌ام به وجود آورم. دلیلش این بود که شرایط بیرونی تحت کنترل من نبودند، بنابراین نتیجه این می‌شد که همیشه محکوم‌به شکست باشم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">حالا می‌فهمیدم که گویا قسمتی از وجود من مانع رشد و موفقیت خودم شده بود. انگار دو من داشتم. منی که تمایل به موفقیت و پیشرفت داشت و منی که دوست داشت شکست بخورد. با مطالعه در این زمینه فهمیدم که واقعاً چنین چیزی وجود دارد. عارضه‌ای که در روانشناسی با عناوینی چون عقده یونس، ترس از بزرگی، خودتخریبی، خودویرانگری و خودآزاری از آن نام برده شده بود. </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">فهمیدم که در وجود همه ما یک خود برتر یا خود ایدئال وجود دارد که همیشه در پی رشد و شکوفایی بیشتر است. همه ما دارای استعدادی ویژه و نبوغی ذاتی هستیم که نیازمند کشف، رشد و شکوفایی است. تحقیقات دانشمندان نشان می‌داد که تقریباً همه کودکان (98%) نوابغی خلاق‌اند. اما فقط 2% از بزرگ‌سالان قادر به شکوفایی نبوغ خود می‌شوند. این آماری ناامیدکننده است.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">تحقیقات نشان می‌داد که تمام امکانات فیزیولوژیک و عصب‌شناختی لازم برای رشد و توسعه این نبوغ ذاتی تا سال‌های پیری پایدار می‌مانند. پس علت این شکست بزرگ چه می‌توانست باشد؟</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">علت اصلی همان قرار گرفتن بر سر راه موفقیت خود است. خانواده، مدرسه و فرایند اجتماعی شدن در سرکوب نبوغ ذاتی مؤثر هستند اما نه مستقیماً. آن‌ها با ایجاد باورهای محدودکننده، ترس، تضعیف عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفس شخص، خود او را به دیوار بزرگی در مسیر شکوفایی استعدادهایش بدل می‌کنند.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">فهمیدن این حقیقت که سال‌ها خودم مانع پیشرفت و موفقیت خودم بوده‌ام برایم تلخ و تکان‌دهنده بود. بارها شنیده بودم که حقیقت تلخ است و حالا داشتم با تمام وجود شدت این تلخی را احساس می‌کردم. اما جمله دیگری را نیز به خاطر آوردم که از شدت این تلخی می‌کاست:</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:center;line-height: normal;direction:rtl;unicode-bidi:embed" align="center"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">حقیقت را دریابید و آن شما را آزاد خواهد کرد.<span style="mso-spacerun:yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span>مسیح (ع)</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">با پی بردن به این حقیقت و پذیرش آن علیرغم تمام تلخی‌اش به‌مرور از سر راه خود کنار رفتم و اجازه دادم که خویشتن حقیقی و خلاقم خود را عیان و بیان کند. </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">فهمیدم که برای انجام کارهایی که دوست دارم نیازی به اجازه هیچ‌کسی ندارم جز خودم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که خودم باشم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که کامل نباشم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خود اجازه دادم که کارهایی را که دوست دارم بکنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که بازی کنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خود اجازه دادم که خیال‌بافی کنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که لذت ببرم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که اشتباه کنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که شکست بخورم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که دوباره به پا خیزم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که هر طور که دوست دارم زندگی کنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که خودم را همان‌طوری که هستم، با همۀ روشنایی و تاریکی‌ها، دوست بدارم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که بزرگ فکر کنم.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">به خودم اجازه دادم که نور وجودم بر جهان بتابد.</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span style="font-size:14.0pt; font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">و ...</span></p> <div style="mso-element:para-border-div;border:none;border-bottom:solid windowtext 1.0pt; mso-border-bottom-alt:solid windowtext .75pt;padding:0in 0in 10.0pt 0in"> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed;border:none;mso-border-bottom-alt:solid windowtext .75pt; padding:0in;mso-padding-alt:0in 0in 10.0pt 0in"><span style="font-size: 14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">این‌چنین بود که با کنار رفتن از سر راه خودم و پذیرش بی‌قیدوشرط همۀ ابعاد وجودم گویا دوباره زاده شدم، سرشار از شادمانی و آرامش. فهمیدم که همۀ ما موجوداتی باشکوه و شگفت‌انگیز هستیم با پتانسیل‌های نامحدود و نبوغی منحصربه‌فرد و تنها کاری که لازم است بکنیم تا این عظمت به ظهور برسد این است که از سر راه خود کنار برویم. <br></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed;border:none;mso-border-bottom-alt:solid windowtext .75pt; padding:0in;mso-padding-alt:0in 0in 10.0pt 0in"><span style="font-size: 14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">منبع: <a href="https://zendegiroyaie.com/" target="_blank" title="">سایت زندگی رویایی</a></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed;border:none;mso-border-bottom-alt:solid windowtext .75pt; padding:0in;mso-padding-alt:0in 0in 10.0pt 0in"><span style="font-size: 14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed;border:none;mso-border-bottom-alt:solid windowtext .75pt; padding:0in;mso-padding-alt:0in 0in 10.0pt 0in"><span style="font-size: 14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">&nbsp;</span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:normal; direction:rtl;unicode-bidi:embed;border:none;mso-border-bottom-alt:solid windowtext .75pt; padding:0in;mso-padding-alt:0in 0in 10.0pt 0in"><span style="font-size: 14.0pt;font-family:IRMitra;mso-bidi-language:FA" lang="FA">&nbsp;</span></p> </div> <!--[if gte mso 9]><xml> <o:OfficeDocumentSettings> <o:RelyOnVML/> <o:AllowPNG/> </o:OfficeDocumentSettings> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:TrackMoves/> <w:TrackFormatting/> <w:PunctuationKerning/> <w:ValidateAgainstSchemas/> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:DoNotPromoteQF/> <w:LidThemeOther>EN-US</w:LidThemeOther> <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian> <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables/> <w:SnapToGridInCell/> <w:WrapTextWithPunct/> <w:UseAsianBreakRules/> <w:DontGrowAutofit/> <w:SplitPgBreakAndParaMark/> <w:EnableOpenTypeKerning/> <w:DontFlipMirrorIndents/> <w:OverrideTableStyleHps/> </w:Compatibility> <m:mathPr> <m:mathFont m:val="Cambria Math"/> <m:brkBin m:val="before"/> <m:brkBinSub m:val="&#45;-"/> <m:smallFrac m:val="off"/> <m:dispDef/> <m:lMargin m:val="0"/> <m:rMargin m:val="0"/> <m:defJc m:val="centerGroup"/> <m:wrapIndent m:val="1440"/> <m:intLim m:val="subSup"/> <m:naryLim m:val="undOvr"/> </m:mathPr></w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="false" DefSemiHidden="false" DefQFormat="false" DefPriority="99" LatentStyleCount="371"> <w:LsdException Locked="false" Priority="0" QFormat="true" Name="Normal"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 7"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 8"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="heading 9"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 6"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 7"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 8"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index 9"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 7"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 8"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toc 9"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Normal Indent"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="footnote text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="annotation text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="header"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="footer"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="index heading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="35" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="caption"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="table of figures"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="envelope address"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="envelope return"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="footnote reference"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="annotation reference"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="line number"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="page number"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="endnote reference"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="endnote text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="table of authorities"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="macro"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="toa heading"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Bullet 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Number 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="10" QFormat="true" Name="Title"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Closing"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Signature"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="1" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Default Paragraph Font"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text Indent"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="List Continue 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Message Header"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="11" QFormat="true" Name="Subtitle"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Salutation"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Date"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text First Indent"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text First Indent 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Note Heading"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text Indent 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Body Text Indent 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Block Text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Hyperlink"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="FollowedHyperlink"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="22" QFormat="true" Name="Strong"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="20" QFormat="true" Name="Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Document Map"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Plain Text"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="E-mail Signature"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Top of Form"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Bottom of Form"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Normal (Web)"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Acronym"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Address"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Cite"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Code"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Definition"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Keyboard"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Preformatted"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Sample"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Typewriter"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="HTML Variable"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Normal Table"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="annotation subject"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="No List"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Outline List 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Outline List 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Outline List 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Simple 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Simple 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Simple 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Classic 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Colorful 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Colorful 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Colorful 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Columns 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 6"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 7"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Grid 8"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 4"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 5"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 6"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 7"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table List 8"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table 3D effects 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table 3D effects 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table 3D effects 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Contemporary"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Elegant"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Professional"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Subtle 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Subtle 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Web 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Web 2"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Web 3"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Balloon Text"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="Table Grid"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Table Theme"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" Name="Placeholder Text"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="1" QFormat="true" Name="No Spacing"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" SemiHidden="true" Name="Revision"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="34" QFormat="true" Name="List Paragraph"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="29" QFormat="true" Name="Quote"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="30" QFormat="true" Name="Intense Quote"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="60" Name="Light Shading Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="61" Name="Light List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="62" Name="Light Grid Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="63" Name="Medium Shading 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="64" Name="Medium Shading 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="65" Name="Medium List 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="66" Name="Medium List 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="67" Name="Medium Grid 1 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="68" Name="Medium Grid 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="69" Name="Medium Grid 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="70" Name="Dark List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="71" Name="Colorful Shading Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="72" Name="Colorful List Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="73" Name="Colorful Grid Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="19" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="21" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="31" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="32" QFormat="true" Name="Intense Reference"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="33" QFormat="true" Name="Book Title"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="37" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" Name="Bibliography"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="39" SemiHidden="true" UnhideWhenUsed="true" QFormat="true" Name="TOC Heading"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="41" Name="Plain Table 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="42" Name="Plain Table 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="43" Name="Plain Table 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="44" Name="Plain Table 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="45" Name="Plain Table 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="40" Name="Grid Table Light"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="Grid Table 1 Light Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="Grid Table 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="Grid Table 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="Grid Table 4 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="Grid Table 5 Dark Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="Grid Table 6 Colorful Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="Grid Table 7 Colorful Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 1"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 2"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 3"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 4"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 5"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="46" Name="List Table 1 Light Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="47" Name="List Table 2 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="48" Name="List Table 3 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="49" Name="List Table 4 Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="50" Name="List Table 5 Dark Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="51" Name="List Table 6 Colorful Accent 6"/> <w:LsdException Locked="false" Priority="52" Name="List Table 7 Colorful Accent 6"/> </w:LatentStyles> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 10]> <style> /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri",sans-serif; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} </style> <![endif]--> text/html 2019-09-09T12:02:22+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ فروشگاه سایت زندگی رویایی برای تهیه کتابهای استاد موسی توماج ایری راه اندازی شد http://ganjeketab.mihanblog.com/post/284 <div align="center"><font size="4"> با سلام به مخاطبان عزیز گنج کتاب، فروشگاه <a href="http://zendegiroyaie.com/" target="_blank" title="">سایت زندگی رویایی</a> سابق جهت خرید کتابهای <font color="#3333FF">استاد موسی توماج ایری</font> به آدرس زیر راه اندازی شد:</font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><a href="http://zendegiroyaie.com/" target="_blank" title=""><font size="5">فروشگاه سایت زندگی رویایی</font></a></div><div align="center"><br></div><div align="center"><br></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="5"><a href="http://zendegiroyaie.com/" target="_blank" title="">http://zendegiroyaie.com/</a></font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4">در حال حاضر فقط فروشگاه سایت زندگی رویایی فعالیت دارد.</font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4">برای کسب اطلاعات بیشتر با ایمیل زیر تماس بگیرید</font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4">mtoumajiri@gmail.com</font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div align="center"><font size="4"><br></font></div><div><br></div><div><br> </div> text/html 2018-05-13T07:40:21+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ روش کشف ایده های مفید و نوآورانه http://ganjeketab.mihanblog.com/post/283 <p style="text-align: center;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/06/crative-idea.jpg" alt="" width="697" height="464"></font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">شما در هر شرایط و مشغول انجام هر کاری که باشید راه بهتر، آسان‌تر و پربازده‌تری برای انجام آن کار وجود دارد. به عنوان یک دانش‌آموز، دانشجو، کارمند، کارآفرین، ورزشکار، هنرمند، معلم، خانه‌دار، مدیر یا رهبر یک گروه، شما همیشه می‌توانید تغییری مثبت و مؤثر در شغل و وضعیت خود ایجاد کنید. لازمه‌ی این تغییر داشتن یک ایده‌ی نوآورانه و اجرای آن است. ایده‌ی خودروی موتوردار تحول بزرگی در زندگی بشر ایجاد کرد. ایده‌ی جاده و خیابان مخصوص عبور خودروها، استفاده از آن‌ها را راحت‌تر کرد. ایده‌ی قوانین راهنمایی و رانندگی باز هم بر راحتی استفاده از خودروها افزود. به مرور ایده‌های جدیدتر، بازدهی مصرف سوخت، سرعت و ایمنی خودروها را بیشتر کرد. حالا ما در شُرُف ورود به عصر خودروهای هوشمند هستیم. ایده‌های جدید هر لحظه در حال تغییر دادن ابعاد مختلف زندگی ما هستند. شاید تغییر بزرگ بعدی در زندگی شما وابسته به کشف و اجرای یک ایده‌ی ساده و نوآورانه باشد. در این مقاله به بررسی روش کشف چنین ایده‌هایی می‌پردازیم.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تفاوت ایده از چیز</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ماشین، لامپ، رایانه و تلفن همراه «چیز» هستند اما منشأ آن‌ها یک فکر است که آن را «ایده» می‌نامیم. اگر ایده وجود نداشت، چیزها به وجود نمی‌آمدند. جرج برنارد شاو این تفاوت را به خوبی توضیح داده است. او می‌نویسد: «فرض کنید شما یک سیب داشته باشید و من هم یک سیب داشته باشم. اگر سیب‌هایمان را با هم تعویض کنیم، باز هم هر کدام یک سیب خواهیم داشت. اما اگر هر کدام از ما یک ایده داشته باشیم و ایده‌هایمان را با هم تعویض کنیم، هر یک&nbsp; از ما دو ایده خواهیم داشت.» در اینجا سیب یک «چیز» است که یک بار قابل استفاده است اما به طور مثال روش پخت کیک سیب یک «ایده» است که بارها و بارها توسط افراد مختلف در هر جای جهان و در هر زمان قابل استفاده است. پس «ایده» بر خلاف «چیز» که یک شی صِرف است، یک عمل خلاق می‌باشد. داشتن ایده و دانش چیزها، مهم‌تر از ساختِ آن‌هاست. پشتِ گوشی آیفون نوشته شده: «طراحی توسط اَپِل در کالیفرنیا؛ مونتاژ در چین» ساختن، عمل مکانیکیِ اجرای یک ایده است. بدون ایده، هیچ محصولی ساخته نمی‌شود. ایده و فکر خلاقانه می‌تواند محصول یا روش انجام کاری را در جهت سهولت، افزایش بازدهی، سرعت و لذت بیشتر متحول کند. بازدهی و نتیجه‌ی «ایده» از اهمیت بسیار بالاتری نسبت به بازدهی و نتیجه‌ی «چیز» برخوردار است. معمولاً آنچه ما را از پیشرفت بیشتر باز می‌دارد نه کمبود «چیزها» بلکه کمبود «ایده» است. به همین دلیل مهارت در تولید ایده‌های جدید ارزش بسیار بالایی دارد و قادر است زندگی ما را در تمام ابعاد بهتر و غنی‌تر کند.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>علایق و دغدغه‌های شما کدام است؟</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">برای اینکه ایده‌های مفید و مؤثر تولید کنید ابتدا باید موضوعاتی را که مورد علاقه شما هستند یا برای شما مسئله و مشکل به حساب می‌آیند، شناسایی کنید. چه چیزی در شما شور و اشتیاق ایجاد می‌کند؟ چه موضوعی برای شما مهم است؟ آیا به دنبال راهی برای کسب درآمد بیشتر هستید؟ آیا تفریح و سرگرمی فعلی شما می‌تواند راهی برای کسب درآمد باشد؟ چطور می‌توانید بخشی از وقت خود را برای پرداختن به علایق خود آزاد کنید؟ ذهن یک ماشین هدفجو (سایکوسایبرنتیک) است و وقتی مسئله خود را مشخص کردید، خود به خود در مسیر تولید ایده‌ قرار می‌گیرد. مرحله بعد آن است که ذهن خود را برای کسب اطلاعات و دانش از منابع مختلف، باز بگذارید.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>پهنای باند فکر خود را افزایش دهید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">لازمه‌ی یافتن ایده‌های جدید و خلاقانه، گشودن ذهن به روی تمام منابع موجود است. اگر مسئله شما این است که علاقه خود به مطالعه را به منبع کسب درآمد تبدیل کنید شاید با دانش موجود در ذهنتان، هیچ ایده‌ای برای انجام این کار نداشته باشید اما وقتی آن را با ذهنی باز و پذیرا نسبت به اطلاعات جدید مورد توجه قرار می‌دهید، به مرور ایده‌های جالب‌تری کشف خواهید کرد. مثلاً ایده‌ی سایتی برای ارائه معرفی کتاب‌ها به ذهنتان می‌رسد که با دریافت درصدی از فروش کتاب‌ها یا از طریق تبلیغات کسب درآمد کنید. یا در حال مطالعه یک مجله به ذهنتان می‌رسد که بخشی را برای معرفی کتاب به ناشر مجله پیشنهاد دهید و از نوشتن آن بخش کسب درآمد کنید. بنابراین باید ذهن خود را در موقعیت‌های مختلف با محوریت موضوع مورد نظر باز نگه داریم و از خود بپرسیم که چه رابطه‌ای بین این وضعیت و آن موضوع وجود دارد. برای این منظور باید در هر چیز اطراف خود دقیق شوید. باید تا جایی که می‌توانید در زمینه کار و فعالیت خود اطلاعات کسب کنید.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«افراد خردمند مغزشان را با ورزش‌های فکری مشغول نمی‌کنند بلکه خود را در زمینه‌های کاری‌شان غرق می‌کنند. رمان‌نویسان رمان‌های زیاد و دانشمندان مطالب علمی زیاد می‌خوانند.» استوِن پینکر، استاد دانشگاه هاروارد</font></p> <p><font size="3">&nbsp;</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>مشاهده‌گر دقیقی باشید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">واژه‌ی ایده (idea) دارای ریشه یونانی به معنای «مشاهده، درک و دیدن» است. منظور از مشاهده در اینجا یعنی به کارگیری حواس برای دریافت اطلاعات از محیط. اینکه به طور دقیق به اطراف خود نگاه کنیم، صداها و گفتگوها را دقیقاً بشنویم و سایر حواس خود را متمرکز نگاه داریم. بخش مهمی از نوآوری‌ها واکنشی به مشکلات موجود است و برای تشخیص مشکل باید مشاهده‌گر دقیقی بود. مثلاً بیشتر کودکان برای مسواک زدن تنبلی می‌کنند اما بیشتر والدین به جای اینکه این مشکل را <strong>دقیقاً</strong> ببینند و در مورد آن فکر کنند؛ صرفاً کودکان را برای مسواک زدن نصیحت، تشویق یا تنبیه می‌کنند. اما برای پانیت ناندا، یک مهاجر هندی ساکن آمریکا که مشاهده‌گری دقیق بود، موضوع تفاوت داشت. دختر چهار ساله او نسبت به همسالان خود علاقه کمتری به مسواک زدن داشت. یک روز او به دخترش پیشنهاد کرد که برخی کارهای روزمره از جمله مسواک زدن را با هم انجام دهند. دخترش در پاسخ گفت که این کار را زمانی انجام خواهد داد که کفش‌های کتانی چراغ چشمک‌زن‌دارش را پیدا کند. با این پیشنهاد جرقه‌ای در ذهن پانیت ناندا ایجاد شد. او به فروشگاه اسباب بازی رفت و چند جفت گوشواره مغناطیسی چشمک‌زن خرید و آن‌ها را به مسواک دخترش آویزان کرد. دخترک با لذت تمام به مدت ۸ دقیقه مسواک زد. ایده‌ی ناشی از این مشاهده و توجه دقیق حالا به شرکتی تبدیل شده که محصولات بهداشتی دهان و دندان را برای کودکان تولید می‌کند و محبوب‌ترین محصول آن مسواکی به نام کرم شب‌تاب است که چراغ‌های آن در حال مسواک زدن چشمک می‌زنند. پس با مشاهده و دقت دقیق در زندگی روزمره، علاوه بر حل مشکلات، می‌توان آن‌ها را به فرصتی برای موفقیت تبدیل کرد.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>دفترچه ایده‌پردازی داشته باشید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ذهن مثل مخزنی است از افکار که برای پویایی باید دارای تعادلی در ورود و خروج اطلاعات باشد. نوشتن یک ایده به منزله خارج ساختن یک فکر از مخزن ذهن است و باعث ایجاد عدم تعادل در ذهن می‌شود. ذهن برای حفظ تعادل خود باید یک ایده جدید تولید کند. به همین دلیل، نوشتن ایده‌ها برای تمام ایده پردازان بزرگ امری اساسی است. اکثر آن‌ها دفترچه‌هایی برای ثبت ایده داشتند. آن‌ها تمام دیده‌ها و شنیده‌های تأمل‌برانگیز را در آن یادداشت می‌کنند و ایده‌ها و نظرات مرتبط در رابطه با طرح‌ها و موضوعات مورد نظر خود را در آن می‌نویسند. توماس ادیسون یک یادداشت‌بردار خستگی‌ناپذیر بود. او افکارش را در بیش از ۲۵۰۰ دفترچه‌ی حداقل ۲۰۰ برگی ثبت کرده است. ادیسون آزادانه نکته‌برداری می‌کرد و نکات او اغلب شامل طرح‌های خشن و خامی از ایده‌های اولیه و بخش‌های مختلف اختراعات او بود.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>عضلات ایده‌پردازی خود را تقویت کنید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تبدیل شده به یک ایده پرداز خلاق مثل هر مهارت دیگر نیازمند تمرین است. پس دائماً باید به تمرین ایده‌پردازی بپردازید. هر آنچه را که به ذهنتان می‌رسد در دفترچه ایده‌پردازی خود بنویسید. برخی موضوعات در ابتدا بی‌ربط به نظر می‌رسند. با این حال آن‌ها را بنویسید. هر روز مدتی را به ایده‌پردازی اختصاص دهید و هر چه را به ذهنتان می‌رسد، بنویسید. یکی از بهترین محرک‌های ذهنی برای ایده‌پردازی، پرسیدن است. پس سؤالاتی در مورد موضوع مورد نظر خود مطرح کنید و آن‌ها را در دفترچه خود بنویسید. در صورت تکرار این روش، از پاسخ‌های خود به خودی که به ذهنتان می‌رسد، شگفت‌زده خواهید شد. پرسیدن بهترین راه برای تفکر و تولید ایده است. پس بپرسید تا پاسخ‌ها و ایده‌ها را دریافت کنید.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>همیشه و همه جا در جستجوی ایده‌های جدید باشید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">برای کشف ایده‌های جدید و خلاقانه همیشه و در تمام موقعیت‌ها باید در جستجوی آن‌ها باشید. همان طور که دیدیم مسئله‌ی ساده‌ای مثل مسواک زدن منجر به تولید یک ایده‌ی خلاقانه و در نهایت ایجاد یک شرکت بزرگ شد. پس تمام مشکلات و حتی مسائل ساده‌ی زندگی روزمره می‌توانند فرصتی برای دستاوردهای بزرگ باشند به شرطی که در آن‌ها دقیق شویم و ایده‌های موجود در آن‌ها را شناسایی کنیم. بسیاری از ایده‌های نوآورانه در موقعیت‌های بی‌ربط و غافل‌گیر کننده به ذهن می‌رسند پس بهتر است همیشه دفترچه‌ی ایده‌های خود را به همراه داشته باشید تا بتوانید بلافاصله آن‌ها را یادداشت کنید.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«پس از اینکه اقدام به جستجوی ایده‌های تجاری کردم، همه جا را پر از ایده می‌دیدم. این موضوع به فرکانس رادیویی می‌ماند. شما با امواج رادیویی احاطه شده‌اید و اگر نتوانید خودتان را با آن تنظیم کنید امکان دریافتشان را از دست خواهید داد.» جیم کُچ، کارآفرین</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ایده‌های زیادی تولید کنید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«برای به دست آوردن یک ایده‌ی خوب، ابتدا باید ایده‌های زیادی را به دست آورید.» توماس ادیسون</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">هر چقدر ایده بیشتری تولید کنید احتمال کشف یک ایده‌ی بکر و خلاقانه بیشتر می‌شود. طوفان مغزی یکی از روش‌های مناسب برای تولید ایده‌های زیاد است. بهتر است طوفان مغزی را با روش نقشه‌ ذهنی تلفیق کنید. به این ترتیب که در وسط یک کاغذ بزرگ موضوع اصلی (مثلاً: چطور از طریق مطالعه کردن کسب درآمد کنم؟) را بنویسید. سپس هر ایده‌ای را که به نظرتان می‌رسد بنویسید. بهتر است موضوع اصلی و هر ایده را داخل یک دایره قرار دهید. دایره اصلی را با یک پیکان به دایره‌های فرعی وصل کنید. این روش با به کارگیری قسمت راست مغز ما که به طور غیرخطی و شهودی کار می‌کند، ایده‌های زیادی را تولید می‌کند. اگر طوفان مغزی به شکل گروهی انجام شود، تنوع و تعداد ایده‌ها بسیار بیشتر شده و امکان کشف ایده‌های خلاقانه‌تر بیشتر می‌شود.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>وارد گفتگو شوید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«ذهن‌های بزرگ درباره‌ی ایده‌ها بحث می‌کنند؛ ذهن‌های متوسط درباره‌ی رویدادها بحث می‌کنند و ذهن‌های کوچک درباره‌ی آدم‌ها.» النور روزولت</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">برقراری ارتباط و گفتگو با دیگران در مورد ایده‌ها و مسائل مورد علاقه خود، روشی عالی برای کشف و ارزیابی ایده‌هایتان است. می‌توانید از دیگران در مورد ایده‌هایتان نظرخواهی بکنید و نظرات آن‌ها را بررسی کنید. در گفتگو معمولاً ایده‌های جدیدی ظهور می‌کند. هر کس نگاه منحصر به فردی به مسائل مختلف دارد و همین ویژگی باعث می‌شود که در گفتگو با دیگران، بتوانیم مسائل را از زوایای مختلفی ببینیم و آن‌ها را عمیق‌تر درک کنیم. درک عمیق‌تر به تولید ایده‌های خلاقانه‌تر کمک می‌کند.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>پیوند بزنید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">یکی از وجوه خلاقانه‌ی هر ایده ایجاد پیوند بین دو حوزه‌ی به ظاهر نامرتبط است. همان طور که دیدیم پانیت ناندا توانست بین مشکل مسواک زدن دخترش با علاقه او به کفش‌های با چراغ چشمک‌زن ارتباط برقرار کند و سپس با پیوند دادن آن با کسب و کار، توانست شرکتی موفق را تأسیس کند. پس ببینید بخش‌های به ظاهر نامربوط زندگی و علایق خود را چگونه می‌توانید با هم مرتبط کنید. آن‌ها را یادداشت و در موردشان ایده‌پردازی کنید. بسیاری مواقع ترکیب ایده‌های موجود به ایده‌ای جدید و خلاقانه منتهی می‌شود. اختراعات ادیسون همه اصیل و دست اول نبودند. مانند بیشتر محصولات و فعالیت‌های خلاقانه، او فقط ایده‌های موجود را با هم ترکیب و ایده‌ی اختراع جدیدی را به دست می‌آورد.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ایده را ارزیابی کنید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">هر ایده‌ای ارزش و قابلیت اجرا و عملیاتی شدن را ندارد. در این مرحله باید سعی کنید به یک ارزیابی واقع‌بینانه از ایده‌تان برسید. ابتدا باید به درک روشنی از ایده خود برسید. سپس تا حد ممکن آن را ملموس کنید. می‌توانید طرحی از آن بکشید یا در قالب یک نوشته توضیح واضحی درباره آن ارائه کنید. ایده خود را با دیگران مطرح کنید و ببینید چقدر برایشان ملموس و قابل درک است. نظر انتقادی متخصصان آن حوزه را بشنوید. ایده‌‌ی خود را با ایده‌های مشابه مقایسه کنید و ببینید ایده شما چه مزایا و چه معایبی دارد. لازم نیست که ایده شما کامل و بدون نقص باشد. تا جایی که ممکن است ایده‌ی خود را شفاف، ملموس و کامل کنید و سپس برای اجرای آن تلاش کنید.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ایده‌ی خود را به کار گیرید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تا وقتی که ایده‌ای به کار گرفته نشود هیچ ارزشی نخواهد داشت. اگر ایده‌ای برای افزایش درآمد خود یافته‌اید لازم است که آن را به کار گیرید وگرنه هیچ افزایش درآمدی در میان نخواهد بود. ممکن است به ایده‌ای خلاقانه و عملی برای کاهش آلودگی هوا دست پیدا کرده‌ باشید اما اگر آن ایده به کار گرفته نشود هیچ سودی برای شما و دیگران نخواهد داشت. به کار گرفتن ایده نسبت به موضوع و وسعت آن نیازمند شرایط متفاوتی است. برخی ایده‌ها مربوط به زندگی شخصی هستند و معمولاً فوری می‌توان آن‌ها را به کار گرفت. اما اگر ایده‌ای برای افزایش فروش شرکتتان داشته باشید باید بتوانید مدیران را برای اجرای آن قانع کنید. بسیاری از ایده‌ها را می‌توان در سطح محدود اجرا کرد و پس از اطمینان از بازدهی، آن را در سطح بزرگ‌تر به کار گرفت. ایده‌ها سرآغاز تمام دستاوردهای کوچک و بزرگ است پس تمام تلاش خود را برای اجرای ایده‌ی خود به کار بگیرید.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع:</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><a href="https://zendegiroiaie.com/product/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%BA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C" target="_blank" title=""><font size="3">سایت زندگی رویایی</font></a></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای <a href="http://chetor.com/?p=59283" target="_blank">چطور</a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2018-03-22T11:02:16+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ تغییر ذهن‌ها و شاخه‌پَری‌های من! http://ganjeketab.mihanblog.com/post/282 <font size="3"> </font><h1 style="text-align: right;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt;"><strong><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/06/neurons-transferring-pulses-shutterstock_128412344.jpg" alt="" width="755" height="502"><br> </strong></span><span style="font-size: 8pt; color: #ffffff;"><strong>تغییر ذهن‌ها و شاخه‌پَری‌های من!</strong></span></font></h1><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">همان طور که در صفحه <a href="http://zendegiroyaie.com/downloads/kho-nobogh-shenasi10/">کتاب خودنبوغ‌شناسی</a> توضیح دادم به مدت ۳۵ سال استعدادهایم حالت بلاتکلیف داشت. در کودکی بیشتر نقاشی می‌کردم. در نوجوانی بیشتر مطالب مذهبی و علمی می‌خواندم. در جوانی بیشتر در پی فلسفه و فیزیک بودم. عکاسی کردم. کاریکاتور کشیدم. شعر گفتم. مهندسی خواندم. در شرکت‌های مختلف کار کردم. شرکت فنی مهندسی تأسیس کردم. کارشناسی ارشد فلسفه علم خواندم و حالا به عنوان نویسنده، سخنران، مشاور و مربی در زمینۀ رشد شخصی، خودشناسی، هنر زیستن و مُردن! فعالیت می‌کنم.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">خلاصه در طول این سال‌ها بارها و بارها ذهنم تغییر کرده است.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">حدود ۱۵ سال قبل؛ از این‌همه از این شاخه به آن شاخه پریدن، خسته شدم و به یک روانشناس مراجعه کردم. او پس از مصاحبه و تستی که از من گرفت گفت که یک <strong>دمدمی مزاج تیپیک</strong> هستم. یعنی نمونۀ کامل از کسی که مثل میمون دائماً از این شاخه به اون شاخه می‌پره! (البته به فرمودۀ عمو داروین جسارتا همۀ ما- حداقل در ظاهر!- از کمال‌یافتگان مکتب میمونیسم هستیم) خلاصه اینکه سال‌های پس از آن نیز نشان داد که تشخیص جناب روانشناس دقیق بوده و این <strong>شاخه‌پَری</strong> همیشگی بوده و گویا تا ابدالدهر هم ادامه خواهد داشت.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">از وقتی که سعی کردم از زاویۀ متفاوت و مثبتی به این معضل <strong>پَرش‌های مداوم ذهنی</strong> نگاه کنم، به مرور نه تنها رنجی که از آن می‌بردم، از بین رفت بلکه حالا از آن لذت هم می‌برم و حتی می‌توانم این عارضه را به شکل یک <strong>موهبت</strong> ببینم. مثل اینکه ذهنم حسابی تغییر کرده!</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">این <strong>بیماریِ شاخه‌پَری</strong> (اگر بتوان دمدمی‌مزاجی را بیماری نامید) باعث شده که از هر باغی گلی بچینم و زخم و رنج خارِ کاروبار و مشاغل و مکاسب و مناسک – اینجا کمی دمدمیتم گل کرد رفتم تو خطِ نثر مسجعِ سعدی طور نویسی، مرضِ دیگه، شوخی نداره واقعا!- مختلف را هم بهتر بشناسم. و شاید دانش و تجربۀ (و یا شاید آسیب مغزی و روحی!) ناشی از همین پَرندگی‌ها و دمدمیت‌ها بوده که به من جرئت داده که خودم را به عنوان مربی رشد فردی و شغلی معرفی کنم؛ بگذریم.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">می‌خواستم این <strong>دمدمی‌مزاجی تیپیکم</strong> را به کتابی که اخیراً خواندم ربط بدهم: <strong><em>تغییر ذهن‌ها؛ هنر و علم تغییر ذهن خود و دیگران</em></strong> نوشتۀ هوارد گاردنر (ترجمۀ سیدکمال خرازی، نشر نی).</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">هوارد گاردنر که استاد علوم شناختی در دانشگاه هاروارد است در سال ۱۹۸۳ کتابی منتشر کرد با نام <strong><em>چارچوب‌های ذهنی: نظریه هوش‌های چندگانه</em></strong> و در آن کتاب تلقی مرسوم از هوش را به چالش کشید که من در <a href="http://zendegiroyaie.com/downloads/kho-nobogh-shenasi10/">کتاب خودنبوغ‌شناسی</a> به آن پرداخته‌ام. این کتاب ذهن بسیاری از روانشناسان، دانشمندان، اولیای تعلیم و تربیت (جز ظاهراً برنامه‌ریزان نظام آموزشی ما را که همچنان بر هیاهو برای هیچ کنکور استوار است)، والدین و بسیاری از اقشار جوامع را نسبت به مقولۀ هوش تغییر داد.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اما دکتر گاردنر که جدیداً مشغول تألیف کتابی بوده، ذهنش تغییر کرده و کتاب دیگری نوشته است:</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3"><em>نوع کتابی که در ابتدا فکر می‌کردم در حال نوشتن آن‌ام چیز دیگری بود، ولی به ناچار فکرم را تغییر دادم و سرانجام کتاب دیگری پدید آمد. همان طور که اغلب هم اتفاق می‌افتد، این تغییر به صورت نامحسوس و تقریباً ناخودآگاه اتفاق افتاد، ولی سرانجام خودآگاهانه شد. (ص ۱۱)</em></font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">وقتی این تغییر<strong>، خودآگاهانه</strong> شد، دکتر گاردنر آن را به شکل نظریۀ جالبی صورت‌بندی کرد که سعی دارد مکانیسم تغییر ذهن انسان‌ها را توضیح دهد.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: center;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/howard-GardnerThumbnail.jpg" alt="" width="708" height="396"></font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اما منظور از «<strong>تغییر ذهن</strong>» چیست؟</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">طبق تعریف گاردنر <strong>تغییر ذهن</strong> عبارت است از «تحولی درونی که در آن افراد یا گروه‌ها شیوه‌ی متداول تفکر در مورد مسئله‌ای مهم را کنار می‌گذارند و پس از آن به شکل جدیدی درباره‌اش فکر می‌کنند.» بنابراین اگر نظر خود را در مورد شیوه لباس پوشیدن یا زمان صرف شام تغییر دادید، ذهن شما تغییر نکرده است. اما اگر تاکنون همیشه به حزب خاصی رأی داده‌ام و حالا تصمیم بگیرم به حزب رقیب آن رأی دهم یا اگر با رها کردن رشته مهندسی، تصمیم بگیرم که روانشناسی را دنبال کنم، ذهن من تغییر کرده است.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">بنابراین وقتی که تغییر ذهن موجب تغییر کامل در دیدگاه ما در مورد جهان یا تغییر نگرش نسبت به خویشتن و روش زندگی‌مان شود، بسیار عمیق و اساسی خواهد بود.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">شاید دمدمی‌مزاجی من چندان ربطی به موضوع این کتاب نداشته باشد، شاید هم باشد. هر چه باشد مطالعۀ آن علاوه بر لذت وافرش، آن‌قدر ذهن مرا تغییر داده که من هم حالا سعی دارم که به <strong>یک</strong> <strong>دمدمی‌مزاجِ تیپیکِ خودآگاه</strong> تبدیل شوم تا شاید بتوانم حداقل <strong>نوع شاخه‌ها و زمان پریدن</strong> را تا حدودی انتخاب و کنترل کنم!</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">کتابی خواندنی است. به‌ویژه که مطالعه‌های موردی آن از مارگارت تاچر و جورج بوش پسر گرفته تا داروین، اینشتین، فروید، پیکاسو و بسیاری چهره‌های تاثیرگذار دیگر عالم فکر، هنر، فناوری، سیاست و دیانت را هم شامل می‌شود.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر حال و وقت خواندن کتاب را ندارید، می‌توانید مقاله‌ای را که بر مبنای آن با عنوان <strong>چطور برای پیشرفت بیشتر، ذهن خود را تغییر دهیم؟ </strong>برای وبسایت <strong>چطور</strong> نوشته‌ام را در <a href="http://chetor.com/?p=58640" target="_blank">اینجا </a>بخوانید.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">با آرزوی اینکه <strong>ذهنتان</strong> همواره در جهت شادمانی، شکوفایی و رشد بیشتر در<strong> تغییر</strong> و <strong>دمدمیت تیپیک</strong> از شما دور باد!</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع:<a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title=""> زندگی رویایی</a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2018-02-24T16:35:45+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ خودمو گم کردم http://ganjeketab.mihanblog.com/post/280 <p style="text-align: justify;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/lonley-woman-facing-away.jpg" alt="" width="800" height="534"></font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3"><cite class="fn">helia</cite>&nbsp;:</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">با سلام خدمت شما استاد گرامی<br> خیلی ازتون متشکرم مطالبی که در اختیارم گذاشتین خیلی باارزش هستن ممنون از وقتی که برامون میذارید.<br> راستش من حتی خودم هم نمیدونم چه ارزوهای دارم خودمو گم کردم شدیدا تو پیچیدگیها ذهنی خودم لجبازیهام و خوددرگیریهام گیر افتادم نمیدونم چیکار کنم هرروز یه تصمیم میگیرم یه روز میخوام نویسنده و سخنران بشم روز دیگه میخوام مخترع بشم خلاصه هرروز یه تصمیم جدید میگیرم حالا شما بهم بگید من که هیچ راهی نمیتونم برای خودم انتخاب کنم چطور میتونم ب این فک کنم که چطور باید ب انتهای راه برسم خسته شدم از این همه کلافگی گاهی اوقات دلم میخواد ب هیچی فک نکنم بشینم فقط خونهداری بکنم ولی یه حسی درونم میگه من تواناییهام خیلی بیشتر از این حرفاس باید برای کاری که ب این دنیا اومدم پافشاری کنم تا بش برسم ولی واقعا نمیدونم که چی میخوام چن روز هس که تمام ارزوها واهدافی که در تمام این سالها میخواستم رو روی کاغذ نوشتم تا ب این وسیله بتونم چیزی که واقعا با تمام وجودم ارزوش رو دارم پیدا کنم ولی بازم نتونستم بفهمم لطفا راهنماییم کنید چیکار کنم که بتونم از پیچیدگیهای ذهنی خودم و خوددرگیریهام خلاص بشم و بتونم واقعا بفهمم که از این دنیا چی میخوام و چه ارزویی دارم و برای چی ب این دنیا اومدم.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: center;"><font size="3">………………………………………………..</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3"><em>موسی توماج ایری:</em></font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">سلام دوست عزیز</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">آخرین سوال شما در واقع بنیادی ترین سوالی است که ممکن است به ذهن یک انسان برسد: برای چه به این دنیا آمدم؟<br> به همین دلیل بهتر است از پایان آغاز کنیم. این سوال را می توان از دو جهت مطرح کرد: الف-هدف از خلقت من به عنوان یک انسان و ظهور من در این جهان چیست؟ ب- من برای انجام چه کار خاص و ویژه ای به دنیا آمده ام؟<br> سوال الف، انسان نوعی (همه بشریت) را شامل می شود. پیامبران و فلاسفه و متفکران پاسخ های مختلفی به این سوال داده اند. به نظر من ما برای رشد و تکامل معنوی به این دنیا آمده ایم و این هدف غایی از خلقت و ظهور ما در این جهان است. پس هدف زندگی ما رشد و تعالی بیشتر معنوی و نزدیکی هر چه بیشتر به منشاء وجودی خویش است.<br> سوال ب به رسالت شخصی ما مربوط می شود که من در مورد آن در <a href="http://zendegiroyaie.com/downloads/kho-nobogh-shenasi10/" target="_blank" rel="nofollow">کتاب خودنبوغ شناسی</a> و <a href="http://zendegiroyaie.com/downloads/easy-way-to-getting-rich-ebook/" target="_blank" rel="nofollow">کتاب راه آسان ثروتمند شدن</a> توضیح داده ام و در سایت نیز مطالبی در مورد آن وجود دارد.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">شما گفته اید که “خودمو گم کردم”، قریب به اتفاق ما خودمان را گم کرده ایم. در مدرسه درسی به نام خودشناسی وجود ندارد. درس زیست شناسی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی شناسی، جغرافیا (شناخت کشورها)، کیهان شناسی و … وجود دارد اما خودشناسی نه. گویا شناخت هر چیزی اهمیت دارد الا شناخت خودمان. البته منظور این نیست که با یک کتاب و برنامه درسی به نام خودشناسی می توانستیم خودمان را بشناسیم بلکه منظور اهمیت مسئله است. به دلیل همین اهمیت ندادن به شناخت و کشف خویشتن است که در جهانی با انسان های گمگشته زندگی می کنیم. انسان هایی که دائما با ارزش های مبتنی بر تبلیغات بازرگانی که دائما ما را به خرید و مصرف بیشتر برای رفع نیازهایی که به طور ساختگی در ما به وجود آورده اند، بمباران و وسوسه می شوند. متاسفانه مدعیان آموزش تکنیک های موفقیت و دستیابی به ثروت، شادی، خوشبختی و … نیز در همین زمین بازی می کنند و فقط در حکم مُسکنی موقت برای انسان خسته، بی هدف و گمگشته ی معاصر هستند.<br> نتیجه اینکه مشکل شما بحرانی عمومی است اما اینکه شما برخلاف دیگران بر آن آگاهی یافته اید جای تحسین دارد. شما می توانید از مسکن موقت تکنیک ها و شعبده های روانشناختی استفاده کنید یا اینکه به سراغ ریشه ی مسئله بروید که همان سوال آخر شماست. اگر بتوانید پاسخ آن سوال را شخصا پیدا کنید در آن صورت آرامش، شادمانی و سعادت حقیقی را تجربه خواهید کرد.</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3"><br></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title="">زندگی رویایی</a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2018-01-26T18:45:35+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ چگونه امید را در وجود خود تقویت کنیم؟ http://ganjeketab.mihanblog.com/post/279 <div class="entry-content" align="justify"> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/hope-wallpapers.jpg" alt="" width="717" height="456"></font></h1> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt; color: #ffffff;"><strong>چگونه امید را در وجود خود تقویت کنیم؟</strong></span></font></h1> <p style="text-align: justify;"><font size="3">زندگی در این جهان چالش‌های خاص خود را دارد. در کودکی و نوجوانی چالش ما کنار آمدن با امر و نهی‌های دائمی از طرف بزرگ‌ترها است. در جوانی، چالش پذیرفته شدن در اجتماع و یافتن مسیر زندگی و شغل خود را در پیش داریم. سپس چالش ازدواج و اداره کردن زندگی در مقابلمان قرار دارد. در میان‌سالی دغدغه‌ی اداره خانواده، تربیت فرزندان و تثبیت موقعیت مادی را داریم. چالش کهولت مواجه شدن با انواع درد و رنج جسمانی و دل کندن از تمام داشته‌ها و حرکت به سوی مرگ است. در کنار این‌ها، همیشه با هزار و یک مشکل ریز و درشت درگیر هستیم. مسیر زندگی گاهی بسیار سرسبز، زیبا، امن و دل‌انگیز است. برخی مواقع جاده‌ی خاکی همراه با پستی و بلندی است که چنگی به دل نمی‌زند و گاهی این مسیر، یک سنگلاخ به معنای واقعی است و در بعضی مواقع باید از میان جنگل‌های تاریک زندگی عبور کنیم. پیمودن موفقیت‌آمیز این مسیر نیازمند ویژگی‌ها و نیروهایی است. یکی از نیروهایی ضروری در این راه «امید» است. مخصوصاً وقتی که در مسیر پرسنگلاخ یا در جنگل تاریک زندگی قرار دارید به مقدار زیادی از امید، احساس نیاز می‌کنید. بدون امید، نیروی حیات کاهش می‌یابد و حتی به اتمام می‌رسد. در این مواقع شخص یا به طور آگاهانه جاده‌ی زندگی را ترک می‌کند (خودکشی آگاهانه) یا به طور ناخودآگاه با در پیش گرفتن افراط و تفریط، پرخوری، انواع اعتیاد و خودتخریبی به مرور از جاده زندگی خارج می‌شود (خودکشی ناخودآگاه و تدریجی). اما در مقابل با امیدواری، می‌توان مسیر زندگی را با شادی و لذت پیمود و از تمام مواهب آن برخوردار شد. امید یک احساس است و می‌توانیم آن را با راهکارهایی که در این مقاله توضیح می‌دهیم، تقویت کنیم.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«امید برای همه وجود دارد. اگر نمیرید می‌توانید به کمک آن زندگی کنید، هر روز»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مری بکت</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>افکار خود را بازبینی کنید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">احساسات نتیجه‌ی مستقیم افکار ما هستند. احساس، تجلی جسمانی اندیشه است. هر فکری احساسی متناسب با خود را تولید می‌کند. اگر این فکر را داشته باشید که «من آدم به درد نخوری هستم» نتیجه‌ی آن احساس غم، ناامیدی و افسردگی خواهد بود. اما اگر به جای آن این باور را داشته باشید که «من می‌توانم موفق‌تر و مفیدتر باشم» در این صورت احساساتی چون امیدواری، شادی و آرامش به شما دست خواهد داد. وقتی احساس ناامیدی می‌کنید از خود بپرسید چه فکری باعث این احساس شده است. وقتی آن فکر منفی و ناامیدکننده را پیدا کردید آن را با یک فکر مثبت جایگزین کنید. سعی کنید دلایلی پیدا کنید که درستی این فکر مثبت را تقویت ‌کند، تا وجه منطقی ذهن شما بتواند آن را راحت‌تر بپذیرد. مثلاً وقتی این فکر مثبت را انتخاب کردید که «من می‌توانم موفق‌تر و مفیدتر باشم»، موفقیت‌ها و دستاوردهای کوچک و بزرگ گذشته‌ی خود را مرور کنید.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هیچ کس نمی‌تواند احساس خشم، نفرت و یا دغدغه و پریشانی در شما بیافریند، این تنها خود شما هستید که با شیوه تفکر و نگرش خود به جهان و بیان دیگر از طریق تفکر خود آن‌ها را می‌آفرینید.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; وین دایر</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="2"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>با عینک خوش‌بینی به جهان بنگرید</strong></span></font></h2> </li></ol> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هیچ منظره‌ای غم‌انگیز تر از دیدن یک جوان بدبین نیست.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مارک تواین</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">هر یک از ما با یک عینک ذهنی به جهان می‌نگریم. این عینک، عینک نگرش و باورهای ماست. عینک ذهن ما مشخص می‌کند که زندگی را به چه شکلی ببینیم. اگر با عینک بدبینی به جهان بنگرید، آن را سرشار از ظلم، بی‌عدالتی، جنگ و خشونت خواهید یافت و طبیعی است که احساساتی متناسب با این تصاویر مثل ترس، رنج، خشم و ناامیدی به شما دست خواهد داد. اما اگر با عینک خوش‌بینی به جهان بنگرید، بر جنبه‌ی مثبت چیزها تمرکز می‌کنید. مثلاً با اینکه بی‌عدالتی را در جهان می‌بینید با خود می‌گویید که «من با رفتار عادلانه با دیگران می‌توانم به برقراری عدالت در جهان کمک کنم». ما در دنیایی اشتباهی زاده نشده‌ایم. هر چیز منفی در جهان روی مثبتی هم دارد و مسیر رشد و تکامل ما از میان تجربه‌ی این اضداد می‌گذرد. اگر با عینک خوش‌بینی به جهان بنگرید و سویه‌ی مثبت چیزها را ببینید با روحیه‌ی امیدوارانه و انگیزه‌ی مثبتی که کسب می‌کنید به رشد خود و جهان یاری می‌رسانید.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هیچ انسان بدبینی موفق به کشف راز ستارگان نشده، به سرزمین‌های ناشناخته سفر نکرده و دریچه‌ای از بهشت را به روح انسانی نگشوده است.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هلن کلر</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="3"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>معنایی برای زندگی خود بیابید</strong></span></font></h2> </li></ol> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«کسی که چرایی زندگی را دریافته است، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فردریش نیچه</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">گاهی احساس ناامیدی و یاس می‌کنیم چون زندگی خود را فاقد هرگونه معنا و غایتی می‌یابیم. هر یک از ما باید پاسخی برای این سؤال بنیادی که «معنای زندگی چیست؟» داشته باشیم. اینکه از کجا آمده‌ایم؟ برای چه آمده‌ایم و به کجا می‌رویم؟ فیلسوفان و پیامبران هر یک پاسخی برای این سؤالات داده‌اند. تمام مذاهب برای معنابخشی به زندگی آمده‌اند. شما می‌توانید&nbsp; فلسفه‌ای از زندگی را که برای شما قانع‌کننده و معقول است، برای معنابخشی به زندگی خود بپذیرید. گذشته از این معنای کلی، وجود شخص شما نیز در این جهان معنای خاصی دارد. ما به منظور خاصی به این جهان آمده‌ایم، با رسالت و مأموریتی ویژه. زندگی در جهت انجام این رسالت‌، زندگی شما را با امید، انگیزه و شادمانی همراه می‌سازد.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«اگر انسان چیزی را نیابد تا به خاطر آن بمیرد، جامه‌ی زندگی برازنده‌اش نخواهد بود.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مارتین لوترکینگ</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="4"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>هدفمند و با برنامه زندگی کنید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">بی‌هدفی نیز می‌تواند به مرور ما را به یاس و ناامیدی دچار کند. اگر خودمان اهدافی برای خود نداشته باشیم به ابزاری برای دستیابی دیگران به اهدافشان تبدیل می‌شویم. عمر ما از سال‌ها، ماه‌ها و روزها تشکیل شده است. باید اهداف درازمدت، میان مدت و کوتاه مدت داشته باشیم. &nbsp;باید برای هر روز خود اهدافی را مشخص کرده و آن‌ها را پیگیری کنیم. زندگی هدفمند نه تنها باعث پیشرفت ما در زمینه‌های مختلف می‌شود بلکه مانع دچار شدن به احساسات منفی مثل ناامیدی، یاس و افسردگی می‌گردد.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«انسان خلاصه‌ای از آنچه که دارد نیست، بلکه مجموعه‌ای است از آنچه ندارد و آنچه که می‌تواند داشته باشد.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ژان پل سارتر</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="5"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تصویری را که از خود در ذهن دارید، بازبینی کنید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">چه تصوری از خودتان در ذهن دارید؟ خودتان را چه جور آدمی می‌دانید؟ اگر خود را آدمی شکست‌خورده بدانید، بدیهی است که احساس خوبی نخواهید داشت. هیچ کس مطلقاً شکست‌خورده یا موفق نیست. برای رسیدن به چیزی مجبوریم چیزی دیگر را از دست بدهیم. بنابراین باید اولویت‌های خود را مشخص کنیم و از دست نیافتن به چیزهایی که در اولویت ما نیستند نباید احساس شکست و ناامیدی کنیم. تصویری که از خود دارید را بازنگری کنید و آن را با تصویر ایدئال شخصیتی که می‌توانید به آن تبدیل شوید، جایگزین نمایید. همیشه همین تصور خود ایده آلتان را در ذهن داشته باشید. فرض کنید که هم اکنون همان شخصیت هستید و سعی کنید از همان جایگاه؛ فکر، احساس و عمل کنید. در این صورت به مرور آن تصویر را باور می‌کنید و اثرات مثبت آن را در زندگی خود مشاهده خواهید کرد.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«دنیا گرد است، جایی که ممکن است به نظر آخر راه برسد می‌تواند آغاز راه باشد.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ایری بیکر</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="6"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>مسائل زندگی را حل کنید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">تلنبار شدن مسائل حل نشده ممکن است به مرور منجر به ناامیدی و احساسات منفی شود. اگر ورزش نکنید در کوتاه مدت اثری در سلامتی ندارد اما اگر با تغذیه نادرست و پرخوری، مصرف دخانیات و غیره همراه شود ممکن است ناگهان سلامتی خود را از دست بدهید و با مجموعه‌ای از عادات منفی مواجه شوید که تغییر آن‌ها برای شما بسیار مشکل است. در این صورت احساس ناامیدی می‌کنید. اما اگر مسائل مختلف را یکی یکی و قبل از اینکه زیاد در ذهنتان ریشه‌ کنند، حل کنید، مانع تلنبار شدن آن‌ها و بروز احساس شکست و ناامیدی می‌شوید.</font></p> <ol style="text-align: justify;" start="7"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>مسائل زندگی را منحل کنید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">برخی مسائل زندگی اصلاً مسئله نیستند. مثلاً اگر مسئله شما (به ویژه به عنوان یک خانم) این است که «سِنتان در حال افزایش است» و به همین دلیل دچار یاس و ناامیدی هستید با یک شِبه‌مسئله (مشکل کاذب) روبرو هستید. هیچ جادو یا دارویی (حداقل در حال حاضر) قادر به توقف زمان نیست و نمی‌تواند از افزایش سن شما جلوگیری کند. ظاهر شما با افزایش سن به مرور تغییر می‌کند. پوست صورت لطافت خود را از دست داده، خشک‌تر شده و به مرور چین و چروک و کک و مک بیشتری در آن ظاهر می‌شود. ممکن است شما با پناه بردن به انواع لوازم آرایشی یا جراحی پلاستیک، به جنگ پیری و چین و چروک‌ها بروید ولی حقیقت این است که این تلاش‌ها مسئله شما را حل نمی‌کند و نمی‌تواند مانع پیری و عوارض آن شود. پس بهتر است که با نگاهی متفاوت، مسئله را منحل کنید. اگر بپذیرید که مثل هر انسانی به مرور سنتان زیاد و پیر می‌شوید و به جنبه‌های مثبت پیری و سالخوردگی تمرکز کنید در این صورت نه تنها به ناامیدی و افسردگی دچار نمی‌شوید بلکه از هر مرحله زندگی لذت خواهید برد. ببینید کدام مسائل کاذب شما را به ناامیدی دچار کرده است و با نگرشی جدید آن‌ها را منحل و منتفی کنید.</font></p> <ol style="text-align: justify;" start="8"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>خودتان باشید و نقش خودتان را بازی کنید</strong></span></font></h2> </li></ol> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«جایی هست که جز تو هیچ کس نمی‌تواند پر کند. کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; افلاطون</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">گاهی ناامیدی، پیامی است که می‌خواهد به ما بگوید که خودمان نیستیم و داریم نقش کس دیگری را بازی می‌کنیم. همه ما تحت تأثیر ارزش‌ها و معیارهای محیط و اجتماع هستیم. برخی مواقع این معیارها در تضاد با روحیات شخصی ماست و اگر آن‌ها را بر خود تحمیل کنیم به دلیل سرکوب خود واقعی‌مان؛ دچار یاس، ناامیدی و افسردگی می‌شویم. اگر خودتان را بشناسید و معیارها و ارزش‌هایتان را با خود واقعی‌تان سازگار کنید، زندگی شاد و آرامی را تجربه خواهید کرد. با اینکه ما می‌توانیم عادات و رفتار خود را کنترل کنیم و تغییر دهیم اما بخشی از وجود ما، حالت ارثی و ژنتیکی دارد. استعدادها و علایق ما معمولاً چنین هستند. اگر استعدادها و علایق خود را نادیده بگیرید و برای جلب توجه دیگران یا مطابقت با معیارهای محیط، نقش فرد دیگری را بازی کنید ممکن است به مرور دچار سرخوردگی و ناامیدی شوید. پس سعی کنید بدانید چه جور آدمی هستید، ببینید سناریوی ژنتیکی شما برای چه نقشی نوشته شده است. اگر نقش منحصر به فرد خود را در زندگی بازی کنید، فیلم زندگی‌تان، شاد و هیجان‌انگیز خواهد بود و پایان خوشی نیز خواهد داشت.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«ما به یکباره متولد نمی‌شویم بلکه به تدریج، در آغاز جسم و پس از آن روحمان به دنیا می‌آید. گرچه مادرانمان از تولد جسمانی ما درد می‌کشند ولی از رشد روحی خود رنجی به مراتب عمیق‌تر را متحمل می‌شویم.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مری آنتید</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="9"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>خود و دیگران را دوست بدارید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">ناامیدی و افسردگی ممکن است نشانه‌ای باشد از اینکه خودتان را به اندازه کافی دوست ندارید. گاهی ما دائماً خودمان را مورد انتقاد و داوری سخت‌گیرانه قرار می‌دهیم. در مورد کوچک‌ترین اشتباهات، مدت‌ها خود را سرزنش می‌کنیم. معلوم است که با چنین رفتاری به مرور احساس بدی نسبت به خودمان پیدا خواهیم کرد و به ناامیدی و افسردگی دچار خواهیم شد. راه حل این است که خودمان را همین طوری که هستیم، بپذیریم و دوست بداریم. فقط با دوستی و مهربانی با خود، می‌توانیم با دیگران نیز دوستانه رفتار کنیم. وقتی خودتان را دوست بدارید، این پیام را به ذهن خود و دیگران منتقل می‌کنید که موجودی ارزشمند و دوست‌داشتنی هستید و نتیجه آن است که دیگران نیز شما را همان طوری که هستید خواهند پذیرفت و دوست خواهند داشت.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«اگر فقط بتوانید به اندازه کافی نسبت به دیگران عشق بورزید، می‌توانید پرقدرت‌ترین فرد روی زمین باشید.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; امیت فاکس</font></p> </blockquote> <p><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><span style="color: #333333;">۱۰٫</span><strong> <span style="color: #ff6600;">در انتظار رویدادهای شگفت‌انگیز باشید</span></strong></span></font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">یکی از دلایل ناامیدی این است که دائماً ذهن خود را با نگرانی از احتمال پیشامدهای منفی بمباران می‌کنید. بیشتر نگرانی‌ها بی‌مورد هستند و هرگز انفاق نمی‌افتند اما اگر دائماً با تفکر و تمرکز، تقویت شوند، توسط خودمان خلق می‌شوند. افکار و انتظارات ما دارای قدرت خلاقه هستند پس بهتر است که در جهت خلق رویدادهای دلخواه و مثبت از آن‌ها استفاده کنیم. همیشه در انتظار معجزات و شگفتی‌ها باشید. به مدت یک ماه فقط در انتظار بهترین پیشامدها باشید. آن‌ها را بنویسید و در موردشان رؤیاپردازی کنید. هیچ کار دیگری لازم نیست انجام دهید. این تمرین ساده نه تنها شور و امید را در وجود شما زنده می‌کند بلکه از رویدادهای معجزه‌آسایی که خود به خود در زندگی‌تان به وقوع می‌پیوندند؛ شگفت‌زده خواهید شد.</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title="">زندگی رویایی</a></font></p> </div> text/html 2017-12-30T07:06:37+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ چهار ویژگی که برای دستیابی به رؤیاهای بزرگ به آن‌ها نیاز دارید http://ganjeketab.mihanblog.com/post/277 <div class="entry-content"> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt;"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/Dreams-life-nnnn.jpg" alt="" width="749" height="421"></span></font></h1> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt; color: #ffffff;">چهار ویژگی که برای دستیابی به رؤیاهای بزرگ به آن‌ها نیاز دارید</span></font></h1> <p style="text-align: justify;"><font size="3">انسان‌ها در هنگامی در خوشحال‌ترین حالت خود هستند که در مسیر دستیابی به اهداف و رؤیاهای خود قرار داشته باشند و وقتی که از نظر خودشان کار بزرگ و مهمی را به انجام می‌رسانند. آیا شما رؤیای بزرگی در سر دارید؟ آخرین باری که به یک رؤیای بزرگ اندیشیدید، چه زمانی بود؟ آیا همچنان مثل دوران کودکی رؤیاها و آرزوهای بزرگی را در سر می‌پرورانید؟ یا بلوغ و بزرگ‌سالی باعث شده که عقل سلیم و تفکر واقع‌بینانه‌ی حاکم بر محیط، شما را وادار کند که رؤیاهای بزرگ کودکی خود را به فراموشی بسپارید؟ انسان‌ها فقط وقتی می‌توانند از حداکثر پتانسیل‌های درونی خود استفاده کنند که اهداف و رؤیاهای بزرگی داشته باشند. همان طور که متفکری گفته «زندگی کوتاه‌تر از آن است که کوچک باشیم.» اگر متعهد به دستیابی به رؤیاهای بزرگ نباشیم، در پایان عمر از اینکه با حداکثر توان خود نزیسته‌ایم، حسرت خواهیم خورد. در مسیر پیگیری رؤیاها و آرمان‌های بزرگ است که به بزرگی و عظمت دست می‌یابیم. در این مقاله به چهار ویژگی انسان‌های بزرگ که رؤیاهای بزرگی را تحقق بخشیده‌اند، می‌پردازیم. شما هم با تقویت این ویژگی‌ها در وجود خود قادر خواهید بود بزرگ‌ترین رؤیاهای خود را تحقق ببخشید.</font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>اشتیاق سوزان</strong></span></font></h2> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«یکی از قوی‌ترین موتورهای موفقیت، اشتیاق است. وقتی کاری انجام می‌دهید، آن را با تمام قدرت انجام دهید. همه‌ی وجود خود را روی آن بگذارید. آن را با شخصیت خود آمیخته کنید. فعال، پرانرژی، با اشتیاق و با اعتماد و ایمان باشید تا به هدف خود برسید. هیچ هدف بزرگی بدون اشتیاق و علاقه به دست نمی‌آید.» رالف والدو امرسون، فیلسوف و شاعر آمریکایی</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">شاید کسانی را بشناسید که در زندگی و کار خود شور و هیجان عجیبی دارند. بی‌قرار هستند که صبح از خواب بیدار شوند و شروع کنند. آن‌ها سرشار از شور و هیجان هستند. هدف بزرگ و رؤیایی در سر دارند که مشتاق رسیدن به آن هستند. آن‌ها معمولاً عاشق کارشان هستند. آن‌ها از عشقی به کار و هدفشان دارند انگیزه می‌گیرند.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">انگیزه، ترکیب نیرومندی از انرژی فیزیکی، ذهنی و احساسی است که روی خلق نتیجه‌ی مورد نظر متمرکز شده است. این انرژی ما را به سوی عمل سوق می‌دهد و باعث می‌شود که چیزهایی را به سوی خود جذب کنید. اشتیاق نیرویی است که انگیزه و نیروی احساسی لازم را برای اقدام در جهت رؤیاهایمان تأمین می‌کند. میزان شور و شور و اشتیاق شما میزان نیرو و انرژی شما را مشخص می‌کند. اگر اشتیاق اندکی داشته باشید، انرژی اندکی خواهید داشت و پس از مدت زمان کوتاهی و با کوچک‌ترین موانع، پیگیری رؤیایتان را رها خواهید کرد. برای دستیابی به رؤیاها و اهداف بزرگ به اشتیاق سوزان احتیاج دارید. اشتیاق سوزان، شور و شوق و هیجانی شدید است که شما را برای دستیابی به هدف بی‌قرار می‌سازد.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">طبیعت با ایجاد اشتیاق سوزان ذهن انسان را چنان دگرگون می‌سازد تا مفهوم «غیرممکن» را به رسمیت نشناسد و چیزی را به عنوان شکست نپذیرد.»&nbsp; ناپلئون&nbsp; هیل</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اشتیاق سوزان تمام ذهن، قلب و روح شما را بر رؤیایتان متمرکز می‌سازد. شما بدون هیچ اتلاف در وقت و انرژی خود، تمام حواستان را بر رؤیایتان متمرکز می‌کنید.</font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>روش ایجاد اشتیاق سوزان</strong></span></font></h2> <ul style="text-align: justify;"><li><font size="3">تصور واضحی از هدف و رؤیای خود داشته باشید و از آن چشم برندارید</font></li><li><font size="3">خود را در حالی که به رؤیای خود رسیده‌اید تجسم کنید و در افکار، احساسات و رفتار خود از آن موضع عمل کنید</font></li><li><font size="3">کاری را دوست دارید انجام دهید و کاری را که انجام می‌دهید دوست داشته باشید</font></li><li><font size="3">همواره به خاطر داشته باشید که چرا دستیابی به رؤیایتان برای شما مهم است</font></li><li><font size="3">مهارت و دانش کاری خود را تقویت کنید و سعی کنید در کاری که انجام می‌دهید بهترین باشید</font></li></ul> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>شهامت</strong></span></font></h2> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«شجاعت و شهامت بهایی است که زندگی در قبال اعطای صلح و آرامش از ما مطالبه می‌کند.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; امیلی ارهارت</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">آیا تاکنون پیش آمده که از خطر کردن برای دستیابی به یک هدف بترسید؟ آیا شده که به خاطر حرف دیگران کاری را رها کنید؟ آیا پیش آمده که پیش‌بینی شکست، شما را از ترس در جای خود میخکوب کند؟ می‌دانید که اگر شهامت انجام کاری را نداشته باشید و در نتیجه عقب‌نشینی کنید، چه اتفاقی می‌افتد؟ در این صورت زندگی نیز از کمک به شما برای دستیابی به رؤیاهایتان عقب‌نشینی می‌کند. اما جسارت باعث می‌شود که همه چیز به یاری شما بیاید. اگر جسارت و جرئت داشته باشید و با شهامت دست به عمل بزنید درهای تازه‌ای به رویتان گشوده می‌شود، با افراد جدیدی آشنا می‌شوید که به یاری شما می‌شتابند. فرصت‌هایی را می‌بینید که همیشه بی‌توجه از کنار آن‌ها عبور می‌کردید. وقتی می‌توانید بیشترین قابلیت‌های خود را به کار بگیرید که با وجود ترس، دست به عمل بزنید.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«وقتی خطر می‌کنید، و زندگی خود را در معرض نابودی می‌بینید، برای گریز از مهلکه به نیروهای اصیلی پناه می‌برید که در شما پنهان‌اند؛ استعدادها، هوش و ابتکاراتی که سال‌ها در انتظار به ثمر رسیدنش بوده‌اید. به عبارت ساده‌تر، رفت رفته تمام ذخیره‌ها و ابزارهایی را کشف می‌کنید که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهای قلبی خود محتاجشان بوده‌اید.»&nbsp;&nbsp; مایک ویکت</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">انسان‌هایی که برای دستیابی به رؤیاهای خود اشتیاق سوزانی دارند از روبرو شدن با خطرات و ناشناخته‌ها روی‌گردان نیستند. آنان مثل همه ترس را در وجود خود احساس می‌کنند اما برعکس دیگران علیرغم ترس اقدام می‌کنند و به راه خود ادامه می‌دهند. اهداف و رؤیاهای بزرگ به منزله‌ی حرکت در مسیری است که برای شما ناشناخته است. بنابراین باید شهامت و شجاعت مواجه شدن با ناشناخته‌ها را داشته باشید. از طرف دیگر باید شهامت فراتر رفتن از شخصیت و عادت‌های قبلی خود را داشته باشید. برای دستیابی به رؤیاهایتان لازم است که بتوانید در برابر شکست‌های موقتی و قضاوت دیگران و فشار اجتماعی مقاومت کنید و برای این کار به شهامت و جسارت بالایی نیاز دارید. برای دستیابی به اهداف بزرگ خود باید شهامت داشته باشید که از کنج عافیت و محدوده‌ی اَمن خود بیرون بیایید و دست به اقدامات جسورآمیز بزنید.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«امنیت، غالبا چیزی واهی است. چنین چیزی در طبیعت وجود ندارد. فرزندان آدم نیز آن را تجربه نمی‌کنند. دوری خطر، امن‌تر و مطوئن‌تر از دل به دریا زدن نیست. زندگی یا ماجرایی جسورانه است یا هیچ.»&nbsp;&nbsp; هلن کلر</font></p> </blockquote> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>استقامت</strong></span></font></h2> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«اکثر مردم درست زمانی که چند قدمی بیشتر با موفقیت فاصله ندارند تسلیم می‌شوند و دست از کار می‌کشند. آن‌ها در یک قدمی هدف دست از تلاش برمی‌دارند. آن‌ها در آخرین دقیقه‌ی بازی تسلیم می‌شوند، فقط یک قدم مانده به پیروزی.»&nbsp; اچ راس پروت</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">در مسیری که تاکنون آن را طی نکرده‌ایم همیشه احتمال خطا، اشتباه و شکست موقت وجود دارد. وقتی نوزادی برای راه رفتن تلاش می‌کند بارها و بارها به زمین می‌خورد اما بلافاصله برمی‌خیزد و دوباره تلاش می‌کند. ما تمام مهارت‌ها را با تکرار، تمرین و اصلاح اشتباهات یاد می‌گیریم. دستیابی به هر هدف و رؤیایی نیز چنین است.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«تاریخ نشان داده است که اکثر برندگان و فاتحان مشهور معمولاً با موانعی مواجه شده‌اند که قبل از اینکه پیروز شوند، قلبشان را شکسته است. آنان پیروز شدند چون از شکست‌ها دلسرد نشدند.» بی سی فوربز، بنیان‌گذار مجله فوربز</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">تاریخ شاهد شکست‌های متعدد افرادی بوده که در نهایت رؤیایی بزرگشان را عملی کردند:</font></p> <ul style="text-align: justify;"><li><font size="3">ادیسون برای ساختن لامپ هزاران آزمایش انجام داد که با شکست مواجه شدند.</font></li><li><font size="3">دریادار رابرت پیری هفت بار تلاش کرد که به قطب شمال برسد و شکست خود تا اینکه در بار هشتم موفق شد.</font></li><li><font size="3">ناسا ۲۸ بار تلاش کرد تا موشک به فضا بفرستد و در ۲۰ بار آن‌ها با شکست مواجه شد.</font></li><li><font size="3">اینشتین هزاران ایده را آزمایش کرد که شکست خورد تا اینکه به نظریه نسبیت دست یافت.</font></li></ul> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«وقتی دری بسته می‌شود، دری دیگر باز می‌شود؛ ولی ما آن‌قدر با تاسف به درهای بسته نگاه می‌کنیم که از درهای باز شده غافل می‌مانیم.» الکساندر گراهام بل</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">&nbsp;اگر رؤیایتان در همان تلاش نخستین به دست آمد بدانید که به اندازه کافی بزرگ نبوده است. رؤیای شما نه آن‌قدر بزرگ باشد که هیچ امیدی به تحقق آن نداشته باشید و نه آن‌قدر کوچک که به سادگی به دست آید. رؤیای شما باید با استعدادهای شما متناسب و مقداری بزرگ‌تر از توانایی‌های شما باشد. برای دستیابی به چنین رؤیایی است که شما باید آدم جدیدی شوید. باید از قدرت‌های درونی خود که تاکنون آن‌ها را به کار نبرده‌اید، استفاده کنید. باید عادات جدیدی در خود ایجاد کنید. با آدم‌های جدیدی ارتباط برقرار کنید. در انجام تمام این کارها شاید بارها با شکست و ناکامی مواجه شوید. به همین دلیل استقامت شما در برابر این شکست‌ها و به پا خاستن و اقدام با درسی که از شکست خود آموخته‌اید، در دستیابی شما به رؤیایتان نقش اساسی دارد.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«مشکلات فرصت‌هایی هستند که ما را به موارد بهتر می‌رسانند. آن‌ها موانعی بر سر راه گام‌های ما به سمت کسب تجربه‌ی بیشتر هستند. وقتی دری بسته می‌شود، همیشه در دیگری باز می‌شود! قانون طبیعت می‌گوید باید تعادل برقرار شود.» برایان آدامز</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">مداومت و پایداری از منحصر به فردترین ویژگی مشترک افراد موفق است. آن‌ها به راحتی تسلیم نمی‌شوند. هر چه بیشتر مقاومت کنید و استقامت به خرج دهید، احتمال موفقیت شما بیشتر می‌شود. ناپلئون هیل یک فصل از کتاب معروف خود، بیندیشید و ثروتمند شوید، را به مداومت و استقامت اختصاص داد. او معتقد است کسانی که عادت مداومت را در خود می‌کارند، خود را در برابر شکست بیمه می‌کنند و بدون توجه به ناکامی‌های اولیه سرانجام به فراز پله‌های ترقی و پیشرفت می‌رسند.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«وقتی نیروی میل و اشتیاق و اراده به درستی ترکیب شود، ترکیبی مقاومت‌ناپذیر ایجاد می‌شود. موفق‌های بزرگ گاه به خونسردی و گاه به بی‌ترحمی متهم می‌شوند. این‌ها اغلب به اشتباه داوری می‌شوند. آنچه آن‌ها دارند، قدرت و اراده‌ای است که آن را با پایداری و مداومت درهم می‌آمیزند تا به شرایط دلخواه خود برسند.»&nbsp; ناپلئون هیل</font></p> </blockquote> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>راه افزودن بر مداومت</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">ناپلئون هیل معتقد است که با چهار اقدام ساده می‌توان به مداومت و استقامت عادت کرد. این چهار اقدام عبارت‌اند از:</font></p> <ol style="text-align: justify;"><li><font size="3">تعیین هدف مشخص همراه با اشتیاق سوزان برای رسیدن به آن</font></li><li><font size="3">برنامه مشخص با اقدام مستمر و پیوسته</font></li><li><font size="3">ذهنی بسته و گارد گرفته در برابر نفوذهای منفی و مأیوس‌کننده و از جمله آن‌ها پیشنهاد‌ها و تلقین‌های منفی دوستان، افراد خانواده و اطرافیان.</font></li><li><font size="3">استفاده از همکاران و شرکای مناسب</font></li></ol> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«موفقیت&nbsp; تا حد زیادی به این بستگی دارد که وقتی دیگران دلسرد می‌شوند، شما ادامه دهید.» ویلیام فِدِر</font></p> </blockquote> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>خلاقیت</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">در بسیاری از موارد نظام‌های آموزشی با تبعیت از سیاست‌های همسان‌سازی، مانع رشد خلاقیت و ابتکار افراد می‌شوند. برای دستیابی به موفقیت‌های بزرگ به چیزی بیشتر از تحصیلات رسمی نیاز داریم. به جرقه‌های از خلاقیت و ابتکار، به شجاعت، اشتیاق، استقامت و چیزهای بسیارِ دیگر که در مدارس آموخته نمی‌شود. هر کودکی به طور طبیعی خلاق است و این خلاقیت معمولاً در اثر تربیت و آموزش اشتباه، سرکوب می‌شود. ۹۸ درصد الگوی ژنتیکی ما با شامپانزه‌ها مشترک است منهای خلاقیت. خلاقیت عاملی است که مشکلات پیش روی ما برای دستیابی به اهداف و رؤیاها را از پیش رو برمی‌دارد.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر مشکلاتی که در مسیر دستیابی شما به رؤیاهایتان قرار دارد حل می‌شد شما قطعاً به رؤیای خود دست می‌یافتید. خلاقیت باعث حل مشکلات شما می‌شود. وقتی که مشکلی پیش می‌آید باید به طور آگاهانه در مورد آن فکر کرده و به دنبال راه حل بگردید. وقتی در مورد مشکلی به طور آگاهانه و جدی فکر می‌کنید این پیام را به ناخودآگاه خود می‌دهید که برای حل مشکل به دنبال ایده‌های جدید بگردد. این روش بروز ایده‌های خلاقانه به این شکل است که پس جمع آوری اطلاعات کافی در مورد مسئله، به طور آگاهانه برای حل آن تلاش می‌کنید. سپس باید آن را رها کنید و به سایر فعالیت‌ها بپردازید. این را حالت کمون می‌گویند. در حالت کمون شما در ظاهر کاری انجام نمی‌دهید اما ناخودآگاه شما در حال پیگیری مسئله است و معمولاً در حالتی که توقعش را ندارید ایده‌ی پاسخ و راه حل به طور ناگهانی در ذهن آگاه شما نقش می‌بندد. تفکر خلاق مختص نوابغ نیست. همه از قدرت خلاقیت برخوردارند. اشتیاق و پرسش، خلاقیت را در شما برمی‌انگیزد. برای کشف ایده‌های خلاقانه باید پرسشی داشته باشید. لزومی نیست که همیشه مشکلی وجود داشته باشد تا خلاقیت خود را به کار گیریم. همیشه می‌توانیم با طرح پرسش‌هایی که در رابطه با رؤیاهایمان راه حل‌های آسان‌تر و راحت‌تر را برای تحقق آن‌ها پیدا کنیم.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هر عمل خلاقانه از افکار تازه‌ای ناشی می‌شود که از هجوم سیلاب باورهای پذیرفته شده، جان به در برده است.»&nbsp; آرتور کِستلِر</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع:<a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title=""> زندگی رویایی</a></font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای<a href="http://chetor.com/?p=55535" target="_blank"> چطور</a></font></p> </div><font size="3"> </font> text/html 2017-10-30T16:15:18+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ ۷ راز زیبایی معنوی http://ganjeketab.mihanblog.com/post/276 <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/spiritual-Transformation.jpg" alt="" width="704" height="554"></font></h1><font size="3"> </font><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">میل به زیبایی وجهی طبیعی از وجود ماست. هر انسان طبیعی، زیبایی را دوست دارد و مجذوب زیبایی می‌شود. همه ما مناظر زیبا، گل‌ها، درختان، حیوانات و بسیاری از موجودات طبیعی را دوست داریم. اما آنچه معمولاً بیش از هر نوع زیبایی مورد توجه ماست زیبایی چهره و اندام انسانی است. شاید معیارهای زیبایی در طبیعت در طول قرن‌ها چندان تغییر نکرده باشد اما وقتی به معیار زیبایی چهره و اندام آدمی می‌رسیم؛ نقش فرهنگ، باورها و ارزش‌های اجتماعی در معیار زیبایی هر دوره تاریخی بسیار نقش برجسته‌ای ایفا می‌کند. نگاهی به آمار فروش لوازم آرایشی و میزان تمایل به انجام جراحی‌های زیبایی کافی است تا به میزان اهمیت «زیبا به نظر رسیدن» پی ببریم. اما در این مقاله می‌خواهیم به وجه دیگری از زیبایی بپردازیم. ۷ رازی که اگر آن‌ها را بدانید و به آن‌ها عمل کنید با داشتن هر نوع قیافه‌ای زیبا و جذاب به نظر خواهید رسد.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«زیباطلبی نوعی احساس است به سادگیِ احساس گرسنگی.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سامرست موام</font></p></blockquote><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>به خود و جهان عشق بورزید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">عشق عصاره‌ی حیات است. در اساطیر آمده که خداوند قبل از اینکه جهان را خلق کند، تنها بود. یکی بود و آن خدا بود و دیگر چیزی نبود. خدا در پی آینه‌ای بود تا عصاره‌ی وجود خود را که عشق مطلق و بی‌قید و شرط بود، تجربه کند. از این رو او جهان را با عشق آفرید و انسان را. مرد را مظهر عاشقی خود قرار داد و زن را مظهر معشوقی خود.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">جهان عشق است و دیگر زرق‌سازی</font></p> <p><font size="3">همه بازیست الا عشق‌بازی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نظامی گنجوی</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">پس عصاره‌ی وجود ما عشق خالص و بی‌قید و شرط است. به همین دلیل تجربه‌ی چنین عشقی، متعالی‌ترین و لذت‌بخش‌ترین تجارب انسانی است. عاشق بودن و عشق ورزیدن طبیعی‌ترین حالت وجودی ماست. اما آنچه در مورد روابط به ما آموخته می‌شود آن را از حالت طبیعی و خالص خود خارج می‌کند. ما یاد می‌گیریم که موجودی متمایز از دیگران و سایر موجودات هستیم. این جدایی احساس ترس و ناامنی ایجاد می‌کند. اگر بدانیم که در حقیقت، همه یک نفریم و با تمام جهان و آفریدگار جهانیان یکی هستیم در این صورت می‌توانیم دوباره عشق خالص و بی‌قید و شرط را تجربه کنیم. در این صورت به مفهوم حقیقی این بیت سعدی پی می‌بریم که گفت:</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست</font></p> <p><font size="3">عاشقم بر همه عالَم که همه عالَم ازوست</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">پس ابتدا خودتان را به عنوان تجلی روح الهی و به عنوان عصاره‌ی عشق الهی دوست بدارید و عاشق خودتان باشید. در این صورت این عشق به مرور وجود شما را لبریز ساخته و سرریز خواهد شد تا تمام انسان‌ها و همه‌ی موجودات جهان را در بر گیرد. وسعت و خلوص عشق شما علاوه بر تجربه‌ی احساس سرور و لذت عمیق، میزان زیبایی و جاذبه‌ی حقیقی شما را مشخص می‌کند و کسانی که قادر به دیدن این نوع زیبایی‌اند از دیدن شما به وجد خواهند آمد.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3"><em>زیبایی منشأ عشق نیست بلکه عشق منشأ زیبایی است.</em><em>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</em><em> تولستوی</em></font></p></blockquote><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="2"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>شاد باشید و بخندید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">شادی نیز حالت طبیعی وجود ماست. وقتی که خود را با به عنوان تجلی روح الهی و موجودی ازلی-ابدی و&nbsp; با جهان یکی بدانیم، هرگونه احساس ترس و نگرانی از وجود ما رخت می‌بندد و سرور و شادی طبیعی جای آن را می‌گیرد. شاد بودن نیازمند دلیل نیست بلکه شاد نبودن نیازمند دلیل است. پس سعی کنید با زندگی با خود حقیقی‌تان به عنوان موجودی جاودان که با جهان در وحدت به سر می‌برد، سرور درونی خود را احساس کنید. همان طور که گفته شده «ما موجودی مادی نیستیم که به دنبال تجربه معنوی باشیم بلکه موجودی معنوی هستیم که در حال تجربه جهان مادی می‌باشیم.» ما روحی الهی و جاویدان هستیم و سرور و شادی حالت طبیعی این روح است. فراموش کردن هویت اصلی ما به عنوان موجودی ازلی و ابدی، منشأ تمام ترس‌ها و غم‌ها در زندگی ماست. پس با آگاهی به وجود حقیقی خود شاد باشید و سعی کنید سرور و شادمانی طبیعی را که در پسِ دغدغه‌های گذرای روزمره همیشه در جریان است؛ تجربه کنید. خنده راهی ساده برای قرار گرفتن در حالت شادمانی است. بارها شنیده‌ایم که «خنده بر هر درد بی‌درمان دواست» و اینکه «هر چهره‌ای با خنده زیباتر است.» با این حال من با خانم‌هایی برخورد داشته‌ام که سعی داشتند که هرگز نخندند چون بر این باور بودند که خنده باعث ایجاد چین و چروک روی پوست صورت می‌شود و بنابراین به زیبایی‌شان لطمه می‌زند!</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="3"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>خودتان باشید و زیبایی منحصر به فرد خود را آشکار کنید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر خدا ما را آفریده باشد، باید اثری هنری و شاهکاری منحصر به فرد باشیم چون خدا آفریننده‌ای اصیل است و نه یک خالق مقلد و کپی‌کار. پس همه ما از شکوه و زیبایی خاص و ویژه‌ای برخوردار هستیم. برای کشف این زیبایی باید نقاب‌های کاذبی را که معیارهای اجتماعی به چهره ما زده‌اند، کنار بزنیم. در فراسوی این نقاب‌ها خود حقیقی ما قرار دارد. همان خود برتری که شاهکاری الهی است و از نورانیت و زیبایی بی‌بدیل می‌درخشد. برای دیدن این زیبایی باید خودتان را همان طوری که هستید، بپذیرید. ما به عنوان روح الهی، موجودی کامل هستیم. این وجود مادی و شخصیت اجتماعی است که همیشه دارای نقص و کاستی است. اگر بر هویت کاذب خود، یعنی بر جسم و شخصیت اجتماعی خود، تمرکز کنیم، همیشه احساس نقصان، کمبود و درد و رنج خواهیم داشت. اما با تمرکز بر خود حقیقی الهی و منحصر به فرد خود، به مرور شناخت بیشتری از زیبایی منحصر به فرد خویش کسب خواهیم کرد و قادر خواهیم بود، آن را بیشتر متجلی کنیم.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">به جای آنکه نسخه‌ی بدل دیگری باشید سعی کنید نسخه‌ی اصلی خودتان باشید.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جودی گارلند</font></p></blockquote><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="4"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>با خود و دیگران مهربان و خوش رفتار باشید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تجلی عشق نامشروط در زندگی روزمره، ابراز محبت به و خوش رفتاری با خود و دیگران است. محبت جادوی عینی عشق است. از این روست که گفته‌اند «با محبت خارها گل می‌شود.» هیچ چیزی مثل محبت و مهربانی ایجاد جاذبه و زیبایی نمی‌کند. شخص مهربان علیرغم هر چهره و اندامی که دارد، زیبا و جذاب به نظر می‌رسد. خوش رفتاری و محبت را با نزدیک‌ترین فرد یعنی از خودتان آغاز کنید. این تنها راه ابراز محبت حقیقی به دیگران است. خودتان را دوست بدارید. اشتباهات خودتان را ببخشید و همیشه احترام به خود را در اولویت قرار دهید. در عین حال زیاد خود را جدی نگیرید و دچار غرور و تکبر نگردید. هر انسان رشد یافته‌ای قادر است به خودش بخندد. چنین شخصی کاستی‌های خود کوچک خود را می‌بیند و به آن‌ها می‌خندد اما می‌داند که این «خود کوچک» بخشی کاذب و فانی از وجود اوست. خود حقیقی او جاودان، زیبا و باشکوه است. وقتی از موضع این «خود برتر» رفتار کنیم، با خود و همگان مهربان و خوش رفتار خواهیم بود و چنین رفتاری بر زیبایی و جذابیت مادی ما نیز خواهد افزود.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="5"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>صبور و آرام باشید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">وقتی که بر خود برتر خود تمرکز داریم، هیچ رخدادی نمی‌تواند ما را از کوره به در برد و آرامش ما را سلب کند. در این صورت صبور هستیم و آرامش خود را حفظ می‌کنیم.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.&nbsp;&nbsp;&nbsp; قرآن</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تنها با به یاد داشتن وجه الهی و جاودانه خویش می‌توانیم آرامش حقیقی و پایدار را تجربه کنیم. برعکس تمرکز بر وجه فانی و مادی وجود و شخصیتمان زندگی ما را از ترس، نگرانی و درد و رنج انباشته می‌کند. آرامش گوهری گران‌بهاست. بدون احساس آرامش، زندگی به جهنمی بدل می‌شود. و آرامش عمیق و پایدار فقط محصول آگاهی بر هویت خدایی و جاودانه خویش و زندگی با این خود حقیقی و برترمان است.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">آرام باش و بدان من خدا هستم.&nbsp;&nbsp;&nbsp; انجیل</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">پس هرگاه احساس کردید که برآشفته و نگران هستید بلافاصله بر وجه الهی و جاویدان وجود خود تمرکز کنید و آرامش خود را بازیابید. تنها در صورتی که آرام و صبور باشید، قادر خواهید بود بهترین واکنش را در برابر اتفاقات نشان دهید. گاهی ممکن است صبوری، تلخ باشد اما همیشه ثمره‌ای شیرین دارد.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="6"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ساده، صادق و بی‌آلایش باشید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">افلاطون گفته «زیبایی در سادگی است.» وجود حقیقی ما با تمام زیبایی و عظمت خدایی‌اش ساده و بی‌آلایش است. ساده بودن به معنای زندگی با خود برترتان است. خود برتر ما دارای زیبایی منحصر به فرد است و نیاز به هیچ افزوده‌ای ندارد. این نقاب‌های اجتماعی ماست که سادگی و زیبایی حقیقی ما را در پشت انبوه لایه‌های معیارهای کاذب خود مخفی ساخته است. تظاهر، دروغ و نقش بازی کردن بیش از همه به خودمان لطمه می‌زند و آرامش و شادی طبیعی را از ما می‌گیرد. بر اساس تحقیقات انجام شده با هر دروغی که می‌گوییم به ۳۲ نقطه از بدن خود آسیب می‌زنیم. بیشتر انرژی روانی ما صرف مخفی ساختن خود حقیقی‌مان می‌شود، در تلاش برای بازی کردن نقش یک بدل از خودمان. وقتی که با کنار زدن نقاب‌ها با سادگی و صداقت با خود برترمان زندگی کنیم، لذت، شادی طبیعی و زیبایی و جاذبه جاودان خود را باز می‌یابیم.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="7"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تمیز و آراسته باشید</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">جسم ابزاری موقت در اختیار ماست. باید قدر آن را بدانیم. جسم ابزاری شگفت‌انگیز است و به ما اجازه می‌دهد که به عنوان موجودی غیرمادی، جهان مادی را تجربه کنیم. بنابراین باید سعی کنیم تا جای ممکن آن را سالم و پاکیزه نگاه داریم. از آلودن آن با ورودی‌ها مضر بپرهیزیم و آن را همیشه تمیز و آراسته حفظ کنیم.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">پس از چهل سالگی هر کس مسئول قیافه‌ی خودش است.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبراهام لینکلن</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">لباس‌های راحت، تمیز و برازنده بپوشیم. جسم ما نیز مخلوقی الهی است و شایسته‌ی احترام و مراقبت است. اما همیشه باید بدانیم که جسم همیشه در حال تغییر است و رو به پیری و نابودی می‌رود. بنابراین همیشه باید به خود یادآوری کنیم که ما جسممان نیستیم و آن فقط ابزاری فانی و موقت است. هم هویت شدن با بدن، منشأ بسیاری از درد و رنج‌های انسانی است. میلیاردها ثروت انسان‌ها صرف «زیباسازی چهره و بدن» می‌شود و یکی از دغدغه‌ها‌ی اصلی و همیشگی بسیاری از آدم‌ها، به ویژه دختران و زنان، این است که آیا زیبا به نظر می‌رسند یا خیر؟</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">در ظاهر خود جستجو نکنید، بهشت در درون شماست.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مری کوک</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">دل‌خوشی به هر میزان از زیبایی چهره و تناسب بدن، لذتی مقطعی و گذار است. برای افرادی که خود را در جسمشان خلاصه کرده‌اند، افزایش سن و پیری کابوسی وحشتناک است. اما اگر بر حقیقت جاودانه وجود خود آگاه باشیم و با آن زندگی کنیم، علیرغم هر قیافه و اندام، خود را زیباترین و باشکوه‌ترینِ مخلوقات خواهیم یافت و رضایت، آرامش و شادی پایدار را تجربه خواهیم کرد. حقیقت همین است، هرچند که مدت مدیدی در پشت ابرهای جهالت جمعی پنهان مانده باشد.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">حقیقت را بیابید و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد. مسیح (ع)</font></p> <p><font size="3">&nbsp;</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای <a href="http://chetor.com/?p=55584" target="_blank">چطور</a></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title="">سایت زندگی رویایی</a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2017-10-07T17:59:15+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ چطور ترس‌ های خود را به موفقیت تبدیل کنیم؟ http://ganjeketab.mihanblog.com/post/275 <p style="text-align: justify;" align="center"><br><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/FEAR2_1400x.progressive.jpg" alt="" height="392" width="706"></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">همه‌ی ما در بخشی از وجودمان می‌دانیم که توانایی انجام کارهای بزرگ‌تری را داریم. می‌دانیم که نتایجی بسیار بهتر از آنچه را تاکنون به دست آورده‌ایم را می‌توانیم کسب کنیم. می‌دانیم که با انجام کارهایی می‌توانیم به موفقیت، پیشرفت و درآمد بیشتری برسیم. اما این کارها را انجام نمی‌دهیم و یکی از دلایل اصلی عدم انجام آن‌ها، ترس است. ما از تغییر کردن، از حرف دیگران، از خودخواه به نظر رسیدن، از شکست‌ خوردن و حتی از موفق شدن و چیزهای بسیارِ دیگر می‌ترسیم. این ترس‌ها باعث می‌شود که به آنچه هستیم، آنچه انجام می‌دهیم و آنچه داریم بسنده کنیم. بدین ترتیب ترس ما را مجبور می‌کند که در حدی بسیار پایین‌تر از آنچه که واقعاً لیاقتش را داریم، زندگی کنیم. اما اگر می‌دانستید که ترس‌هایتان را می‌توانید به موفقیت تبدیل کنید آیا به چشم یک موهبت به آن نگاه نمی‌کردید؟ ترس‌ها پیام‌هایی هستند که ما را به قوی‌تر شدن، رشد کردن و موفقیت و کسب دستاوردهای بزرگ فرامی‌خوانند. غلبه بر یک ترس، هر چقدر هم که برای شما بزرگ به نظر برسد، می‌تواند در یک لحظه اتفاق بیفتد. &nbsp;با عمل به توصیه‌های این مقاله می‌توانید ترس‌هایتان را به موفقیت‌ها و دستاوردهای بزرگ تبدیل کنید و سرنوشت جدیدی سرشار از هیجان، شادمانی، پیشرفت و ثروت را برای خود رقم بزنید.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«ترس بیش از هر عامل دیگری در دنیا، افراد را به زانو در می‌آورد و شکستشان می‌دهد.» امرسون</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ترس چیست؟</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ترس میلیون‌ها سال قبل یک سیستم هشداردهنده‌ی بدن بود که به ما پیام می‌داد که در معرض خطر مرگ قرار داریم. وقتی اجداد ما در غارها و جنگل‌ها زندگی می‌کردند هر آن ممکن بود توسط حیوانات وحشی بلعیده شوند. در آن دوران ترس و نگرانی، هشداری بود که ما را به پرهیز از خطرات محیط و ماندن در محدوده‌ی اَمن خود در غارها و در محیط آشنای قبیله وادار می‌کرد. این ترس‌ها باعث شد که ما برای کاهش خطرات دست به ابتکار بزنیم. برای دفاع از خود در برابر خطرات محیط، سلاح‌، مسکن و ابزارهای مختلفی را اختراع کنیم. چنین بود که ترس باعث شد ما هر چه بیشتر از قوای عقلانی و خلاقه خود استفاده کنیم و در طول هزاران سال به عنوان گونه‌ی انسانی دوام آوریم. بنابراین ترس نه تنها احساسی طبیعی است بلکه مفید هم هست. تنها مشکلی که وجود دارد این است که ذهن ما که همواره بقای ما را در اولویت قرار می‌دهد در مواقع بسیاری ما را از اقدامات و تلاش‌هایی که برای رشد و پیشرفت ما ضروری است، هم می‌ترساند. این ترس‌ها ما را وادار به ماندن در محدوده‌ی راحتی خود کرده و از تجربه‌های جدید باز می‌دارند.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تجربه‌ی ترس</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ترس، احساس انتظار همراه با نگرانی و بیم و هراس است. ترس همراه با ترشح آدرنالین احساس فیزیکی مشخصی مثل افزایش ضربان قلب، افزایش دمای بدن، سیخ شدن موهای بدن و علائم مشابه را ایجاد می‌کند. این علائم در مواجهه با موقعیت ترسناک به صورت طبیعی و ناآگاه به وجود می‌آیند.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«ترس احساسی اجتناب‌ناپذیر و واقعی است اما شیوه‌ای که آن را درک می‌کنیم و به آن واکنش می‌دهیم، این طور نیست.» مایکل رِی</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>روی دیگر ترس</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ترس را می‌توان به عنوان فرصتی برای نگرشی نو به زندگی در نظر گرفت. ترس در نهایت یک هیجان قوی است و اگر آن را تا مبدأ خود دنبال کنیم، می‌بینیم که یک نیرو است. نیرویی که می‌توانیم از آن برای دست یافتن به اهداف دلخواه خود استفاده کنیم. ترس کاری را به ما نشان می‌دهد که نیاز داریم انجام دهیم. کاری که می‌توانیم از آن چیز یاد بگیریم. کاری که انجامش می‌تواند ما را به سطح جدیدی منتقل کند. ترس ماهیت آزمون‌های زندگی ما را مشخص می‌کند. روبرو شدن با این آزمون‌ها فرصت‌های جدیدی را برای رشد و پیشرفت ما فراهم می‌کند.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«با هر تجربه‌ای که در طی آن به راستی خود را وادار به نگریستن به چهره‌ی ترس می‌کنید، قدرت، جرئت و اعتماد به نفستان بیشتر می‌شود.» النور روزولت</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ترس‌ به ما چه می‌گوید؟</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ترس از چیزهای مختلفی ناشی می‌شود. ترس از سوسک و موش گرفته تا ترس از ارتفاع، ترس از محیط بسته و غیره. اما آن ترسی که اینجا مورد نظر ماست ترس از روبرو شدن با یک موقعیت یا تجربه جدید در زندگی است. تا سال دوم دبیرستان من از صحبت در کلاس و جمع می‎‌ترسیدم. این ترس تا قبل از دبیرستان مشکل زیادی برای من ایجاد نکرد. اما در دبیرستان نمونه، مقدار زیادی از نمره نهایی مربوط به پاسخ به سؤالات سر کلاس بود. من علیرغم اینکه پاسخ بسیاری از سؤالات را می‌دانستم به دلیل ترس از صحبت در جمع، تمام این نمره‌ها را از دست می‌دادم. اگر من می‌توانستم با این ترسم روبرو شوم پاداش بزرگی در انتظارم بود. این ترس به من می‌گفت که برای کسب آنچه لیاقتش را دارم، باید با آن روبرو شوم. اگر در درون خود از چیزی می‌ترسید حتماً روبرو شدن با آن ترس فرصت رشد و پیشرفت چشمگیری را برای شما به همراه خواهد داشت.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>شش شبح ترس</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«ترس و نگرانی سریع‌تر از کار انسان را هلاک می‌کند.» ناپلئون هیل</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">آن نوع ترس‌هایی که با رشد و تغییر ما مرتبط هستند انواع محدودی دارند. ناپلئون هیل در کتاب معروف «بیندیشید و ثروتمند شوید» شش ترس اصلی را برشمرده است که عبارت‌اند از:</font></p><font size="3"> </font><ul style="text-align: justify;"><li><font size="3">ترس از فقر</font></li><li><font size="3">ترس از انتقاد</font></li><li><font size="3">ترس از بیماری</font></li><li><font size="3">ترس از دست دادن عشق و محبت اشخاص</font></li><li><font size="3">ترس از پیری</font></li><li><font size="3">ترس از مرگ</font></li></ul><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">سایر ترس‌ها اهمیت کمتری دارند و احتمالاً در ذیل یکی از این ترس‌ها قرار می‌گیرند. هیچ چیزی مثل فقر، انسان را آزار نمی‌دهد و او را تحقیر نمی‌کند. چه قبول داشته باشیم یا نه، متأسفانه یا خوشبختانه، میزان پول و ثروت شما تعیین‌کننده‌ی مقدار زیادی از ارزش، انسانیت و احترام شما در جامعه است. پس جای تعجب نیست که از فقر و بی‌پولی بهراسیم. ترس از انتقاد تا حدود زیادی باعث نابودی ابتکار و خلاقیت ما می‌شود. ترس از انتقاد ما را وامی‌دارد که همرنگ جماعت شده و به رونوشتی از سایرین تبدیل شویم. ترس از بیماری با ترس از ناتوانی، درد و رنج و در نهایت با ترس از مرگ مرتبط است. ترس از بیماری، علت بیماریِ بسیاری از افراد است. ریشه‌ی ترس از دست دادن عشق و محبت دیگران احتمالاً به دوران حجر بازمی‌گردد که هر مردی با زور بازو می‌توانست زنان را تصاحب کند. زور بازو در جوامع متمدن، با قدرت‌های ظریف‌تری مثل قدرت دانش، شهرت، ثروت، منزلت اجتماعی و امثال آن جایگزین شده است. ترس از مرگ شاید ریشه‌ای‌ترین و عمیق‌ترین ترس در وجود ماست. برای ذهن ما، مرگ به منزله‌ی نابودی و گسستن تمام وابستگی‌های مادی است. تمام انواع ترس به نحوی به ترس از مرگ و فنا مربوط می‌شوند. مرگ ریشه‌ی اصلیِ بسیاری از اضطراب‌های ماست. هر یک از ما در مقاطعی مختلف از زندگی خود یکی از این ترس‌ها یا ترکیبی از آن‌ها را تجربه می‌کنیم. واکنش ما در برابر این ترس‌ها تعیین‌کننده‌ی میزان رشد شخصی و کیفیت و غنای زندگی ماست.</font></p><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">از چه چیزی می‌ترسید؟ چه کاری شما را می‌ترساند؟ ترس مانع کدام اقدام و تغییری در زندگی شما شده است؟ فهرستی از ترس‌های خود تهیه کنید.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>سه راهی ترس</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">کارن هورنای، نظریه‌پرداز بزرگ روانکاوی،معتقد است که مردم در برابر ترس سه نوع واکش از خود نشان می‌دهند:</font></p><font size="3"> </font><ul style="text-align: justify;"><li><font size="3">دور شدن از ترس</font></li><li><font size="3">مبارزه با ترس</font></li><li><font size="3">حرکت به سوی ترس</font></li></ul><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">بیشتر افراد از ترس دور می‌شوند. روانکاوان این عمل انکار یا اجتناب از ترس را «سرکوب» می‌نامند. ما بسیاری از استعدادها و قابلیت‌های درونی خود را به دلیل ترس سرکوب می‌کنیم و فرصت رشد و تکامل را از خود می‌گیریم. عواقب دور شدن و اجتناب از ترس می‌تواند روان رنجوری و روان‌پریشی باشد. در مورد افراد بسیاری، ترس‌های انکار یا اجتناب شده از بین نمی‌روند، بلکه بارها و بارها در قالب اختلال‌های روانی مختلف بازمی‌گردند. مبارزه با ترس می‌تواند در مواردی باعث غلبه بر آن شود اما در این صورت به ریشه آن دست نمی‌یابید. مثل این است که برای غلبه بر ترس از ارتفاع، با چتر نجات بپرید. در نهایت شاید بتوانید با ترسی کمتر یا با آرامش از هواپیما بپرید اما وقتی به بالکن خانه دوست خود در طبقه دهم می‌روید، هنوز هم می‌ترسید. چرا؟ چون ریشه ترس شما از ارتفاع، هنوز از بین نرفته است.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>نگریستن در چهره‌ی ترس</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">&nbsp;اما حرکت به سوی ترس به منزله‌ی نگریستن به چهره‌ی آن است. وقتی به یک ترس نزدیک می‌شوید، با آن ترس و ریشه آن آشنا می‌شوید. در این حالت باید به آن توجه کنید، با آن ترس بمانید و یاد بگیرید که مناسب‌ترین واکنش کدام است. وقتی می‌ترسید چه اتفاقی می‌افتد؟ چه احساسات جسمانی دارید؟ آن‌ها را یادداشت کنید. چه چیزی از ترس خود می‌آموزید؟ وقتی این چنین با ترس روبرو می‌شوید و به آن توجه می‌کنید بیشتر اوقات ترس ناپدید می‌شود و ذهن شفاف و روشن می‌گردد.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«با شهامت، چیزهای بزرگی را بخواهیم تا ما را به پیروزی‌های باشکوهی برسانند. حتی اگر از مسیر شکست عبور کنیم، بسیار بهتر از آن است که مانند روح‌های حقیری باشیم که نه لذتی می‌برند و نه رنجی را تحمل می‌کنند. این روح‌ها در برزخی کسل‌کننده زندگی می‌کنند که در آن نه کسی پیروز می‌شود و نه کسی شکست می‌خورد.» تئودور روزولت</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>بدترین و بهترین اتفاق</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">یک ترس و چالش اصلی خود را در نظر بگیرید. این می‌تواند ترس از پیشنهاد ازدواج به یک شخص، درخواست حقوق بیشتر از رئیستان، شروع یک کسب و کار جدید، تصمیم به مهاجرت و هر کاری باشد که برای خودتان مهم است و اقدام به آن ترس زیادی را در شما ایجاد می‌کند. حالا فرض کنید که با احتیاط‌ها و آمادگی‌های لازم دست به آن کار می‌زنید. در این صورت بدترین اتفاقی که ممکن است رُخ دهد، چیست؟ اگر پیشنهاد ازدواجتان رد شود یا اگر ورشکست شوید؛ چه مشکلاتی برای شما پیش می‌آید؟ چه چیزی را از دست می‌دهید؟ تمام آنچه را در این حالت پیش خواهد آمد، بنویسید. اغلب اشخاص وقتی این کار را انجام می‌دهند از میزان ترس آن‌ها کاسته می‌شود. حالا بهترین اتفاقی را که در صورت اقدام با وجود ترستان ممکن است رُخ دهد را در نظر بگیرید. از فرد دلخواه خود برای ازدواج جواب مثبت می‌گیرید و یک زندگی عاشقانه را با هم شروع می‌کنید. کسب و کاری موفق و عالی پیدا می‌کنید. تمام جزئیات این موفقیت را بنویسید. در آن صورت شما چه جور آدمی خواهید بود؟ چه احساساتی خواهید داشت؟ دیگران در مورد شما چه خواهند گفت؟ چه دستاوردهایی برای خود و دیگران به ارمغان خواهید آورد؟ وقتی جنبه‌ی مثبت مواجهه با ترستان را در برابر جنبه‌ی منفی آن قرار می‌دهید نه تنها ترستان کمتر شده بلکه تمایل و اشتیاقتان نیز برای حرکت به سوی آن و اقدام علیرغم ترس، بیشتر می‌شود.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«من هم در جاهایی احساس ناامنی کرده‌ام. اما از آنچه در مورد آن احساس ناامنی می‌کنم جدا نمی‌شوم، بلکه به دنبالش می‌روم و می‌گویم: «از چه بترسم؟» شرط می‌بندم که تعداد زیادی از افراد موفق می‌توانند به شما بگویند که خیلی بیشتر از دفعاتی که موفق شده‌اند، شکست خورده‌اند. تعداد شکست‌های خود من خیلی بیشتر از تعداد موفقیت‌هایم بوده است. باید دنبال چیزی بروید که از آن می‌ترسید.» کوین سوربو، هنرپیشه معروف سریال‌های آمریکایی و تاجر موفق</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>به استقبال ترس بروید!</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اجتناب از ترس‌ها ممکن است بهای زیادی برای ما به همراه داشته باشد. اگر نخواهیم با ترس مواجه شویم و اگر علیرغم ترس دست به اقدام نزنیم تمام فرصت‌های خود را برای دستیابی به دستاوردهای بزرگ را از دست می‌دهیم. از آن جایگاهی که لیاقتش را داریم، کنار می‌کشیم و استعدادها و نبوغ ذاتی خود را در پستوی وجود خود دفن می‌کنیم. محصول این نوع زندگی جز حسرت و پشیمانی نخواهد بود. بسیاری از ترس‌های ما صرفاً ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودمان است و واقعیت ندارد.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«در تمام عمر درازی که داشتم، نگران چیزهای بسیاری بودم که بیشتر آن‌ها هرگز اتفاق نیفتاد.» مارک تواین</font></p> </blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">رشد و پیشرفت ما در گرو روبرو شدن با ترس‌هایمان و اقدام کردن با وجود ترس است. ما از درون به نیروی بیکران قدرت مطلق الهی متصل هستیم. برای روبرو شدن با اقدامات ترسناک، تا جایی که می‌توانید آماده شوید و سپس با توکل مطلق به نیروی بیکران الهی، دست به عمل بزنید و مطمئن باشید که در این صورت هر چه پیش آید در جهت خیر و منفعت شما خواهد بود.</font></p><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«خدا گفت:</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">-بیایید کنار این لبه!</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">آن‌ها گفتند:</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">-ما می‌ترسیم</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">خدا گفت:</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">-بیایید کنار این لبه!</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">آن‌ها آمدند</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">خدا آن‌ها را هُل داد</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">و آن‌ها پرواز کردند.»&nbsp;&nbsp; گوئیلائوم آپولینار، شاعر فرانسوی</font></p> <p style="text-align: justify;"> </p></blockquote><font size="3"> </font><p><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای <a href="http://chetor.com/?p=54064" target="_blank">چطور​</a></font></p><p><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title="">زندگی رویایی</a><br><a href="http://chetor.com/?p=54064" target="_blank"></a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2017-09-23T16:57:18+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ هنر فراموش شده‌ی تن‌آسایی، تفریح و تنبلی http://ganjeketab.mihanblog.com/post/274 <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/rest.jpg" alt="" width="709" height="522"></font></h1><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اعتراف به اینکه آدم تنبل و راحت‌طلبی هستم برایم چندان راحت نیست. شاید علتش این باشد که ما همیشه به کار سخت‌تر، تلاش بیشتر و پشتکار زیاد تشویق و توصیه می‌شویم و همواره ما را از تنبلی و بطالت و در بسیاری مواقع حتی از استراحت و تفریح هم منع می‌کنند. سال‌هاست که این سؤال برای من مطرح است که آیا «کار کردن» حالت طبیعی و هدف اصلی ماست یا «تفریح، تنبلی و هیچ کاری نکردن» هدف اصلی از کار کردن است؟ شاید هم اگر این طور سؤال را مطرح کنم بهتر باشد که کدام یک از آن‌ها لذت‌بخش‌تر است؟ اگر هیچ نیاز مالی نداشتید آیا باز هم کار می‌کردید؟ در حال حاضر چه مقدار کار می‌کنید؟ آیا از اینکه تنبل و راحت‌طلب به نظر بیایید، خجالت می‌کشید و ناراحت می‌شوید؟ آیا بطالت و اتلاف وقت، شما را به عذاب وجدان دچار می‌کند؟ در حالت کلی آیا کار کردن چیزی جز ابزار و راهی برای امرار معاش است؟ اگر بدون کار کردن بتوانیم امرار معاش کنیم آیا کار کردن باز هم معنایی دارد؟ در این مقاله می‌خواهم نشان دهم که هدف اصلی نه کار کردن بلکه ایجاد آزادی و فرصت به وسیله‌ی کار کردن برای کار نکردن، تفریح، تنبلی و بطالت است.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>کار کردن برای کار نکردن</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«حتی کسانی که واقعاً نمی‌خواهند کار کنند باید کار کنند تا پول کافی دربیاورند و مجبور نشوند بیشتر کار کنند!» اوگدن نَش، شاعر آمریکایی</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">آیا اگر نیاز مالی نداشتید، باز هم کار می‌کردید؟ اگر پول و ثروت فراوان داشتید آیا باز هم به کار فعلی‌تان می‌پرداختید؟ قریب به اتفاق آدم‌ها کار می‌کنند چون برای امرار معاش نیاز به پول دارند. پول در اینجا نمادی از سایر انگیزه‌ها مثل قدرت، شهرت، جلب احترام و تشخص اجتماعی هم هست. اگر کسی به دلیلی غیر از این‌ها به کاری بپردازد، کار او احتمالاً برایش به منزله‌ی تفریح و سرگرمی و یک فعالیت هیجان‌انگیز و لذت‌بخش است. اگر جزء این گروه باشید باید به شما تبریک گفت. اما بیشتر ما جزء گروه اول هستیم. همان طور که ارسطو گفته بیشتر ما «کار می‌کنیم تا اوقات فراغت داشته باشیم.» ما سختی کار را تحمل می‌کنیم، از زمان و جسم و ذهن و روح خود مایه می‌گذاریم تا بتوانیم کار نکنیم.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«برای کسب فراغت، از اوقات فراغت و آسایشمان می‌زنیم.» ارسطو</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>کار و استراحت</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">شما پس از مدتی کار کردن احساس می‌کنید که نیاز به استراحت دارید اما آیا موقع استراحت کردن هم احساس می‌کنید که نیاز به کار دارید؟ حداکثر اینکه شما در نوع استراحت و سرگرمی خود تنوع ایجاد می‌کنید اما بعید است به طور خودخوانده بخواهید به اداره بروید و مشغول به کار شوید! هر کاری سختی‌های خودش را دارد. آدم‌ها به طور نسبی این سختی‌ها و دشواری‌های کار را تحمل می‌کنند. کار برای اجداد غارنشین ما به معنای مبارزه برای بقا بود اما امروزه کار معانی بسیار وسیع‌تری یافته است. در زندگی مدرن کار به ارزشی فی‌نفسه تبدیل شده و ستایش می‌شود و در مقابل آن، بیکاری، تنبلی، تفریح و بطالت، رذیلت تلقی شده و نفی می‌شود.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«در جهانی که کار، سرعت، تولید و ماشین از والاترین ارزش‌های آن به شمار می‌روند، از این پس تنبلی و تن‌آسایی برای ما ممنوع است. کُندی و آهستگی داغ ننگ می‌خورد و تنبلی سرکوب و رانده می‌شود.» فیلیپ گدار</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تنبل کیست؟</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تنبل، نام جانوری پستاندار است که در نوک درختان بزرگ در جنگل‌های آمازون زندگی می‌کند. او تنبل و تن‌آسایی به تمام معناست و سه چهارم از عمر خود را در چُرتی کیف‌آمیز در نوک درختان می‌گذارند. با این حال او انگل و بی‌خاصیت نیست بلکه کاملاً برعکس از فضایل فوق‌العاده‌ای برخوردار است. او مهمان ریز جلبک‌هایی است که در پوستِ خزِ ضخیم او- با موهای زبر و بلند- سبز می‌شوند. این جلبک‌ها غذای حشرات را تشکیل می‌دهند و این حشرات نیز به نوبه خود در حفظ چرخه زیست و طبیعت نقش دارند. تنبل با تمام تن‌آسایی و کُندی‌اش قبل از ظهور انسان‌ وجود داشته و احتمالاً بعد از انقراض انسان نیز وجود خواهد داشت. در حالی که در هر روز هزاران انسان از فشار و استرس کار می‌میرند، گونه‌ی این جانور در اوج تنبلی و تن‌آسایی توانسته است میلیون‌ها سال به زندگی آرام و لذت‌بخش خود ادامه دهد. البته او در عین تنبلی به علت مهارت بیکران و به یمن آرامش بی‌نظیرش، از شکستن شاخه‌های نازکی که بر آن‌ها سکونت دارد، می‌پرهیزد. سایر جانوران مثل جگوار جرئت نمی‌کنند برای شکار او خود را در آن شاخه‌های نازک به خطر بیندازد. پس تنبل نمونه‌ی موجودی است که در عین تنبلی بسیار ماهر و هوشمند است و حتی از خِرَد زندگیِ بالایی نیز برخوردار است و خود را برای جمع‌آوری کالاهای غیرضروری، کسب قدرت، شهرت و مقبولیت اجتماعی به زحمت نمی‌اندازد. «تنبل» در زبان عادی به عنوان یک ناسزا و تحقیر به کار می‌رود. اما وجه دیگری از تنبلی وجود دارد که تمدن انسانی تمام پیشرفت خود را به آن مدیون است.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«کار کردن همیشه مطلوب نیست. چیزی به عنوان بطالت مقدس نیز وجود دارد. نوعی فرهیختگی که در زمانه ما به طرز وحشتناکی متروک شده است.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جورج مکدونالد</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="color: #ff6600;"><strong><span style="font-size: 12pt;">تنبل‌های خلاق و زندگی ماشینی</span> </strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تنبلی به معنای کاری نکردن در صورت امکان یا انجام کارها از ساده‌ترین راه‌ها است. تمام صنایع و فناوری‌ها توسط افراد تنبل اختراع شد. در حالی که دیگران زور می‌زدند که حیوان شکار شده را روی کول خود حمل کنند، عضو تنبل گروه داشت به این فکر می‌کند که چطور می‌توان این کار را با دشواری کمتر و تنبلی بیشتر انجام داد. و در نهایت این عضو تنبل و تن‌آسا بود که چرخ، گاری، ماشین و … را اختراع کرد. انسان خلاق، انسانی راحت‌طلب و تنبل است. آرمان <a href="http://zendegiroyaie.com/1394/11/13/chera-nabordeh-ranj-ra-ganj-moyaser-mishavad/" target="_blank">تنبل‌های خلاق</a>، نجات انسان‌ها از تقلا و زحمت بود اما اختراعات آن‌ها در نهایت سبکی از زندگی را به وجود آورد که تنبلی را گناهی بزرگ و کار و تقلا را ارزشی انسانی تلقی می‌کند. با رشد صنعتی و ظهور انواع ماشین‌هایی که قرار بوده کار انسان را راحت‌تر کند ما مجبور شده‌ایم، کار خود را با ماشین‌ها تنظیم کنیم. ماشین‌آلات و زندگی ماشینی ما را مجبور کرده‌اند که سریع، منظم، پیش‌بینی پذیر، دقیق و وقت‌شناس باشیم. ما مجبور شده‌ایم که خود را با ماشین‌ها تطبیق دهیم.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«ساختارهای سیاسی و اقتصادی در طول تاریخ، همواره از “افراد بیکار و تنبل” به عنوان مشکل‌آفرینان اصلی در جوامع نام برده‌اند. این در حالی است که طبیعت هیچ‌گاه چنین اَنگی را به درختان تنبل، چمن‌های تنبل، حلزون‌های تنبل، صخره‌های مرجانی تنبل و ابرهای آسمان تنبل نسبت نداده است.» باکمینستر فولر، مخترع آمریکایی</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>اهمیت فراغت و تن‌آسایی</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">امروزه می‌گویند که استراحت کنید تا بتوانید بیشتر و بهتر کار کنید! یعنی استراحت و تن‌آسایی صرفاً یک وسیله بوده و هدف اصلی، کار و بازدهی بیشتر است. «اوقات تفریح و فراغت دیگر برای ما لحظه‌ای نیست که وقفِ تن‌آسایی، آزادی و رؤیاپردازی شود، بلکه این اوقات صَرفِ تدارک جسمانی و روانی برای رفتن به سر کار از اول هفته‌ی بعد می‌شود.» این نگرش شاید یک انحراف بزرگ از ارزش‌های حقیقی زندگی باشد. حقیقت این است که ما استراحت نمی‌کنیم که کار کنیم بلکه کار می‌کنیم که بتوانیم بیشتر استراحت، تفریح و تنبلی کنیم. تا وقتی که در حال کار و تقلا هستیم نمی‌توانیم به علایق، لذت‌ها و تفریحات دلخواه خود بپردازیم. وقتی که فرصت استراحت و تن‌آسایی داشته باشیم، می‌توانیم از صِرفِ بودن، لذت ببریم، به خودمان و معنای زندگی‌مان بیندیشیم، مطالعه کنیم، به پیگیری علایق و تفریحات خود بپردازیم، استعدادهایمان را شکوفا کنیم، عشق بورزیم، به دیدار دوستان و عزیزان خود برویم و با آن‌ها خوش بگذرانیم. هدف تن‌آسایی نوعی بازپروری برای کار بیشتر نیست.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«تنها کاری که تن‌آسایی می‌پذیرد آن است که ما انجامش را برای متمتع شدن از زندگی لازم بدانیم. هدف، دیگر انباشتن پول و کالا نیست، بلکه کشف لذت‌ها و جهان سرشاری است که ما را در بر گرفته است. در این صورت تنها کار لازم و مفید توجیهش را هم چون وسیله‌ای برای تن‌آسایی می‌یابد و نه هرگز هم چون ضرورتی برای تولید و درآمد بیشتر.»&nbsp; فیلیپ گدار</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ارزش بازی و تفریح</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«راه درست زندگی چیست؟ به زندگی می‌بایست به عنوان یک بازی نگاه کرد.» افلاطون</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تا وقتی که مرز مشخص و دیواری بلند بین کار و تفریح کشیده شده است انسان‌ها از کار کردن خواهند مُرد. این مردن معمولاً به صورت تدریجی و در اثر استهلاک بالای جسمی و روانی و سرکوب بسیاری از علایق و لذت‌ها رُخ می‌دهد. اما وقتی که کار و تفریح درهم ادغام شود زندگی از غنا، لذت، خلاقیت و شادی فوق‌العاده‌ای برخوردار خواهد بود. موفقیت‌های بزرگ نه در اثر کار بلکه در پی بازی و تفریح به دست آمده‌اند. اینشتین شیفته‌ی شناخت طبیعت بود و این بزرگ‌ترین تفریح زندگی‌اش بود. نقاشی کردن بزرگ‌ترین <a href="http://zendegiroyaie.com/1394/10/30/chegone-ba-bazi-tafrih-va-tanbali-movafagh-shavim/" target="_blank">تفریح</a> پیکاسو بود. ادیسون عاشق اختراع ابزارهای جدید بود. «بیشتر اختراعات، اکتشافات، پیشرفت‌ها، تئوری‌ها و نظریه‌ها تحت تأثیر <a href="http://zendegiroyaie.com/1394/10/30/chegone-ba-bazi-tafrih-va-tanbali-movafagh-shavim/" target="_blank">بازی</a> و یا به هدف لذت بردن از یک بازی بوده است. برادران رایت به هیچ عنوان ارزش ورزشی را که به آن علاقه داشتند درک نمی‌کردند و تصوری از این نداشتند که این سرگرمی آنان روزی به ساخت هواپیما منجر خواهد شد. علاقه وافر آن‌ها دوچرخه‌سواری و جمع کردن قطعات دوچرخه بود.» سرنخ موفقیت‌های رؤیایی شما در بزرگ‌ترین علایق و لذت‌بخش‌ترین <a href="http://zendegiroyaie.com/1394/10/30/chegone-ba-bazi-tafrih-va-tanbali-movafagh-shavim/" target="_blank">بازی‌ها و تفریحات</a> شما پنهان است.</font></p><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«من در حال بازی بودم زمانی که دستگاه تنفس هوای غواصی را اختراع کردم. به نظر من بازی جدی‌ترین موضوع جهان است.» ژاکوس کوستیو، غواص و مخترع</font></p></blockquote><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>هنر تنبلی و تن‌آسایی</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><blockquote><p><font size="3">«ما را چنان به کار کردن عادت داده‌اند که حالا هیچ کاری نکردن نیز نیاز به آموزش دارد.» فیلیپ گدار</font></p></blockquote><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تنبلی، لمیدن و تن‌آسایی باید بخشی طبیعی و اصلی از زندگی ما باشد اما نگرش و باورهای منفی که در این زمینه وجود دارد ممکن است ما را برای اختصاص دادن وقت بیشتر به تن‌آسایی و استراحت، به عذاب وجدان و احساس گناه دچار کند. علاوه بر این نوع تفریحمان نیز خودجوش نیست و بیشتر تحت تأثیر عادات و باورهایی است که از محیط دریافت کرده‌ایم. مردم تهران اوقات زیادی را در ترافیک به سر می‌برند. بسیاری از آن‌ها تعطیلات آخر هفته را به قصد استراحت و تفریح قصد شمال می‌کنند و در ترافیکی مشابه در جاده چالوس گیر می‌کنند. این تفریح، خود آن قدر خستگی و استهلاک دارد که برای رفع خستگی آن آدم باید یکی دو روز در خانه استراحت کند! سایر تفریحات نیز انواعی از سرگرمی‌های منفعلانه مثل تماشای تلویزیون، سرگرم شدن با اینترنت و شبکه‌های اجتماعی را شامل می‌شود که نتیجه‌ی تخلیه‌ی کامل انرژی‌های فعال آن‌ها در محیط کار است. سرگر‌می‌هایی که خود خستگی و کسالت بیشتری را به همراه دارند.</font></p><font size="3"> </font><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تنبلی اصیل و خلاق خود را بازیابید</strong></span></font></h2><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تنبلی اصیل و کاذب را می‌توان از نتایج آن‌ها تشخیص داد. تنبلی کاذب با خود خستگی، کسالت و ملالت به همراه دارد اما تنبلی اصیل شما را سرزنده، پرشور و خلاق می‌سازد. تشخیص اینکه چه نوع تفریح و تنبلی برایتان مناسب‌تر است کار چندان دشواری نیست. ببینید چه نوع تفریحی بیشترین لذت را برای شما دارد؟ از چه نوع لمیدن و تن‌آسایی لذت می‌برید؟ وقتی که به اهمیت تنبلی، استراحت، بطالت، بازی، تفریح و تن‌آسایی پی ببرید و با فراتر رفتن از باورهای منفی و محدودکننده در این زمینه، کار و زندگی خود را بر اساس آن‌ها سامان ببخشید، غنا، شادی، خلاقیت، لذت و رشد روزافزونی را تجربه خواهید کرد.</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع:<a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title=""> زندگی رویایی</a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2017-09-15T09:08:48+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ افزایش هوش و خلاقیت کودکان با آموزه‌های آلبرت اینشتین http://ganjeketab.mihanblog.com/post/273 <font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/albert-einstein-5.jpg" alt="" width="695" height="473"><br><span style="font-size: 8pt; color: #ffffff;"><b>افزایش هوش و خلاقیت کودکان با آموزه‌های آلبرت اینشتین</b></span> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">هرچند اینشتین متخصص تعلیم و تربیت نبود اما اهمیت بسیاری برای این موضوع قائل بود و به مناسب‌های مختلف دیدگاه‌های خود را در این مورد مطرح می‌کرد. او که خود از مدرسه گریزان بود و شیوه‌ی آموزشی مرسوم را که بسیار خشک و خشن بود کاملا اشتباه می‌دانست در تمام عمر سعی کرد که اولیا و مربیان را به در پیش گرفتن روش‌های انسانی‌تر و صحیح‌تر آموزش و تربیت تشویق کند. او با هر گونه اعمال زور و تنبیه در آموزش مخالف و معتقد بود که «بدترین چیز برای یک مدرسه آن است که روش کار خود را بر ترس و زور و قدرت‌نمایی ساختگی استوار سازد. چنین روشی ویرانگر احساسات سالم، صداقت و اعتماد به نفس شاگردان خواهد بود.» در اینجا به بررسی ۱۰ توصیه از او که می‌تواند برای تربیت و آموزش کودکان و نوجوانان الهابخش و مفید باشد، می‌پردازیم.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>اگر می‌خواهید فرزندانتان خلاق و باهوش باشند، برایشان داستان تخیلی بخوانید. اگر می‌خواهید آن‌ها بیشتر باهوش باشند، برایشان داستان تخیلی بیشتری بخوانید.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">توانایی تخیل یکی از عجیب‌ترین توانایی‌های ذهن بشری است. تخیل انسان قادر است چیزی را که وجود ندارد در ذهن خلق کند و زمینه ایجاد آن در واقعیت را آماده کند. تمام ساخته‌های بشری از اختراع چرخ و ماشین گرفته تا هواپیما و سفینه‌های فضایی و از ماشین حساب گرفته تا کامپیوتر، ابتدا فقط به شکل یک ایده در ذهن یک انسان وجود داشت. کودکان به طور طبیعی خیالپردازانی فوق‌العاده هستند اما معمولا بزرگترها با منطق خشک و خالی خیالپردازی کودکان را بی‌اهمیت تلقی می‌کنند و به جای تشویق و تحریک تخیل کودکان، آنها را صرفا با واقعیات موجود آشنا می‌کنند. با اینکه طبق تحقیقات انجام شده ۹۸ درصد کودکان ۲ تا ۵ سال از لحاظ خلاقیت در سطح نابغه قرار دارند، فقط ۲ درصد از بزرگسالان بالای ۲۵ سال می‌توانند نبوغ ذاتی دوران کودکی خود را حفظ و شکوفا کنند. داستان‌های تخیلی باعث تحریک و فعال شدن بیشتر تخیل کودکان شده و ذهن آنها را برای تفکر و ایده‌پردازی خلاقانه آماده می‌کند.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="2"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>مثال آوردن، یکی از راه‌های آموزش نیست، بلکه تنها راه آموزش است.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">مثال و تشبیه راهی طبیعی و آسان برای یادگیری است. با مثال آوردن مفهومی دشوار و شاید انتزاعی را با چیزی عینی‌تر و آسان‌تر و قابل فهم‌تر بیان می‌کنیم. شاید یکی از علت‌هایی که معمولا درس ریاضی را سخت می‌دانند این باشد که مفاهیم آن انتزاعی‌تر است و عینا در واقعیت وجود ندارد. اما می‌توان مفاهیم ریاضی را نیز به راحتی با مثال‌های عینی بیان کرد. چیزی به نام «ضرب» در طبیعت نداریم و اگر بدون مقدمه بخواهیم به کودک مفهوم آن را آموزش دهیم با دشواری‌های بسیاری مواجه خواهیم شد. اینکه از کودک انتظار داشته باشیم «دو ضرب در دو مساوی چهار» را بفهمد بهترین راه استفاده از مثال‌هایی شبیه این است که بپرسیم «اگر دو بشقاب داشته باشیم و در هر کدام دو عدد شیرینی داشته باشیم کلا چند تا شیرینی داریم؟» در این صورت مفهوم ضرب کردن تا حدود زیادی برای او قابل فهم‌تر خواهد بود.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="3"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>دانش‌آموز و دانشجو بُشکه خالی نیست که بخواهید پُرش کنید! بلکه مشعلی است که باید روشنش کنید.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">هدف اصلی آموزش باید تحریک کنجکاوی کودکان و ایجاد علاقه و اشتیاق در آنها برای یادگیری باشد. اما بیشتر سیستم‌های آموزشی صرفا به انتقال اطلاعات به ذهن دانش آموز می‌پردازند. در زمان‌های گذشته که ابزارهای ذخیره اطلاعات امروزی در دسترس نبود، به خاطر سپردن اطلاعات ارزشمند بود اما امروزه ما در عصر اطلاعات به سر می‌بریم و صِرف داشتن اطلاعات مزیت به حساب نمی‌آید. در عصر جدید انواع اطلاعات به سهولت در اختیار همگان قرار دارد و آنچه امروزه ارزشمند است توانایی استفاده‌ی خلاقانه از اطلاعات و دانش موجود برای حل مسائل مختلف است. به همین دلیل باید دانش‌آموزان را برای کنجکاوی و تفکر تشویق و اشتیاق دانستن و فهمیدن را در آنها تشدید کرد.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="4"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>من هرگز به شاگردانم درس نمی‌دهم، من فقط تلاش می‌کنم شرایطی را فراهم کنم تا خودشان یاد بگیرند.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">بهترین نوع یادگیری آن است که دانش‌آموز بدون هیچ گونه احساس فشار و اضطراب، یاد بگیرد. انواع بازی‌ها، داستان‌ها و مثال‌های جذاب زمینه را برای یادگیری خود به خودی کودکان فراهم می‌کنند. یکی از مهمترین مهارت‌های که در مدرسه آموخته نمی‌شود «مهارت خودآموزی» است. یاد دادن مهارت خودآموزی به کودکان به منزله‌ی یاد دادن ماهیگیری به آنها به جای دادن ماهی به آنها است. یادگیری اکثر بزرگسالان پس از اتمام تحصیلات رسمی به پایان می‌رسد، زیرا دارای مهارت خودآموزی نیستند و فکر می‌کنند برای یادگیری هر چیزی باید به مدرسه یا دانشگاه بروند.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="5"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>عشق معلم بهتری نسبت به وظیفه است.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">عشق و شور و اشتیاق حالت مسری دارد. وقتی معلم عاشق شغل و دانشی باشد که آموزش می‌دهد، خود به خود این شور و اشتیاق به شاگردان منتقل می‌شود. اگر معلم عاشق کودکان باشد از هر لحاظ در زندگی آنها تاثیری مثبت و ماندگار می‌گذارد. همه ما خاطرات ماندگاری از معلمانی داریم که عاشقانه تدریس می‌کردند و تمام وجود خود را وقف آموزش و تربیت کرده بودند. از لحاظ تربیتی کودکان بیشتر تحت تاثیر رفتار ما قرار دارند تا نصایح و گفتار ما. به همین دلیل یک معلم عاشق، بهترین الگوی تربیتی برای کودکان است و می‌تواند الهامبخش آنها در طول تمام عمرشان باشد.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="6"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>اگر نتوانی مسائله‌ای را به سادگی توضیح دهی، پس به خوبی آن را درک نکرده‌ای.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">ساده‌ کردن مطالب هنری است که هر معلمی باید آن را بیاموزد. کودکان به طور طبیعی شیفته‌ی یادگیری چیزهای جدید هستند اما اگر مطالب به شکل دشوار و پیچیده برای آنها توضیح داده شود ممکن است در میزان توانایی یادگیری و هوش خود تردید کنند و به مرور اشتیاق خود به آموختن را از دست بدهند. برای ساده کردن مطلب لازم است که آن را عمیقا درک کرده باشیم. درک عمیق موضوع به معنای روشن و شفاف شدن مطلب برای خودمان است و فقط وقتی به این درک روشن مطلب رسیدیم، می‌توانیم آن را با سادگی و روشنی آموزش دهیم. برای یادگیری عمیق موضوع لازم است که شخصا در مورد آن بیندیشیم و از جوانب مختلف آن را بررسی کنیم.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="7"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>آموزش باید به گونه‌ای باشد که آنچه آموزش داده می‌شود به‌عنوان یک هدیه باارزش تلقی شود، و نه به‌عنوان یک وظیفهٔ سخت و دشوار.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر آموزش به درست انجام شود هر آنچه یاد می‌گیریم برای ما یک تحول جالب و هیجان‌انگیز و یک کشف و شهود خواهد بود. اما اگر قرار باشد چیزی را با زور و تحمیل یاد بگیریم به مرور یادگیری را چون وظیفه‌اش شاق و دشوار خواهیم یافت و تمایل طبیعی خود به آموختن را از دست خواهیم داد. ایجاد شرایط مناسب همراه با تحریک کنجکاوی کودکان و تشویق آنها برای تفکر باعث می‌شود که به یادگیری مثل یک فعالیت لذتبخش و هیجان‌انگیز نگاه کنند و با تمام وجود خود را درگیر آن کنند.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="8"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>برای ایده‌ای که در نگاه اول احمقانه (دیوانگی) به نظر نرسد، امیدی وجود ندارد.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">یکی از اشتباهات رایج در آموزش خندیدن و تمسخر ایده‌های عجیب و غریب کودکان است. باید توجه داشت که تمام ایده‌های انقلابی در ابتدا برای عامه مردم احمقانه به نظر رسیدند. وقتی برادران رایت ایده‌ی پرواز انسان را مطرح کردند خیلی از افراد عاقل و منطقی آنها را دیوانه پنداشتند. هر ایده‌ی نو و خلاقانه در آغاز احمقانه به نظر می‌رسد. بیشتر ایده‌های کودکان نیز چنین است. زیرا آنها محدودیت دیدگاه منطقی و واقع‌بینانه بزرگسالان را ندارند. اگر کودکان را به خاطر افکار و ایده‌های عجیب و غریبشان مسخره کنیم، خلاقیت طبیعی آنها را سرکوب و مسدود می‌کنیم. برعکس هر معلمان و والدین باید بدانند که هر قدر ایده‌های کودکان احمقانه‌تر و عجیب‌تر باشد نشان آن است که قدرت ابداع، خلاقیت و ایده‌پردازی آنها بیشتر است. بنابراین به جای تمسخر باید آنها را به بررسی بیشتر و عملی کردن ایده‌هایشان تشویق کرد.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="9"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>راه افزایش بهره‌وری و یادگیری بیشتر این است که با چنان لذتی کارهایت را انجام بدهی که متوجه گذشت زمان نشوی.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">تکالیف درسی معمولا برای دانش‌آموزان یک شکنجه به حساب می‌آید. علتش این است که اجباری است و از طرف دیگر هیچ هیجان و لذتی در آن وجود ندارد. روش‌های مختلفی برای علاقمند کردن کودکان به دروس مختلف وجود دارد. یکی آموزش صحیح و تبدیل آن به یک بازی و تفریح است. روش دیگر این است که آنها را با پاداشی که برایشان لذت بیشتری دارد تشویق کنیم. طبق نظر ویلیام جیمز، روانشناس آمریکایی، همان طور که وجود انگیزه باعث انجام کار می‌شود، عمل کردن نیز باعث ایجاد انگیزه می‌شود. اگر دانش‌آموز برای پاداش تکالیفش را انجام دهد به احتمال زیاد به خود موضوعات درسی نیز علاقمند می‌شود و انگیزه‌ی او برای یادگیری، درونی می‌شود.</font></p><font size="3"> </font><ol style="text-align: justify;" start="10"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>باور کورکورانه، بزرگ‌ترین دشمن حقیقت است.</strong></span></font></h2> </li></ol><font size="3"> </font><p style="text-align: justify;"><font size="3">یکی از مهمترین آموزه‌های تربیتی و آموزشی گشودن ذهن کودکان و تقویت تفکر انتقادی در آنهاست. باید به کودک آموزش داد که هر باوری را به چالش بکشد و هیچ چیز را بدون دلیل و بررسی نپذیرد. عدم رشد تفکر انتقادی یکی از دلایل عقب‌ماندگی جوامع و شیوع خرافه‌پرستی است. باورهای کورکورانه علت بسیاری از دشمنی‌ها و فجایع انسانی است. همان طور که گفته شده شک سرآغاز کشف حقیقت است. باید به کودکان یاد داد که در هر چیزی شک کنند و هر باوری را با تفکر شخصی خود بسنجند. در این صورت آنها به بزرگسالانی متفکر و روشنفکر بدل خواهند شد و اسیر باورهای کورکورانه نخواهند شد. اینشتین در این زمینه می‌گوید:«اهمیت مدرسه بیش از هر چیز در عرضه‌ی قابلیت‌هایی است که تفکر و داوری مستقل را تضمین می‌کنند نه در ارائه‌ی بعضی معلومات تخصصی.»</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="" title="">سایت زندگی رویایی</a></font></p><font size="3"><br> </font> text/html 2017-09-03T07:25:07+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ ۷ دلیلی که ثابت می‌کند شما هم می‌توانید ثروتمند شوید http://ganjeketab.mihanblog.com/post/272 <div class="entry-content"> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt;"><strong><img class="aligncenter" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/bag-money-08-mar-2017.jpg" alt="" width="684" height="455"></strong></span></font></h1> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt; color: #ffffff;"><strong>۷ دلیلی که ثابت می‌کند شما هم می‌توانید ثروتمند شوید</strong></span></font></h1> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر تاکنون ثروتمند نشده‌اید و به استقلال و آزادی مالی دلخواه خود دست پیدا نکرده‌اید، ممکن است درباره‌ی ثروتمند شدن دچار برخی افکار و باورهای محدودکننده باشید. بدون تردید نوع باورهای ما در مورد پول، ثروت و ثروتمند شدن، مشخص‌کننده‌ی دستاوردهای مالی ما در زندگی است. اگر بر این باور باشید که برای ثروتمند شدن حتماً باید در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا می‌آمدید یا در رشته‌ی خاصی تحصیل می‌کردید یا بسیار بیشتر از وضعیت فعلی تلاش می‌کردید؛ هر کدام از این باورها ممکن است مانعی بزرگ بر سر راه موفقیت مالی شما باشد. در این مقاله به بررسی دلایلی می‌پردازیم که نشان می‌دهد در صورتی که مصمم، متعهد و مشتاق باشید، شما هم می‌توانید ثروتمند شوید.</font></p> <ol style="text-align: justify;"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>همه‌ی ثروتمندان، ثروتمند زاده نشده‌اند</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر شما در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمده باشید به دو دلیل در موقعیت بهتری از دیگران برای ثروتمند شدن قرار دارید. اول اینکه ممکن است والدین شما مقدار زیادی از ثروت خود را به شما ببخشند و یا به ارث بگذارند و یا برای شروع کسب و کار خودتان با تأمین سرمایه اولیه از شما حمایت کنند. اما دلیل مهم‌تر این است که اگر در خانواده ثروتمند به دنیا آمده باشید احتمالاً با افکار و باورهای مثبت بیشتر و موانع ذهنی کمتری در مورد پول و ثروت بزرگ شده‌اید. این دیدگاه مثبت به ثروت باعث می‌شود که راحت‌تر بتوانید به استقلال و آزادی مالی خود دست یابید. اما ثروتمندزادگان بسیاری نیز بوده‌اند که نه تنها بر ثروت موروثی خود اضافه نکرده‌اند بلکه تمام آن را نیز بر باد داده‌اند، شاید به این دلیل که بادآوره را معمولاً باد راحت‌تر با خود می‌برد. اما فرض من این است که شما نیز مثل خود من، در خانواده‌ی ثروتمند به دنیا نیامده‌اید! در غیر این صورت شاید هیچ انگیزه‌ای برای مطالعه‌ی این مقاله نداشتید. اما آیا من و شما که در خانواده‌های فقیر یا متوسط به دنیا آمده‌ایم، محکوم به یک زندگی مالی فقیرانه یا متوسط هستیم. شواهد بسیاری وجود دارد که نشان می‌دهد چنین نیست. اگر خودتان نیز نگاهی به دور و بر خود بکنید افرادی را خواهید یافت که از یک وضعیت فقیرانه و از راه‌های انسانی، مشروع و قانونی خود را به قله‌های ثروت صعود داده‌اند. بنابراین شما هم می‌توانید با الهام از آن‌ها این مسیر را طی کنید و به جایگاهی مشابه دست یابید.</font></p> <blockquote><p><font size="3">«اغلب اشخاص به خاطر ارث یا برنده شدن در قرعه‌کشی‌های بخت‌آزمایی میلیونر نمی‌شوند، به جای آن از کاری که دوست دارند درآمد خوبی نصیب می‌برند و پس‌انداز و سرمایه‌گذاری می‌کنند.»&nbsp;&nbsp;&nbsp; توماس جی استنلی و ویلیام دی دانکو از کتاب همسایه میلیونر</font></p></blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="2"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ثروتمندان تافته‌ی جدابافته نیستند</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">برخی از ما فکر می‌کنیم که ثروتمندان انسان‌های خاصی هستند و تصور می‌کنیم که آن‌ها با ساختار ژنتیکی یا خصوصیات خاصی به دنیا آمده‌اند. اما حقیقت این است که ثروتمندان هم آدم‌هایی معمولی هستند. ثروتمندان هم مثل همه افراد ضعف‌ها و قوت‌های خود را دارند. در میان ثروتمندان هم انواع افراد با خلقیات، رفتار و ویژگی‌های متفاوت را می‌توان دید. کسانی که تلاش کرده‌اند خصوصیات مشترکی را در میان ثروتمندان بیابند شاید باعث شکل گرفتن این تصور شده‌اند که آن‌ها تافته‌ای جدابافته هستند اما چنین نیست. ثروتمندان باهوش‌تر از سایرین نیستند یا توانایی‌های عجیب و غریبی ندارند یا خصوصیات اخلاقی متفاوتی ندارند. ثروتمند درستکار داریم و ثروتمند خلافکار. ثروتمند صادق داریم و ثروتمند دروغگو. ثروتمند خسیس داریم و ثروتمند بخشنده. و سایر ویژگی‌هایی که در تمام انسان‌ها می‌تواند وجود داشته باشد. در اصل ثروتمند بودن باعث نمی‌شود که کسی ویژگی روانشناختیِ خاصی پیدا کند. ثروتمند شدن باعث نمی‌شود که یک نفر خسیس شود. چنین فردی وقتی فقیر و بی‌پول بود نیز حتماً خسیس بوده است اما چون آن زمان پولی برای بخشش نداشته، خساست او به چشم نمی‌آمده اما حالا که ثروتمند شده، خساست او راحت‌تر به چشم می‌آید. از طرف دیگر چون ثروت به آدم قدرت می‌دهد باعث می‌شود که ویژگی‌های او افشا شود. مثلاً اگر فردی بی‌پول دارای ویژگی سلطه‌گری و بهره‌کشی باشد، کسی به این ویژگی او پی نمی‌برد اما وقتی که ثروتمند شد این ویژگی او آشکار می‌شود. نتیجه اینکه ثروت کسی را خوب یا بد نمی‌کند بلکه ثروت و قدرت ناشی از آن فقط ذات آدم‌ها را آشکار می‌کند. بنابراین ثروتمندان هیچ تفاوتی با من و شما ندارند که آن‌ها را مستحق این ثروت و شما را از آن محروم کند. هر کسی که بخواهد ثروتمند شود و حاضر باشد متعهدانه مسیر دستیابی به آن را طی کند، در جمع ثروتمندان قرار خواهد گرفت.</font></p> <ol style="text-align: justify;" start="3"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ثروتمند شدن به تحصیلات ربطی ندارد</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">بعضی از ما فکر می‌کنیم که برای ثروتمند شدن حتماً باید تحصیلات بالایی داشته باشیم. اما تحصیلات به خودی خود کسی را ثروتمند نمی‌کند. حتی ممکن است که تحصیلات مانعی هم برای ثروتمند شدن به حساب بیاید چون مهارت و دانشی که برای ثروتمند شدن لازم است چیزی نیست که لزوماً در دانشگاه‌ها تدریس شود. شاید به همین دلیل است که رابرت کیوساکی، نویسنده کتاب پدر پولدار پدر بی‌پول، می‌گوید که «شاگردان ممتاز برای شاگردان ضعیف کار می‌کنند و شاگردان متوسط برای دولت کار می‌کنند.» این حقیقت را شخصاً تجربه کرده‌ام. من به عنوان مهندس صنایع غذایی در کارخانه‌های مختلفی کار کردم که در میان صاحبان آن‌ها که ثروت میلیاردی داشتند بالاترین مدرک تحصیلی، سوم راهنمایی بود. بنابراین نداشتن تحصیلات و مدرک تحصیلی هیچ توجیهی برای ثروتمند نشدن نمی‌تواند باشد. بیشتر بیکاران جامعه ما دارای تحصیلات عالی یعنی فوق لیسانس و دکتری هستند اما نه تنها ثروتمند نیستند بلکه هیچ درآمدی نیز ندارند. البته باید توجه داشت که در این مورد نیز، باز هم خود این تحصیلات دانشگاهی نیست که مانع ثروتمند شدن است بلکه توقع صرف از مدرک دانشگاهی برای ثروتمند شدن است که مانع به حساب می‌آید. تحصیلات می‌تواند ابزاری قوی برای ثروتمند شدن باشد. همه چیز به این برمی‌گردد که چگونه به آن نگاه کرده و به چه نحوی از آن استفاده کنیم. البته در عصری که اطلاعات در دسترس همگان قرار دارد شاید باید در نگاه کلی به تحصیلات و تعریف آن بازنگری کنیم. ناپلئون هیل، نویسنده‌ی کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید، تعریف جالبی از انسان تحصیل کرده دارد که می‌تواند راهگشا باشد.</font></p> <blockquote><p><font size="3">«انسانِ تحصیل کرده لزوماً کسی نیست که دانش عمومی و تخصصی زیادی داشته باشد. انسان تحصیل کرده کسی است که ذهنش را آن چنان وسعت بخشیده است که به کمک آن می‌تواند بدون زیر پا گذاشتن حقوق دیگران، به آنچه می‌خواهد، دست یابد.»</font></p></blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="4"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ثروتمند شدن به سن و سال بستگی ندارد</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">ممکن است که خیلی از ما فکر کنیم که برای ثروتمند شدن هنوز خیلی جوان یا خیلی پیر هستیم. درست است که برخی روش‌های ثروتمند شدن مثل پس‌انداز کردن نیازمند سپری شدن سال‌های طولانی است اما همچنان روش‌های بسیاری برای ثروتمند شدن هست که چه در بیست سالگی و چه در شصت سالگی با استفاده از آن‌ها در طول چند سال می‌توانید به ثروت بالایی دست پیدا کنید. با نگاهی به اطراف خود می‌توانید مثال‌هایی از ثروتمندان جوان، میان‌سال و پیر را ببینید. با اینکه سن و سال تعیین کننده نیست هر چه زودتر تصمیم به ثروتمند شدن بگیرید، بهتر است. هر چه زودتر شروع کنید مسیرهای رسیدن به قله‌های ثروت و توانگری را زودتر خواهد پیمود و فرصت بیشتری برای صعود به قله‌های بلندتر و زمان بیشتری برای برخورداری و لذت بردن از ثروت خود خواهید داشت.</font></p> <ol style="text-align: justify;" start="5"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ثروتمند شدن به محل زندگی ربطی ندارد</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">منظور من این نیست که میزان رونق اقتصادی و فرصت‌ها و امکانات محلی که در آن زندگی می‌کنیم در ثروتمند شدن بی‌تأثیر است بلکه منظور این است که این شرایط یک مانع غیرقابل عبور نیست. شما در هر محل و شرایطی که باشید در اطراف خود هم آدم‌هایی فقیر می‌بینید و هم آدم‌هایی ثروتمند. حتی در محروم‌ترین مناطق ایران، پتانسیل‌های بسیاری برای کسب درآمد و ثروتمند شدن وجود دارد. اما اگر بر این باور باشیم که «اینجا منطقه‌ی محرومی است و هیچ فرصت و امکان برای ثروتمند شدن نیست» قطعاً قادر نخواهیم بود فرصت‌های موجود را ببینیم و از آن‌ها استفاده کنیم. در هر جا که زندگی می‌کنید به این فکر کنید که چه چیزی در منطقه شما به وفور یافت می‌شود و چه چیزی کمیاب است. یکی از ساده‌ترین و بدیهی‌ترین راه‌های کسب درآمد برای شما خرید و فروش همین چیزهاست. اگر به دقت نگاه کنید در همان محل زندگی خود فرصت‌های بی‌نظیری برای کسب ثروت خواهید یافت. از طرف دیگر با وجود اینترنت، دسترسی به مشتری در هر نقطه‌ای از کره زمین به طور بالقوه فراهم است. ببینید که از همان محل زندگی خود چه نوع کسب و کار اینترنتی را می‌توانید ایجاد نمایید. حتی اگر وسط کویر هم باشید، فرصت‌های خوبی برای کسب درامد دارید مثلاً می‌توانید وبلاگی درست کنید و با تبلیغ جاذبه‌های منطقه خود، با دعوت توریست‌های طبیعت به محل خود کسب درآمد کنید.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«دنیا محل وفور و فراوانی است که در آن تکنولوژی در حکم موتوری بوده است که بیشترین فایده را به بیشترین تعداد مردم ارزانی داشته است. &nbsp;پل زین پیلرز</font></p> </blockquote> <ol style="text-align: justify;" start="6"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>ثروتمند شدن به جان کندن مربوط نیست</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">برخی فکر می‌کنند که ثروتمند شدن نیازمند تحمل سختی‌ها و دشواری‌های بسیاری است اما حقیقت این است که سختی ثروتمند شدن بیشتر از سختی زندگی فقیرانه یا متوسط نیست. از طرف دیگر طبیعی است که هر چیزی بهایی دارد و برای صعود به قله‌های بالاتر باید انرژی‌، شهامت و تعهد بیشتری داشته باشید.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">« برای اغلب مردم شکست شیوه‌ای از زندگی شده است. شکست عادتی است که رها شدن از آن دشوار است: فضای اجتماعی ما انتظارات بزرگ به ما داده، اما شرطی شدن اجتماعی روحیه‌ی ما را تضعیف کرده است. چرخه معیوبی ایجاد شده است. برای اینکه موفق شویم باید بدانیم که موفقیت هرگز دشوارتر از شکست خوردن نیست، بلکه روشی برای برنامه‌ریزی ذهنی است.»&nbsp; مارک فیشر و مارک آلن در کتاب چگونه مانند میلیاردرها فکر کنیم</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر ثروتمند باشید و به آزادی مالی برسید می‌توانید کنترل زمان خود را در اختیار داشته باشید و با سبک دلخواه خود زندگی کنید اما اگر ثروتمند نباشید احتمال زیادی وجود دارد که تمام عمر را محکوم به جان کندن باشید. تحمیل اختیاری دشواری‌های مسیر ثروتمند شدن بر خویشتن، بسیار راحت‌تر از تحمل سختی‌هایی است که فقر و ضعف مالی بر ما تحمیل می‌کند.</font></p> <ol style="text-align: justify;" start="7"><li> <h2><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>برای ثروتمند شدن لزوماً به سرمایه اولیه نیاز ندارید</strong></span></font></h2> </li></ol> <p style="text-align: justify;"><font size="3">عدم وجود سرمایه‌ی اولیه، توجیه افراد زیادی برای عدم اقدام در جهت دستیابی به درآمد بیشتر و ثروتمند شدن است. اولاً همه‌ی کسب و کارها برای شروع نیاز به سرمایه زیاد ندارد و از طرف دیگر اگر برای ثروتمند شدن مصمم باشید حتماً می‌توانید سرمایه مورد نیاز را تأمین کنید. همه چیز به میزان اشتیاق و تعهد شما به ثروتمند شدن برمی‌گردد. در صورتی که دارای چنین عزم جزم و اشتیاق سوزانی برای صعود به قله‌های ثروت و توانگری باشید، حتماً راهی برای جور کردن سرمایه مورد&nbsp; نیاز خواهید یافت. شاید وام بگیرید، سرمایه گذار پیدا کنید یا اطرافیان خود قرض کنید. شاید هم مناسب باشد که کار را در اندازه‌ی بسیار کوچک‌تر که متناسب است، شروع کنید و به مرور آن را توسعه دهید.</font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>تصمیم قاطع برای ثروتمند شدن</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر با تمام وجود برای صعود به قله ثروت مصمم باشید، هیچ مانعی نخواهد توانست شما را متوقف کند. همه چیز به میزان اشتیاق و تعهد شما به ثروتمند شدن برمی‌گردد. اگر چنین اشتیاق و عزمی در خود نمی‌بینید ممکن است ناشی از یکی از باورهای محدودکننده‌ای باشد که در این مقاله آن‌ها را بررسی کردیم. اگر از وضع مالی خود راضی نیستید شاید <a href="http://chetor.com/?p=45609">ترموستات مالی</a> شما در درجه‌ی پایینی تنظیم شده است و لازم باشد که با بازنگری باورهای خود آن را برای یک زندگی ثروتمندانه تنظیم کنید. تصور کنید که اگر به ثروت دلخواه خود دست پیدا می‌کردید زندگی شما چه تغییری می‌کرد؟ خودتان، خانه، ماشین، امکانات، تفریحات و روابطتان چگونه بود؟ یکی از ساده‌ترین راه‌ها برای دستیابی به این زندگی رؤیایی این است که از هم اکنون تصور کنید که رؤیاهای شما محقق شده است و از همین لحظه با افکار، احساسات و رفتارهای آن موقع، زندگی کنید. شاید این پیشنهاد خنده‌دار و حتی مسخره به نظر برسد اما این حقیقت دارد که حتی <a href="http://chetor.com/?p=50040">تظاهر به موفقیت شما را موفق می‌کند</a>. تنها در صورتی ثروتمند خواهید شد که بتوانید در ذهنتان خودتان را آدمی ثروتمند ببینید و یقین داشته باشید که ثروتمند خواهید شد. تظاهر به ثروتمند بودن این باور را در ضمیر ناخودآگاه شما تثبیت کرده و برای غلبه بر موانع&nbsp; مسیر صعود به قله ثروت و توانگری شما را یاری می‌کند.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«اگر شما اطمینانی مطلق که ناشی از ایمان قوی است در خود به وجود آورید، در آن صورت واقعاً قادر به انجام هر کاری خواهید بود، ولو اینکه دیگران به غیرممکن بودن آن ایمان داشته باشند.»&nbsp; آنتونی رابینز</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای <a href="http://chetor.com/?p=52447" target="_blank">چطور</a></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="" title="">زندگی رویایی</a></font></p> </div><font size="3"> </font> text/html 2017-08-28T15:41:14+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ چطور با انجام کاری که دوست داریم، کسب درآمد کنیم؟ http://ganjeketab.mihanblog.com/post/271 <h1 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><img class="aligncenter" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/lovejobsplash.jpg" alt="" width="698" height="218"></font></h1><div align="justify"><font size="3">این رویای آدم های بسیاری است که از راه‌ کار مورد علاقه‌شان بتوانند کسب درآمد کنند اما نداشتن دانش کافی، موانع ذهنی و ترس‌ها باعث می‌شود که نتوانند این هدف را عملی کنند. خودم نیز سال‌ها یکی از این افراد بودم. از سنین دبیرستان به علاقه‌ام به مباحث رشد شخصی و خودشکوفایی پی بردم و از آن زمان همواره در این زمینه به مطالعه پرداخته‌ام. عاشق نویسندگی و سخنرانی در این زمینه بودم اما به دلایلی که در مقاله‌ی <a href="http://chetor.com/?p=45293">چرا دنبال کار و شغلی که دوست داریم، نمی‌رویم؟</a> توضیح داده‌ام همیشه از این که به طور حرفه‌ای وارد این کار شوم و از این طریق کسب درآمد کنم، رویگردان بودم. &nbsp;آیا کاری هست که با تمام وجود به آن علاقه داشته باشید و بیشترین لذت و شادی را برایتان به ارمغان می‌آورد؟ آیا هم اکنون از طریق این کار کسب درآمد می‌کنید یا به ‌عنوان تفریح و سرگرمی آن را انجام می‌دهید؟ اگر در قبال تفریحتان به شما پول زیادی پرداخت شود، آیا باز هم کار فعلی‌تان را ادامه خواهید داد؟ کدام راه برای کسب درآمد آسان‌تر است؟ هر کاری ممکن است مشکلات و سختی های خودش را داشته باشد اما اگر عشق،&nbsp; لذت و اشتیاق شدید انگیزه انجام کارتان باشد بازهم فشارها و مشکلات مسیر همان تأثیر مخرب و شکننده را بر شما خواهند داشت که یک کارِ از روی اجبار دارد؟ در این مقاله به تشریح شش گامی می‌پردازم که ما را قادر می‌سازد تا با انجام کاری که دوست داریم کسب درآمد کنیم. این گام‌ها به من کمک کرد بتوانم از طریق کار عاشقانه‌ام یعنی سخنرانی و نویسندگی انگیزشی کسب درآمد کنم و در نهایت آن را به شغل اصلی‌ و تمام وقتم بدل کنم، پس حتما برای شما هم می‌تواند مفید و موثر باشد. </font></div><h2 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>گام اول: کاری را که دوست دارید مشخص کنید</strong></span></font></h2><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">تشخیص اینکه واقعاً به چه چیزی علاقه دارید گام اول و بسیار اساسی است. هیچ تست و آزمون روان‌شناختی قادر نیست به‌ اندازه تجارب شخصی، الهام و شهود قلبی‌تان شما را در تشخیص آن کمک کند. باید به درون خود رجوع کنید و علاقه و اشتیاق اصیل خود را بیابید. این کاری است که نسبت به انجام آن شور و اشتیاق زیادی دارید و برایتان لذت‌بخش و سرگرم کننده است. وقتی کاری را انجام می‌دهید که به آن عشق می‌ورزید و متعهد به کسب درآمد از آن طریق می‌شوید، دیگر فقط کار نمی‌کنید. دیگر صبح‌ها به‌ زور از خواب بیدار نخواهید شد بلکه به سبکی یک پر بیدار خواهید شد. از کشف آنچه یک روز دیگر برایتان خواهد داشت به هیجان خواهید آمد. جریان انرژی خلاق و سرور درونی در تمام طول روز با شما خواهد بود. حالا شما از انجام چه کار یا فعالیتی لذت می‌برید؟</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><ul style="text-align: justify;"><li><font size="3">چه کاری شما را به هیجان می‌آورد؟</font></li><li><font size="3">از انجام چه کاری در اوقات فراغت خود لذت می‌برید؟</font></li><li><font size="3">چه کاری شما را به وجد می‌آورد؟</font></li><li><font size="3">آیا چیزی هست که شما را چون یک کودک به هیجان آورد؟</font></li><li><font size="3">به‌عنوان یک بزرگ‌سال باید ببینیم که در کودکی بیش از همه به چه بازی‌هایی علاقه داشتیم و در حال حاضر چه بازی و تفریحی بیش از همه برای ما لذت‌بخش، هیجان‌انگیز و معنادار است؟</font></li></ul><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">اگر هنوز پاسخ را نیافته‌اید فرض کنید که در یک قرعه‌کشی مبلغ بسیار زیادی پول برنده‌ شده‌اید که تا آخر عمر شما تمام نمی‌شود. در این صورت چطور زندگی می‌کردید و چه کاری انجام می‌دادید؟ بسیاری می‌گویند:«به دور دنیا سفر می‌کردم. در جزایر قناری به استراحت می‌پرداختم و از این قبیل.» منظور این است که بعد از مسافرت و کسب لذات دیگر چکار می‌کردید؟ اگر بتوانید خود را در آن شرایط تصور کنید حتماً قادر به تشخیص علاقه و اشتیاقتان خواهید بود.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">اکثر آدم‌ها فعالیت‌های مورد علاقه خود را به‌عنوان تفریح و سرگرمی نگاه می‌کنند؛ اما فکر نمی‌کنند که چرا نباید از همان راه کسب درآمد هم بکنند؟ اشتباه است اگر فکر کنیم که چون از چیزی لذت می‌بریم نباید از آن طریق امرارمعاش کنیم. شاید فکر کنید که در آن زمینه زیاد نمی‌دانید یا حرفه‌ای نیستید. این اصلاً مهم نیست. با توجه به علاقه‌ای که در شما وجود دارد مهارت و دانش لازم را می‌توانید به سهولت و سرعت یاد بگیرید.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«انسان‌های موفق تحت تأثیر شور و اشتیاق قلبی خود هستند. آنها چه در هنر و چه در کسب‌وکار آدم‌های رمانتیک و احساسی هستند. تحت تأثیر عشق به کارشان نیرو می‌گیرند و دست ‌به ‌کار می‌شوند. می‌خواهند کار جدید، مهم و ماندگاری انجام دهند. موفق‌ها رویایشان را در قلبشان حفظ می‌کنند و برای دستیابی به آن از هیچ اقدامی فروگذار نمی‌کنند.»&nbsp;&nbsp; مایک ویکت</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><h2 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>گام دوم: داستان زندگی و کار رویایی خود را بنویسید</strong></span></font></h2><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«ظرفیت ما برای کسب ثروت و موفقیت، محدودیتی ندارد به شرط اینکه جرات کرده و رویاهای بزرگ داشته باشیم.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مری کی</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">رویاهای بزرگ سوخت موتور احساسات و اشتیاق ما هستند. آیا تاکنون به این موضوع فکر کرده‌اید که «زندگی رویایی» شما چگونه می‌توانست باشد؟ لطفاً همین الآن چند ثانیه به این موضوع فکر کنید. لحظه‌ای زندگی رویایی خود را تصور کنید. این شاید اولین و مهم‌ترین قدم در راه تحقق زندگی رویایی‌تان باشد. هیچ تغییر مثبتی در زندگی ما خودبه‌خود اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه ما بخواهیم که اتفاق بیفتد. برای دستیابی به زندگی دلخواهمان باید بدانیم که این زندگی چگونه خواهد بود. ما معمولاً در میان انبوه اشتغالات روزمره فرصتی برای اندیشه دربارۀ دورنما و اهداف اصلی زندگی خود نداریم. تا وقتی که آگاهانه به زندگی رویایی خود نیندیشیم و تصوری از آن نداشته باشیم هرگز امکان تحقق آن وجود نخواهد داشت. پس باید هرچه زودتر با خود خلوت کنیم و به هر آنچه از زندگی می‌خواهیم بیندیشیم.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">قسمت مهمی از داستان زندگی رویایی شما را کاری را که دوست دارید، تشکیل می‌دهد. از مهندسی معکوس استفاده کنید. فرض کنید از انجام کاری که برای شما راحت، آسان و لذتبخش است به ثروتی رویایی دست یافته‌اید. در این صورت چه احساسی خواهید داشت؟ روز خود را چطور سپری خواهید کرد؟ دوستان شما چه کسانی خواهند بود؟ به چه میزان درآمد دست خواهید یافت؟ وقتی شرایط کار رویایی خود را با تمام جزئیات مشخص کنید و دائما به آن بیندیشید، احساس کنید و در عمل با این احساسات زندگی کنید، قدرت‌های درونی زیادی را برای دستیابی به آن بیدار می‌کنید و تحقق هدف را برای خود راحت‌تر و لذتبخش‌تر می‌سازید.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font></div><h2 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>گام سوم: دانش و مهارت لازم را بیاموزید</strong></span></font></h2><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">حالا شما می‌دانید به چه کار یا فعالیتی علاقه دارید. ممکن است شما قبلاً تا حدودی در آن زمینه فعالیت کرده و مقداری دانش و مهارت در آن زمینه داشته باشید. کسب دانش و مهارت در زمینه کارمان یکی از مهم‌ترین عوامل برای کسب درآمد بالا است. میزان درآمد ما نسبت مستقیمی باکیفیت محصول و خدماتمان دارد. برای ارائه محصول یا خدمتی باکیفیت باید در آن زمینه تخصص و مهارت بالایی داشته باشیم. علاقه و استعداد به معنی تخصص و مهارت در آن زمینه نیست. برعکس علاقه و استعداد، تخصص امری اکتسابی است. ما متخصص به دنیا نمی‌آییم و باید دانش و تخصص لازم در هر زمینه‌ای را کسب کنیم و فرابگیریم. هرچند با داشتن علاقه و استعداد، کسب دانش و مهارت با سهولت، لذت و سرعت بیشتری انجام خواهد شد. روش‌ها و امکانات و منابع مختلفی برای افزایش دانش و مهارت و کسب تخصص وجود دارد.&nbsp; پیشنهادهای زیر می‌تواند مفید باشد.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><ul style="text-align: justify;"><li><font size="3">خودآموزی کنید</font></li><li><font size="3">به کتاب‌ها مراجعه کنید</font></li><li><font size="3">از اینترنت بهره ببرید</font></li><li><font size="3">در دوره آموزشی شرکت کنید</font></li><li><font size="3">از کارگاه‌های آموزشی استفاده کنید</font></li><li><font size="3">کارآموزی کنید</font></li><li><font size="3">همیشه در حال یادگیری باشید</font></li></ul><font size="3"> </font></div><h2 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>گام چهارم:یک سیستم درآمدزایی موفق پیدا کنید</strong></span></font></h2><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">حالا شما اطلاعات و مهارت روزافزونی در رشته مورد علاقه خود دارید اما آیا داشتن تخصص و مهارت برای درآمدزایی کافی است؟ بدیهی است که چنین نیست. افراد متخصص بسیاری با حقوق ثابت و ناچیز برای کارفرمایانی که خیلی دانش و مهارت کمتری از خودشان دارند، مشغول کار هستند. رابرت کیوساکی نویسنده کتاب «پدر پولدار پدر بی پول» جمله جالبی دارد. او گفته:</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«دانش‌آموزان زرنگ برای دانش‌آموزان تنبل کار می‌کنند و دانش‌آموزان متوسط برای دولت کار می‌کنند.»</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">پس صرف هوش، دانش و مهارت زیاد برای کسب درآمد بالا و ثروتمند شدن کافی نیست. آنچه ما نیاز داریم یک سیستم درآمدزایی است که امتحانش را داده و تضمین شده باشد. در هر رشته و در هر کاری بدون یک سیستم درآمدزایی مناسب نمی‌توان به سود بالا و مداوم دست‌ یافت. خوشبختانه تقریباً هر زمینه کاری و هر فعالیتی که شما مایل به فعالیت باشید قبلاً توسط دیگران انجام شده است. این خبر خوبی است به دلیل اینکه نیازی نیست همه ‌چیز را از ابتدا با آزمون ‌و خطا یاد بگیرید. این مسیر از قبل طی شده و این کار انجام شده است. تنها کاری که لازم است بکنید این است که به دنبال اطلاعاتی بگردید تا به شما کمک کند که همان کار را انجام دهید. باب برگ در کتاب «اصول موفقیت» سیستم را چنین تعریف می‌کند:</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«روند قابل پیش‌بینی دستیابی به یک هدف بر مبنای یک مجموعۀ منطقی و مشخص از اصول راهنمای عملی.»</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">سیستم قدرت پیش‌بینی به شما می‌دهد و اگر سیستم را مو به مو اجرا کنید شما را دقیقاً به هدف می‌رساند. مایکل گربر در کتاب «افسانه کارآفرینی» درباره قدرت یک سیستم می‌نویسد:</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«سیستم‌ها به افراد عادی امکان می‌دهند که به نحوی قابل پیش‌بینی به نتایج فوق‌العاده برسند. هر چند که بدون یک سیستم، برای افراد فوق‌العاده هم سخت است که به نحوی قابل پیش‌بینی به نتایج عادی برسند.»</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><h2 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>گام پنجم: اجرای فوری سیستم درآمدزایی</strong></span></font></h2><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">وقتی سیستمی را یافتید که برای کار شما جواب می‌دهد، ضروری است که آن را به‌کار بگیرید و فوراً هم این کار بکنید. هیچ زمان مناسبی برای «شروع کردن» وجود ندارد. زمان مناسب هم اکنون است. پس وقت را تلف نکنید. اطلاعات، مهارت و سیستم را فوری به‌کار بگیرید. افراد موفق همین حالا انجامش می‌دهند چون می‌دانند که در غیر این صورت ممکن است قربانی «قانون تضعیف تصمیم» شوند که می‌گوید:</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هرچقدر برای انجام کاری که می‌دانید همین الآن باید انجامش دهید بیشتر صبر کنید، احتمالش بیشتر می‌شود که اصلاً هیچ‌وقت آن را انجام ندهید.»</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">نگران ناقص و بد انجام دادن کار نباشید. این توصیه زیگ زیگلر، نویسنده و سخنران ممتاز، را جدی بگیرید:</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هر چیزی که ارزش انجام شدن دارد، ارزش دارد که بد انجام شود تا اینکه یاد بگیرید چطور آن را خوب انجام دهید.»</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">منظور این نیست که کاری را به ‌عمد بد انجام دهیم بلکه غرض این است که مسئله اصلی عمل کردن است، عالی بودن به ‌موقع خودش حاصل می‌شود.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«منتظر نشوید، هیچ‌وقت «سرِ وقتش» نمی‌شود. از هر جا که ایستاده‌اید شروع کنید و با هر ابزاری که در اختیارتان است مشغول شوید. همین‌طور که پیش می‌روید ابزارهای بهتری پیدا خواهد شد.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ناپلئون هیل</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><h2 style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>گام ششم: از دست کشیدن دست بکشید</strong></span></font></h2><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«چیزی در دنیا جای مداومت و پشتکار را نمی‌گیرد. استعداد جای مداومت را پر نمی‌کند. دنیا پر از انسان‌های بااستعداد شکست‌خورده است. نبوغ جای مداومت را نمی‌گیرد. بسیاری از نوابغ شکست می‌خورند. تحصیلات جای مداومت را پر نمی‌کند. دنیا پر از ناکام‌های تحصیل‌کرده است. مداومت و عزم و اراده از هر عاملی قدرتمندتر هستند.»&nbsp;&nbsp; توماس واتسون، مؤسس آی.بی.ام</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">حالا شما کاری را که به آن علاقه و اشتیاق دارید می‌شناسید و در آن زمینه اطلاعات و مهارت و یک سیستم و یک نقشه حرکت در دست دارید و مشتاق هستید که همین حالا، همین امروز، شروع کنید. حالا اگر در طول مسیر زمین خوردید، چه می‌شود؟ و ضمناً می‌دانید که حتماً زمین خواهید خورد. اینجا، جایی است که برای بسیاری کار تمام می‌شود. آنها با اولین شکست کار را رها می‌کنند و دیگر ادامه نمی‌دهند. مشکلات فرصت‌هایی هستند که باعث می‌شوند به موارد بهتری برسیم. آنها موانعی بر سر راهمان هستند تا تجارب بیشتری کسب کنیم و در کارمان پخته‌تر شویم.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">پشتکار و مداومت تمایز واقعی افراد موفق از افراد شکست خورده است. ناپلئون هیل یک فصل از کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» را به «مداومت» اختصاص داده است. او می‌نویسد:</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«هیچ کیفیتی به‌اندازه مداومت و پایداری کارساز نیست. وقتی دربارۀ پیامبران، فیلسوفان، اعجازگران و رهبران مذهبی بررسی می‌کنیم بدون استثنا به این نتیجه می‌رسیم که مداومت، تمرکز و تصمیم قطعی و هدف مشخص منابع اصلی موفقیت آنها بوده است.»</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">هر چه طولانی‌تر و بیشتر مقاومت کنیم احتمال موفقیت ما بیشتر می‌شود. بسیاری از مردم وقتی که تنها چند قدم تا موفقیت فاصله‌دارند دست از تلاش می‌کشند و تسلیم می‌شوند. قبل از موفقیت باید مشکلات موقتی را بپذیریم، تا از آنها بیاموزیم و بر آنها غلبه کنیم.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«دنیا گرد است، جایی که ممکن است به نظر آخر راه برسد می‌تواند آغاز راه باشد.»&nbsp;&nbsp; ایری بیکر پریست</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">گاه متوجه نیستیم که بزرگ‌ترین موفقیت‌ها و دستاوردها بسیار به ما نزدیک‌تر از آن‌اند که تصور می‌کنیم و تنها یک گام با ما فاصله‌دارند. پس این گام را بردارید. انفعال و تسلیم شدن ما را از دستیابی به اهدافمان بازمی‌دارد. «باید از دست کشیدن دست بکشیم» و علیرغم همه مشکلات به راهمان ادامه دهیم و جز با در آغوش گرفتن هدف متوقف نشویم.</font></p><div align="justify"><font size="3"> </font><blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«برای محقق ساختن زندگی رویایی خود چه چیزهایی را حاضر هستید فدا کنید یا چه چیزهایی را تحمل‌کنید؟ مهم نیست رویای شما چقدر راحت به سویتان می‌آید، در هر حال شما باید چیزهایی را قربانی کنید تا به آن دست ‌یابید. اگر اولویت اول را به رویای خود نداده و برای آن وقت کافی نگذارید، هرگز محقق نخواهد شد.»&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; باب پراکتور</font></p> </blockquote><font size="3"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای <a href="http://chetor.com/?p=49119" target="_blank">چطور</a></font></p><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="" title="">زندگی رویایی</a></font></p><font size="3"> </font> text/html 2017-08-18T15:32:13+01:00 ganjeketab.mihanblog.com مدیر وبلاگ لیست ۶۰-۶ چیست و چگونه زندگی شما را متحول می‌کند؟ http://ganjeketab.mihanblog.com/post/270 <div class="entry-content"> <h1 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 8pt;"><strong><img class="aligncenter" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/shutterstock_240767059.jpg" alt="" width="653" height="435"></strong></span></font></h1> <p style="text-align: justify;"><font size="3">در زندگی روزمره، بیشتر ما درگیر مسائل ریز و درشت آن هستیم و تا وقتی که همه چیز عادی و بر روال معمول است کمتر پیش می‌آید که آدم به کلیت زندگی‌اش و اهداف و اولویت‌های آن فکر کند.&nbsp; اما گاهی ممکن است شوک‌هایی در زندگی پیش بیاید که ما را وادار به تفکر به این مسائل کند. برای من، این شوک، مرگ مادرم بود که چند سال پیش رُخ داد. مرگ مادرم بدترین خبری بود که در طول عمرم دریافت کردم و تلنگر بزرگی به من وارد کرد. این مرگ آن چنان به من نزدیک بود که باعث شد ارزش‌ها، اهداف و اولویت‌های زندگی‌ام را مجدداً و به طور اساسی بازبینی کنم. حاصل این بازبینی دستیابی به ایده‌ای بود که در جهت شناخت بیشتر خودم و اولویت‌های زندگی‌ام، برای من بسیار مفید واقع شد.</font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>چرا از مرگ فرار می‌کنیم؟</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">همان طور که می‌دانیم قوی‌ترین غریزه‌ی ما «غریزه‌ی بقا» است. مهم‌ترین وظیفه‌ی تمام سیستم فیزیولوژیک و ذهن ما حفظ بقا و زندگی ماست. ذهن مأمور حفظ حیات ما و دفع هرگونه خطری است که ممکن است موجب مرگ شود. با اینکه این ویژگی ضامن حفظ زندگی ماست اما ممکن است مانعی در جهت تغییر ما برای پیشرفت و تعالی نیز باشد. وقتی خبر مرگ مادرم را شنیدم و پس از شوک عاطفی شدیدی که به من وارد شد، نیاز داشتم که تنها باشم اما مراسم عزاداری مرسوم در منطقه ما چنین اجازه‌ای به من نمی‌داد. در منطقه ما مرسوم است که تا چند روز فامیل و سایر مردم و آشنایان برای تسلیت گفتن و ابراز همدردی می‌آیند و ادب ایجاد می‌کند که آدم آن‌ها بپذیرد و تمام آداب جنبی مهمانداری را به جا آورد. این رسم بسیار خوبی است. آدم عزادار بیش از هر چیز نیاز به دلداری و همدردی دارد تا بتواند با وجود مصیبت بزرگی که دچارش شده به زندگی‌اش ادامه دهد. بدین ترتیب مراسمی از این نوع تلاشی است در جهت فراموش کردن مرگ و بازگشت به زندگی عادی، اما با غافل ساختن ما از اندیشیدن آگاهانه درباره‌ی مرگ، ممکن است فرصت تحول و رشد را نیز از ما بگیرد.</font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>چرا آدم‌ها می‌میرند؟</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">در مراسم عزاداری مادرم تقریباً تمام گفتگوها در مورد زندگی و مسائل روزمره بود و نه مرگ. فاتحه‌ای خوانده می‌شد و شاید روحانی محل گاهی اشاراتی به مرگ و پس از آن می‌کرد و سپس این انبوه مسائل مربوط به زندگی روزمره بود که مطرح می‌شد. در این میان گویا تنها کسی که به اصل موضوع فکر می‌کرد پسر چهار ساله من بود که پرسید: «بابا! چرا آدما می‌میرن؟» من ابتدا سعی کردم دلایل فیزیولوژیکی مثل بیماری یا کهولت را برایش توضیح بدهم اما وقتی برایش قانع‌کننده نبود، فهمیدم که با دشوارترین سؤال عمرم روبرو شده‌ام. من داشتم به سؤال «چطور آدما می‌میرن؟» پاسخ می‌دادم اما او پرسیده بود: «چرا آدما می‌میرن؟» وقتی سعی کردم از دید او به موضوع نگاه کنم، فهمیدم که سؤالی خیلی اساسی برای او پیش آمده است. او چهار سالش بود و این اولین مرگ یکی از عزیزانش بود، که در عمرش تجربه می‌کرد. مادر بزرگی که قسمت مهمی از زندگی‌اش بود، حالا وجود نداشت. این فقدان بزرگ، او را به فکر واداشته، باعث شده بود که برای اولین بار معنای «مرگ» را درک کند. او از من نپرسید: «چرا مادربزرگ مُرد؟» او به مرگ مادربزرگش فکر کرده بود و فهمیده بود که این اتفاق برای خودش، پدر و مادرش و همه‌ی فامیل و سایر آدم‌ها رُخ خواهد داد. به همین دلیل او با بسط آن به همه پرسیده بود: «چرا آدما می‌میرن؟»</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3"><br></font></p><h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>پنجره‌ای رو به گورستان</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">با اینکه نتوانستم به سؤال پسرم پاسخ دهم اما آن سؤال را فراموش هم نکردم. در حقیقت نتوانستم فراموش کنم. آن سؤال باعث شد که بیشتر به مرگ، و مشخصاً به مرگ خودم، بیندیشم. با اینکه همه‌ی ما همه روزه اخبار مختلفی از مرگ انسان‌ها می‌شنویم اما غریزه‌ی حیات باعث می‌شود که در کمترین زمان ممکن آن را به فراموشی بسپاریم. کمتر پیش می‌آید که خبر مرگ کسی، ما را وادار به تفکر در مورد مرگ خودمان و نزدیکانمان کند. مگر اینکه این مرگ در فاصله‌ای بسیار نزدیک به ما، از لحاظ عاطفی، رخ داده باشد. وقتی پس از آن گفتگو پسرم به من گفت که: «بابا! تو چرا ورزش نمی‌‌کنی؟» فهمیدم که او به احتمالِ «مرگ پدرش» نیز فکر کرده است. من به او گفته بودم که «با ورزش کردن آدم می‌تونه سالم‌تر باشه و بیشتر عمر کنه.» دوباره این سؤال او باعث شد که به مرگ خودم بیشتر فکر کنم. وقتی فکر در مورد مرگ خودم را ادامه دادم و در آن عمیق‌تر شدم، دیدم که خود به خود دارم به ارزیابی عمر گذشته‌ام می‌پردازم. فهمیدم که از بسیاری از کارهایی که کرده‌ام و از بابت بسیاری از کارهایی که نکرده‌ام، پشیمانم. فهمیدم که بسیاری از موضوعاتی که خیلی آن‌ها را جدی گرفته بودم، چقدر بی‌اهمیت بودند و چه بسیار موضوعات مهمی که من آن‌ها را جدی نگرفته بودم. این ارزیابی گذشته باعث شد که درک کنم که مرگ هم می‌تواند موهبت بزرگی باشد تا بتوانم معنای زندگی‌ام را بفهمم و اولویت‌های آن را تشخیص دهم. اما لزومی به مرگ نزدیک‌ترین عزیزانمان نیست تا به «مرگ خویشتن» فکر کنیم.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«در اتاقی زندگی کنید که پنجره‌ای رو به گورستان داشته باشد، این منظره ذهن انسان را روشن می‌کند و اولویت‌های زندگی را در نظرش می‌آورد.»&nbsp;&nbsp; میشل دو مونتنی، فیلسوف فرانسوی قرن شانزدهم</font></p> </blockquote> <p style="text-align: center;"><font size="3"><img class="alignnone" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/Seasons-of-life111.jpg" alt="" width="644" height="322"></font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>دوستی با مرگ و هنر مردن</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">مرگ روی دیگر سکه‌ی زندگی است. قطعیت مرگ است که این فرصت کوتاهِ زیستن را بی‌نهایت ارزشمند می‌سازد. می‌توان عمری را صرف سوال‌های بی‌پایان درباره‌ی <strong>پس از مرگ</strong> کرد اما برای غنی‌تر ساختن زندگی، آگاهی همیشگی از قطعیت مرگِ خودمان کافیست. اگر بی هیچ ترس و فرار، مرگ را چون دوستی همیشگی در کنار خود بپذیریم و وقوع آن را در مورد خودمان قطعی و نزدیک بدانیم، می‌توانیم درس‌های بسیاری برای زیباتر، غنی‌تر و باشکوه‌تر زیستن از او بیاموزیم. هر مرحله از رشد ما با مرگ مرحله‌ی قبل رُخ می‌دهد. تولد جسمانی ما به منزله‌ی مُردن نسبت به دنیای رحم مادرمان است. بلوغ در پی رها شدن از جهان کودکی حاصل می‌شود. رشد ما در تمام ابعاد در پی مرگِ آنچه بودیم اتفاق می‌افتد. شاید سِر توماس براون، روانشناس انگلیسی، همین معنای مرگ را در نظر داشت وقتی که گفت: «مرگ درمان تمام مشکلات انسان است. اما هر کسی را که می‌بینیم در حال مبارزه با مرگ است.» از این رو برای آموختن هنر زیستن باید هنر مردن را نیز بیاموزیم. مردن نسبت به عادات محدودکننده، نسبت به گذشته‌ها، نسبت به وابستگی‌ها و … تا بتوانیم تولد و رشدی دائمی را تجربه کنیم.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«از آنجایی که رشد مستلزم شکسته شدن الگوهای قدیمی است، تمایل به مرگ یکی از پیش نیازهای زندگی است. ترس افراطی از مرگ معمولا مرتبط با وحشت عصبی از رشد و تغییر است.»&nbsp; فرانک هارونیان</font></p> </blockquote> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>لیست ۶۰-۶</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اندیشیدن درباره‌ی مرگ و به ویژه مرگ خودم مرا به ایده‌ی لیست شش-شصت (۶۰-۶) رساند. ایده‌ای که ما را وادار به تفکر درباره‌ی مرگ خودمان می‌کند تا بر اساس آن زندگی گذشته خود را بازبینی و ارزش‌ها، اولویت‌ها و هدف‌های زندگی آینده‌ی خود را مشخص کنیم. همان طور که در جدول زیر مشخص است این لیست دارای دو قسمت کلی است. قسمت بالا مربوط به <strong>ارزیابی زندگی گذشته</strong> و قسمت پایین جدول، به <strong>برنامه‌ریزی آینده</strong> مربوط است.</font></p> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>حسابرسیِ زندگی</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">در قسمت الف&nbsp;به سؤال «اگر دوباره زندگی می‌کردم چه کارهایی را انجام نمی‌دادم؟» پاسخ می‌دهیم و کارها، رفتارها و باورهایی را می‌نویسیم که در حال حاضر آن‌ها را اشتباه می‌دانیم و بابت انجام آن‌ها پشیمان هستیم. مثال‌هایی که آورده‌ام به ترتیب شامل یک <strong>تصمیم</strong>، یک نوع <strong>ترس</strong> و یک <strong>ذهنیت</strong> است. این بخش کمک می‌کند تا به اشتباهات گذشته خود پی ببریم. درک این اشتباهات می‌تواند&nbsp; باعث شود که آن‌ها را تکرار نکنیم و اگر امکانش باشد بتوانیم آن‌ها را جبران کنیم. من در مثال سه مورد نوشتم اما هر تعدادی را که به نظرمان می‌رسد بهتر است بنویسیم. باید حواسمان باشد که درک اشتباهات گذشته نباید ما را دچار سرزنش خود، غم و غصه یا خودخوری کند. هدف صرفاً ارزیابی زندگی گذشته و تشخیص اشتباهات و اصلاح آن‌ها و غنی‌تر ساختن زندگی آینده است، نه تنبیه یا خودآزاری.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">در قسمت ب&nbsp;باید به سؤال «اگر دوباره زندگی می‌کردم چه کارهایی را انجام می‌دادم؟» پاسخ دهیم. بخش الف&nbsp;به ما کمک می‌کند که موضوعات بخش ب&nbsp;را بهتر تشخیص بدهیم. مثلاً من در بخش الف&nbsp;نوشته‌ام که «رشته مهندسی را انتخاب نمی‌کردم»، این، چیزی بوده که من نمی‌خواستم و چیزی که در بخش ب&nbsp;نوشتم یعنی «معلم فیزیک می‌شدم» چیزی است که به جای آن باید انجام می‌دادم. تشخیص آنچه دوست داشتیم یا آنچه می‌خواستیم، به ما کمک می‌کند که اگر امکانش باشد، در آینده، آن را در اولویت مناسب خود قرار دهیم و به نحوی به آن بپردازیم و یا به آن طریق رفتار یا فکر کنیم.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">من سعی می‌کنم این تمرین را هر شب در مورد روزی که سپری کردم، انجام دهم. به ارزیابی کارها، رفتارها، تصمیمات، افکار و نتایج آن روز می‌پردازم و سعی می‌کنم که فردا آدم بهتری باشم. اگر بتوانید هر شب قبل از خواب به مدت چند دقیقه این تمرین حسابرسی روزانه را انجام دهید، به مرور پیشرفت و رشدی روزافزون را در تمام ابعاد زندگی خود تجربه خواهید کرد.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«به حساب خود برسید پیش از آنکه به حساب شما برسند.»&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیامبر اسلام (ص)</font></p> </blockquote> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>اولویت‌های زندگی</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">دو قسمت بالا مربوط به گذشته‌ی ما بود اما قسمت پایین جدول به <strong>برنامه‌ریزی آینده</strong> مربوط است. تفاوت آن با برنامه‌ریزی‌های معمول این است که در اینجا برنامه‌ریزی بر اساس زمان احتمالی مرگمان انجام می‌شود. صِرف در نظر گرفتن مرگ خودمان باعث می‌شود که نگرش عمیق‌تری به زندگی، ارزش‌ها، باورها و رفتارهای خود داشته باشیم و بتوانیم آنچه را که در زندگی واقعاً ارزشمند و شایسته‌ی اختصاص لحظات بی‌تکرار عمرمان است، تشخیص دهیم.</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«تنها هنگامی که به این آگاهی برسیم که روزی می‌میریم، می‌توانیم صد در صد زندگی کنیم.»&nbsp; پائولو کوئیلو</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">این بخش مبتنی بر دو فرض درباره‌ی زمان مرگمان است، یکی کوتاه مدت و یکی دراز مدت. من این فرض‌ها را ۶ ماه و ۶۰ سال در نظر گرفتم اما شما متناسب با سنی که در آن قرار دارید، می‌توانید آن‌ها‌ را به ۸۰-۸، ۴۰-۶، ۶۰-۵ یا هر عدد مناسب دیگر تغییر دهید. هدف اندیشیدن جدی و آگاهانه به مرگ خودمان است نه حدس زمان مرگمان. سعی کنید که بخش اول بیشتر از یک سال نشود.</font></p> <p style="text-align: center;"><font size="3">لیست ۶۰-۶</font></p> <p style="text-align: center;"><font size="3"><a href="http://chetor.com/?p=50751" target="_blank"><img class="aligncenter" src="http://zendegiroyaie.com/wp-content/uploads/2017/05/nemodar-03-05-05.jpg" alt="" width="720" height="754"></a></font></p> <blockquote> <p style="text-align: right;"><font size="3">«زندگی یک احتمال است.» امیلی دیکنسون</font></p> </blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">بخش ج&nbsp;به فرضِ، «اگر قرار باشد ۶ ماه دیگر بمیرم» مربوط است. در واقعیت هیچ بعید نیست که این اتفاق رخ ندهد. پس باید به طور جدی در مورد مرگ قریب‌الوقوع خود بیندیشیم.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">اگر قرار بود ۶ ماه دیگر بمیرید، آن شش ماه را صرف چه کارهایی می‌کردید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">چه کار انجام نشده‌ی مهمی داشتید که حتماً آن را در این مدت انجام می‌دادید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">کدام کارهای نیمه‌تمام را کامل می‌کردید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">&nbsp;انجام چه کارهایی را متوقف می‌کردید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">و …</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">این بخش به ما کمک می‌کند اولویت‌های اساسی زندگی و آنچه را حقیقتاً برایمان ارزشمندتر یا لذت‌بخش‌تر است را تشخیص دهیم.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">بخش د&nbsp;به فرضِ، «اگر قرار باشد ۶۰ سال دیگر بمیرم» مربوط است که چشم‌انداز زندگی درازمدت ما را مشخص می‌کند. اگر قرار بود سال‌های سال زندگی کنید، چه کارهای را انجام می‌دادید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">چه مهارت‌هایی را یاد می‌گرفتید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">چه پروژه‌هایی را آغاز می‌کردید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">برای هر وجه از زندگی خود (خانواده، مالی، روابط، سلامتی، رشد شخصی، معنوی، تفریحات و …) چه برنامه‌ای داشتید؟</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">و …</font></p> <blockquote> <p style="text-align: justify;"><font size="3">«طوری زندگی کن که گویی فردایی در کار نیست و به گونه‌ای در حال آموختن باش که گویی تا ابد زندگی خواهید کرد.»&nbsp; ماهاتما گاندی</font></p> </blockquote> <h2 style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="font-size: 12pt; color: #ff6600;"><strong>فلسفه‌ و کارکرد لیست ۶۰-۶</strong></span></font></h2> <p style="text-align: justify;"><font size="3">لیست ۶۰-۶ ما را وادار می‌کند که به مرگ خود بیندیشیم. ذهن که وظیفه‌ی حفظ حیات ما را بر عهده دارد با ترفندهای مختلف ما را از اندیشیدن به مرگ خودمان باز می‌دارد. شاید این ضرب‌المثل را شنیده باشید که می‌گویند «مرگ برای همسایه است.» ذهن همواره سعی می‌کند، مرگ خویش را نفی کند. اما واقعیت این است که ذهن ما را از مرگ نجات نمی‌دهد بلکه فقط مرگ ما را به تعویق می‌اندازد. پس اگر با تصور قطعیت مرگ خودتان و به طور جدی این لیست را برای خود تهیه کنید، می‌تواند بسیاری از ارزش‌ها، اولویت‌ها و اهداف فعلی شما را به چالش بکشد یا آن‌ها را جابجا کند. گذشته خود را ارزیابی می‌کنید و از شناخت ناشی از آن برای اصلاح و ساختن آینده بهره می‌گیرید. آنچه را فوراً و همه‌روزه باید انجام دهید مشخص می‌کنید و برای آینده‌ی دور برنامه‌ریزی می‌کنید. بطالت‌ها و ناکامی‌های گذشته را تشخیص می‌دهید و با درک ارزش هر لحظه‌ی عمر، سعی می‌کنید به بهترین نحو از آن‌ها استفاده کنید. ممکن است اشتیاق و استعدادی سرکوفته را در کُنجی از قلب و ذهن خود تشخیص دهید و با زنده ساختن آن، تولدی دوباره را تجربه کنید. ممکن است به ارزش صَرف وقت با عزیزان و دوستان خود بیشتر پی ببرید و زمان بیشتری را به آن‌ها اختصاص دهید. با اینکه در تهیه این لیست به <strong>مرگ خویش</strong> می‌اندیشیم اما هدف آن پی بردن به ارزش زندگی‌مان و غنی‌تر و زیباتر ساختن آن است. اگر این لیست کوچک‌ترین تأثیری در این جهت در زندگی شما داشته باشد، حتماً روح مادر من نیز، که با مرگ خود الهام‌بخش این ایده شد، خرسند خواهد بود و این برای نگارنده بزرگ‌ترین پاداش است.</font></p> <p style="text-align: justify;"><font size="3">نوشته شده توسط موسی توماج ایری برای <a href="http://chetor.com/?p=50751" target="_blank">چطور</a></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">منبع: <a href="http://zendegiroyaie.com" target="_blank" title="">زندگی رویایی</a></font><br><font size="3"><a href="http://chetor.com/?p=50751" target="_blank"><br></a></font></p> </div><font size="3"> </font>