گنج کتاب

انگیزشی، موفقیت، رشد شخصی، شادی، سلامتی، مهارتهای زندگی، کارآفرینی و کسب ثروت

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید                                               دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

حافظ

معجزه چگونه رخ می‌دهد؟

ما عموماً فکر می‌کنیم که معجزه و پیشرفت خارق‌العاده ناشی از انجام آنی یک کار بزرگ است. مثلاً وقتی کسی به موفقیت بزرگی می‌رسد ما به مسیر طولانی و روزمره‌ای که او برای دستیابی به این موفقیت طی کرده است، توجه نمی‌کنیم. ما فکر می‌کنیم مرد یا زن خانه‌به‌دوشی که میلیاردر شد یک‌شبه به شهرت و ثروت دست‌یافته است و به سال‌هایی طولانی که او تحت هر شرایطی به تداوم کارش پرداخت، توجه نداریم.

درواقع اگر دقیق و عمیق به جهان بنگریم، درختان، آسمان، آدم‌ها، پرندگان همه و همه را چون معجزه‌ای شگفت‌انگیز می‌یابیم. اینشتین جمله جالبی دارد. می‌گوید:

 «دو جور می‌توانید به جهان نگاه کنید: اینکه که هیچ معجزه‌ای وجود ندارد یا اینکه همه‌چیز معجزه است.»

شما چگونه به جهان و کارهای روزمره خود نگاه می‌کنید؟

همه ما هر روز کارهایی عادی و روزمره داریم. صبح در لحظه‌ای از خواب بیدار می‌شویم، درحالی‌که هنوز چشمانمان بسته است. در این لحظات به چه فکر می‌کنید؟ بیداری خود را چگونه آغاز می‌کنید؟ آیا می‌دانید که افکار و احساسات شما در اولین لحظات بیدار شدن چقدر در کیفیت زندگی آن روز شما تعیین‌کننده است؟

خودم به‌محض بیدار شدن این بیت از سعدی را با صدای بلند و معمولاً به آواز می‌خوانم و تکرار می‌کنم:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست          عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

این‌چنین، من، منشأ حقیقی جهان هستی را به خاطر می‌آورم و از بابت معجزۀ حیات، تمام خوبی‌ها، زیبایی‌ها و نعمت‌های زندگی‌ام سپاسگزاری می‌کنم و عشق خودم را به خدا و تمام جهان اعلام می‌کنم. این کار باعث می‌شود که روزم را باانرژی و اشتیاق و عشق آغاز کنم و به‌این‌ترتیب تمام لحظات آن روز را چون فرصتی استثنایی برای بودن، شادی، لذت و هیجان می‌بینم و هیچ کاری را بی‌اهمیت نمی‌دانم. این نگرش واقعاً زندگی‌ام را معجزه‌آسا کرده است و دائماً احساس و تجاربی شگفت‌انگیز را برایم فراهم می‌کند.

جرج واشنگتن زمانی گفت:

«اگر کارهای عادی را به‌صورت غیرعادی انجام دهید نظر دنیا به شما جلب می‌شود.»

ما معمولاً کارهای عادی مثل مسواک زدن، دستشویی رفتن، سلام کردن به دیگران، خرید نان، پوشیدن شلوار، آماده شدن برای خواب و ... را عادی و بی‌اهمیت در نظر می‌گیریم. اما حقیقت این است که با نگرش درست هر یک از این کارهای به‌ظاهر ساده و بی‌اهمیت را می‌توانیم به منبع خلق معجزات بزرگ در زندگی‌مان بدل کنیم.

اگر صرفاً تمام تمرکز خود را بر آن کار قرار دهیم با معجزۀ تجربۀ لحظۀ حال روبرو خواهیم شد. ذهن ما معمولاً همیشه به‌طور خودکار در حال فعالیت است. فعالیت ذهن یعنی جدایی از لحظه حال. چون ذهن همیشه یا در گذشته پرسه می‌زند یا در آینده و نمی‌تواند لحظه حال را درک کند. تنها با توقف ذهن است که تجربۀ حضور در اکنون ممکن می‌شود. تجربۀ حضور در لحظۀ حال به معنی تجربۀ سرور، آرامش و معجزۀ هستی است. تبدیل هر کار کوچک به مراقبه‌ای برای زیستن در لحظۀ حال می‌تواند درهای معجزاتی شگفت‌انگیز را به زندگی شما بگشاید.

دکتر رابرت راسل، نویسندۀ معروف می‌گوید:

«خلق عظمت در زندگی بسیار ساده است. هر کس می‌تواند این کار را انجام دهد. کافی است کارهای عادی را همه‌روزه به طرزی غیرعادی انجام دهید.»

اگر تصمیم بگیرید که از امروز هر کاری را با تمام وجود خود، گویی که مهم‌ترین کار دنیاست انجام دهید و تمام توجه، انرژی و وجود خود را بر آن متمرکز کنید زندگی شما به‌مرور سرشار از معجزاتی عظیم خواهد گردید و شادی، سلامتی و ثروت از هر سو به طرفتان سرازیر خواهد شد.

معجزۀ وجود و حیات خود و جهان را دست‌کم نگیرید و به هیچ کاری به‌عنوان کاری عادی و بی‌اهمیت نگاه نکنید و همیشه به خار داشته باشید که:

کار بی‌اهمیت وجود خارجی ندارد، فقط نگرش بی‌اهمیت وجود دارد.

منبع: سایت زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: معجزه، تمرکز، کار بزرگ، موسی توماج ایری، سایت زندگی رویایی، موفقیت، نگرش،

[ پنجشنبه 11 مهر 1398 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

تو خود حجاب خودی

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست                                    تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

حافظ

سال‌های زیادی از زندگی‌‌ام فکر می‌کردم که عواملی مثل ژنتیک، والدین، محیط، دوستان، دشمنان، اطرافیان، نژاد، مذهب، سیاست، دولت و امثال آن‌ها مانع دستیابی من به موفقیت و اهدافم بوده‌اند. ذهن من دلایل بسیار خوب و منطقی زیادی برای علل شکست‌ها و ناکامی‌هایم داشت که همه این علت‌ها نیز عواملی بیرون از وجود خودم بودند. این طرز فکر همچنان ادامه داشت و شکست‌های من هم همین‌طور. تنها کاری که از دست من برمی‌آمد نفرین کردن زمین و زمان بود و گله از بخت بد خود. تا روزی که این وضع برایم واقعاً سخت و غیرقابل‌تحمل شد.

روزی غرق این افکار در شهر راه می‌رفتم. در روز روشن، همه‌جا و همه‌چیز تاریک و نومیدکننده به نظر می‌رسید و من همچنان انواعی از بدوبیراه نثار شرایط می‌کردم. در عالم خودم بودم که صدای بلندی به خودم آورد: «آقا از سر راه برو کنار!». من بدون اینکه متوجه باشم از پیاده‌رو به وسط خیابان یک‌طرفه‌ای آمده بودم و به‌آرامی راه می‌رفتم درحالی‌که ماشین‌ها دنبالم صف‌کشیده بودند. وقتی‌که متوجه اوضاع شدم و خودم را به پیاده‌رو کشاندم، جمله‌ای همچنان داشت در ذهنم تکرار می‌شد:

آقا از سر راه برو کنار!

اما این جمله برایم جز جمله‌ای امری که با لحنی نزدیک به فحش ادا شده بود هیچ معنای دیگری نداشت، تا وقتی‌که نیمه‌های همان شب با کابوسی ترسناک، درحالی‌که خیس عرق شده بودم و تمام بدنم می‌لرزید، از خواب پریدم.

داشتم همان صحنه خیابان را خواب می‌دیدم که غرق در افکارم بودم و ناگهان با همان صدا و همان جمله به عقب برمی‌گشتم و ازآنچه دیدم میخکوب شدم و تا حد مرگ ترسیدم. من به‌جای اینکه ماشین‌ها را ببینم خودم را روبروی خودم دیدم. این صحنه عجیب را نمی‌توانستم فراموش کنم و تا صبح نتوانستم بخوابم.

با مشاهده سپیده صبح جرقه‌ای صفحه تاریک ذهنم را روشن کرد و توانستم پیام آن خواب را کشف کنم.

باید از سر راه خود کنار می‌رفتم.

این ادراک شوک عمیقی بر من وارد کرد. طرز فکر من در نسبت دادن علل ناکامی‌ام به شرایط بیرونی باعث شده بود که نتوانم هیچ تغییر مثبتی در زندگی‌ام به وجود آورم. دلیلش این بود که شرایط بیرونی تحت کنترل من نبودند، بنابراین نتیجه این می‌شد که همیشه محکوم‌به شکست باشم.

حالا می‌فهمیدم که گویا قسمتی از وجود من مانع رشد و موفقیت خودم شده بود. انگار دو من داشتم. منی که تمایل به موفقیت و پیشرفت داشت و منی که دوست داشت شکست بخورد. با مطالعه در این زمینه فهمیدم که واقعاً چنین چیزی وجود دارد. عارضه‌ای که در روانشناسی با عناوینی چون عقده یونس، ترس از بزرگی، خودتخریبی، خودویرانگری و خودآزاری از آن نام برده شده بود.

فهمیدم که در وجود همه ما یک خود برتر یا خود ایدئال وجود دارد که همیشه در پی رشد و شکوفایی بیشتر است. همه ما دارای استعدادی ویژه و نبوغی ذاتی هستیم که نیازمند کشف، رشد و شکوفایی است. تحقیقات دانشمندان نشان می‌داد که تقریباً همه کودکان (98%) نوابغی خلاق‌اند. اما فقط 2% از بزرگ‌سالان قادر به شکوفایی نبوغ خود می‌شوند. این آماری ناامیدکننده است.

تحقیقات نشان می‌داد که تمام امکانات فیزیولوژیک و عصب‌شناختی لازم برای رشد و توسعه این نبوغ ذاتی تا سال‌های پیری پایدار می‌مانند. پس علت این شکست بزرگ چه می‌توانست باشد؟

علت اصلی همان قرار گرفتن بر سر راه موفقیت خود است. خانواده، مدرسه و فرایند اجتماعی شدن در سرکوب نبوغ ذاتی مؤثر هستند اما نه مستقیماً. آن‌ها با ایجاد باورهای محدودکننده، ترس، تضعیف عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفس شخص، خود او را به دیوار بزرگی در مسیر شکوفایی استعدادهایش بدل می‌کنند.

فهمیدن این حقیقت که سال‌ها خودم مانع پیشرفت و موفقیت خودم بوده‌ام برایم تلخ و تکان‌دهنده بود. بارها شنیده بودم که حقیقت تلخ است و حالا داشتم با تمام وجود شدت این تلخی را احساس می‌کردم. اما جمله دیگری را نیز به خاطر آوردم که از شدت این تلخی می‌کاست:

حقیقت را دریابید و آن شما را آزاد خواهد کرد.       مسیح (ع)

با پی بردن به این حقیقت و پذیرش آن علیرغم تمام تلخی‌اش به‌مرور از سر راه خود کنار رفتم و اجازه دادم که خویشتن حقیقی و خلاقم خود را عیان و بیان کند.

فهمیدم که برای انجام کارهایی که دوست دارم نیازی به اجازه هیچ‌کسی ندارم جز خودم.

به خودم اجازه دادم که خودم باشم.

به خودم اجازه دادم که کامل نباشم.

به خود اجازه دادم که کارهایی را که دوست دارم بکنم.

به خودم اجازه دادم که بازی کنم.

به خود اجازه دادم که خیال‌بافی کنم.

به خودم اجازه دادم که لذت ببرم.

به خودم اجازه دادم که اشتباه کنم.

به خودم اجازه دادم که شکست بخورم.

به خودم اجازه دادم که دوباره به پا خیزم.

به خودم اجازه دادم که هر طور که دوست دارم زندگی کنم.

به خودم اجازه دادم که خودم را همان‌طوری که هستم، با همۀ روشنایی و تاریکی‌ها، دوست بدارم.

به خودم اجازه دادم که بزرگ فکر کنم.

به خودم اجازه دادم که نور وجودم بر جهان بتابد.

و ...

این‌چنین بود که با کنار رفتن از سر راه خودم و پذیرش بی‌قیدوشرط همۀ ابعاد وجودم گویا دوباره زاده شدم، سرشار از شادمانی و آرامش. فهمیدم که همۀ ما موجوداتی باشکوه و شگفت‌انگیز هستیم با پتانسیل‌های نامحدود و نبوغی منحصربه‌فرد و تنها کاری که لازم است بکنیم تا این عظمت به ظهور برسد این است که از سر راه خود کنار برویم.

منبع: سایت زندگی رویایی

 

 

 





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: موفقیت، ترس، موانع، مشکلات، خودشکوفایی، عزت نفس، موسی توماج ایری،

[ چهارشنبه 20 شهریور 1398 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

فروشگاه سایت زندگی رویایی برای تهیه کتابهای استاد موسی توماج ایری راه اندازی شد

با سلام به مخاطبان عزیز گنج کتاب، فروشگاه سایت زندگی رویایی سابق جهت خرید کتابهای استاد موسی توماج ایری به آدرس زیر راه اندازی شد:






در حال حاضر فقط فروشگاه سایت زندگی رویایی فعالیت دارد.

برای کسب اطلاعات بیشتر با ایمیل زیر تماس بگیرید

mtoumajiri@gmail.com











موضوع: رازهای میلیونر شدن، کسب درآمد اینترنتی، کسب درآمد، موفقیت، کسب ثروت و استقلال مالی، خانواده، زناشویی، تربیتی، رشد شخصی، شادی، سلامتی، خودشکوفایی،
برچسب ها: موسی توماج ایری، زندگی رویایی، سایت زندگی رویایی، خودنبوغ شناسی، راه آسان ثروتمند شدن، نبوغ، ثروت،

[ دوشنبه 18 شهریور 1398 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

تغییر ذهن‌ها و شاخه‌پَری‌های من!


تغییر ذهن‌ها و شاخه‌پَری‌های من!

همان طور که در صفحه کتاب خودنبوغ‌شناسی توضیح دادم به مدت ۳۵ سال استعدادهایم حالت بلاتکلیف داشت. در کودکی بیشتر نقاشی می‌کردم. در نوجوانی بیشتر مطالب مذهبی و علمی می‌خواندم. در جوانی بیشتر در پی فلسفه و فیزیک بودم. عکاسی کردم. کاریکاتور کشیدم. شعر گفتم. مهندسی خواندم. در شرکت‌های مختلف کار کردم. شرکت فنی مهندسی تأسیس کردم. کارشناسی ارشد فلسفه علم خواندم و حالا به عنوان نویسنده، سخنران، مشاور و مربی در زمینۀ رشد شخصی، خودشناسی، هنر زیستن و مُردن! فعالیت می‌کنم.

خلاصه در طول این سال‌ها بارها و بارها ذهنم تغییر کرده است.

حدود ۱۵ سال قبل؛ از این‌همه از این شاخه به آن شاخه پریدن، خسته شدم و به یک روانشناس مراجعه کردم. او پس از مصاحبه و تستی که از من گرفت گفت که یک دمدمی مزاج تیپیک هستم. یعنی نمونۀ کامل از کسی که مثل میمون دائماً از این شاخه به اون شاخه می‌پره! (البته به فرمودۀ عمو داروین جسارتا همۀ ما- حداقل در ظاهر!- از کمال‌یافتگان مکتب میمونیسم هستیم) خلاصه اینکه سال‌های پس از آن نیز نشان داد که تشخیص جناب روانشناس دقیق بوده و این شاخه‌پَری همیشگی بوده و گویا تا ابدالدهر هم ادامه خواهد داشت.

از وقتی که سعی کردم از زاویۀ متفاوت و مثبتی به این معضل پَرش‌های مداوم ذهنی نگاه کنم، به مرور نه تنها رنجی که از آن می‌بردم، از بین رفت بلکه حالا از آن لذت هم می‌برم و حتی می‌توانم این عارضه را به شکل یک موهبت ببینم. مثل اینکه ذهنم حسابی تغییر کرده!

این بیماریِ شاخه‌پَری (اگر بتوان دمدمی‌مزاجی را بیماری نامید) باعث شده که از هر باغی گلی بچینم و زخم و رنج خارِ کاروبار و مشاغل و مکاسب و مناسک – اینجا کمی دمدمیتم گل کرد رفتم تو خطِ نثر مسجعِ سعدی طور نویسی، مرضِ دیگه، شوخی نداره واقعا!- مختلف را هم بهتر بشناسم. و شاید دانش و تجربۀ (و یا شاید آسیب مغزی و روحی!) ناشی از همین پَرندگی‌ها و دمدمیت‌ها بوده که به من جرئت داده که خودم را به عنوان مربی رشد فردی و شغلی معرفی کنم؛ بگذریم.

می‌خواستم این دمدمی‌مزاجی تیپیکم را به کتابی که اخیراً خواندم ربط بدهم: تغییر ذهن‌ها؛ هنر و علم تغییر ذهن خود و دیگران نوشتۀ هوارد گاردنر (ترجمۀ سیدکمال خرازی، نشر نی).

هوارد گاردنر که استاد علوم شناختی در دانشگاه هاروارد است در سال ۱۹۸۳ کتابی منتشر کرد با نام چارچوب‌های ذهنی: نظریه هوش‌های چندگانه و در آن کتاب تلقی مرسوم از هوش را به چالش کشید که من در کتاب خودنبوغ‌شناسی به آن پرداخته‌ام. این کتاب ذهن بسیاری از روانشناسان، دانشمندان، اولیای تعلیم و تربیت (جز ظاهراً برنامه‌ریزان نظام آموزشی ما را که همچنان بر هیاهو برای هیچ کنکور استوار است)، والدین و بسیاری از اقشار جوامع را نسبت به مقولۀ هوش تغییر داد.

اما دکتر گاردنر که جدیداً مشغول تألیف کتابی بوده، ذهنش تغییر کرده و کتاب دیگری نوشته است:

نوع کتابی که در ابتدا فکر می‌کردم در حال نوشتن آن‌ام چیز دیگری بود، ولی به ناچار فکرم را تغییر دادم و سرانجام کتاب دیگری پدید آمد. همان طور که اغلب هم اتفاق می‌افتد، این تغییر به صورت نامحسوس و تقریباً ناخودآگاه اتفاق افتاد، ولی سرانجام خودآگاهانه شد. (ص ۱۱)

وقتی این تغییر، خودآگاهانه شد، دکتر گاردنر آن را به شکل نظریۀ جالبی صورت‌بندی کرد که سعی دارد مکانیسم تغییر ذهن انسان‌ها را توضیح دهد.

اما منظور از «تغییر ذهن» چیست؟

طبق تعریف گاردنر تغییر ذهن عبارت است از «تحولی درونی که در آن افراد یا گروه‌ها شیوه‌ی متداول تفکر در مورد مسئله‌ای مهم را کنار می‌گذارند و پس از آن به شکل جدیدی درباره‌اش فکر می‌کنند.» بنابراین اگر نظر خود را در مورد شیوه لباس پوشیدن یا زمان صرف شام تغییر دادید، ذهن شما تغییر نکرده است. اما اگر تاکنون همیشه به حزب خاصی رأی داده‌ام و حالا تصمیم بگیرم به حزب رقیب آن رأی دهم یا اگر با رها کردن رشته مهندسی، تصمیم بگیرم که روانشناسی را دنبال کنم، ذهن من تغییر کرده است.

بنابراین وقتی که تغییر ذهن موجب تغییر کامل در دیدگاه ما در مورد جهان یا تغییر نگرش نسبت به خویشتن و روش زندگی‌مان شود، بسیار عمیق و اساسی خواهد بود.

شاید دمدمی‌مزاجی من چندان ربطی به موضوع این کتاب نداشته باشد، شاید هم باشد. هر چه باشد مطالعۀ آن علاوه بر لذت وافرش، آن‌قدر ذهن مرا تغییر داده که من هم حالا سعی دارم که به یک دمدمی‌مزاجِ تیپیکِ خودآگاه تبدیل شوم تا شاید بتوانم حداقل نوع شاخه‌ها و زمان پریدن را تا حدودی انتخاب و کنترل کنم!

کتابی خواندنی است. به‌ویژه که مطالعه‌های موردی آن از مارگارت تاچر و جورج بوش پسر گرفته تا داروین، اینشتین، فروید، پیکاسو و بسیاری چهره‌های تاثیرگذار دیگر عالم فکر، هنر، فناوری، سیاست و دیانت را هم شامل می‌شود.

اگر حال و وقت خواندن کتاب را ندارید، می‌توانید مقاله‌ای را که بر مبنای آن با عنوان چطور برای پیشرفت بیشتر، ذهن خود را تغییر دهیم؟ برای وبسایت چطور نوشته‌ام را در اینجا بخوانید.

با آرزوی اینکه ذهنتان همواره در جهت شادمانی، شکوفایی و رشد بیشتر در تغییر و دمدمیت تیپیک از شما دور باد!

منبع: زندگی رویایی





موضوع: تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: دمدمی مزاجی، تغییر ذهن، هوارد گاردنر، هوش چندگانه، موسی توماج ایری،

[ پنجشنبه 2 فروردین 1397 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]

خودمو گم کردم

helia :

با سلام خدمت شما استاد گرامی
خیلی ازتون متشکرم مطالبی که در اختیارم گذاشتین خیلی باارزش هستن ممنون از وقتی که برامون میذارید.
راستش من حتی خودم هم نمیدونم چه ارزوهای دارم خودمو گم کردم شدیدا تو پیچیدگیها ذهنی خودم لجبازیهام و خوددرگیریهام گیر افتادم نمیدونم چیکار کنم هرروز یه تصمیم میگیرم یه روز میخوام نویسنده و سخنران بشم روز دیگه میخوام مخترع بشم خلاصه هرروز یه تصمیم جدید میگیرم حالا شما بهم بگید من که هیچ راهی نمیتونم برای خودم انتخاب کنم چطور میتونم ب این فک کنم که چطور باید ب انتهای راه برسم خسته شدم از این همه کلافگی گاهی اوقات دلم میخواد ب هیچی فک نکنم بشینم فقط خونهداری بکنم ولی یه حسی درونم میگه من تواناییهام خیلی بیشتر از این حرفاس باید برای کاری که ب این دنیا اومدم پافشاری کنم تا بش برسم ولی واقعا نمیدونم که چی میخوام چن روز هس که تمام ارزوها واهدافی که در تمام این سالها میخواستم رو روی کاغذ نوشتم تا ب این وسیله بتونم چیزی که واقعا با تمام وجودم ارزوش رو دارم پیدا کنم ولی بازم نتونستم بفهمم لطفا راهنماییم کنید چیکار کنم که بتونم از پیچیدگیهای ذهنی خودم و خوددرگیریهام خلاص بشم و بتونم واقعا بفهمم که از این دنیا چی میخوام و چه ارزویی دارم و برای چی ب این دنیا اومدم.

………………………………………………..

موسی توماج ایری:

سلام دوست عزیز

آخرین سوال شما در واقع بنیادی ترین سوالی است که ممکن است به ذهن یک انسان برسد: برای چه به این دنیا آمدم؟
به همین دلیل بهتر است از پایان آغاز کنیم. این سوال را می توان از دو جهت مطرح کرد: الف-هدف از خلقت من به عنوان یک انسان و ظهور من در این جهان چیست؟ ب- من برای انجام چه کار خاص و ویژه ای به دنیا آمده ام؟
سوال الف، انسان نوعی (همه بشریت) را شامل می شود. پیامبران و فلاسفه و متفکران پاسخ های مختلفی به این سوال داده اند. به نظر من ما برای رشد و تکامل معنوی به این دنیا آمده ایم و این هدف غایی از خلقت و ظهور ما در این جهان است. پس هدف زندگی ما رشد و تعالی بیشتر معنوی و نزدیکی هر چه بیشتر به منشاء وجودی خویش است.
سوال ب به رسالت شخصی ما مربوط می شود که من در مورد آن در کتاب خودنبوغ شناسی و کتاب راه آسان ثروتمند شدن توضیح داده ام و در سایت نیز مطالبی در مورد آن وجود دارد.

شما گفته اید که “خودمو گم کردم”، قریب به اتفاق ما خودمان را گم کرده ایم. در مدرسه درسی به نام خودشناسی وجود ندارد. درس زیست شناسی، جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی شناسی، جغرافیا (شناخت کشورها)، کیهان شناسی و … وجود دارد اما خودشناسی نه. گویا شناخت هر چیزی اهمیت دارد الا شناخت خودمان. البته منظور این نیست که با یک کتاب و برنامه درسی به نام خودشناسی می توانستیم خودمان را بشناسیم بلکه منظور اهمیت مسئله است. به دلیل همین اهمیت ندادن به شناخت و کشف خویشتن است که در جهانی با انسان های گمگشته زندگی می کنیم. انسان هایی که دائما با ارزش های مبتنی بر تبلیغات بازرگانی که دائما ما را به خرید و مصرف بیشتر برای رفع نیازهایی که به طور ساختگی در ما به وجود آورده اند، بمباران و وسوسه می شوند. متاسفانه مدعیان آموزش تکنیک های موفقیت و دستیابی به ثروت، شادی، خوشبختی و … نیز در همین زمین بازی می کنند و فقط در حکم مُسکنی موقت برای انسان خسته، بی هدف و گمگشته ی معاصر هستند.
نتیجه اینکه مشکل شما بحرانی عمومی است اما اینکه شما برخلاف دیگران بر آن آگاهی یافته اید جای تحسین دارد. شما می توانید از مسکن موقت تکنیک ها و شعبده های روانشناختی استفاده کنید یا اینکه به سراغ ریشه ی مسئله بروید که همان سوال آخر شماست. اگر بتوانید پاسخ آن سوال را شخصا پیدا کنید در آن صورت آرامش، شادمانی و سعادت حقیقی را تجربه خواهید کرد.


منبع: زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، خانواده، تربیتی، رشد شخصی، شادی،
برچسب ها: مشاوره، موفقیت، هدف، گمگشتگی، معنی زندگی، فلسفه زندگی، خودشناسی،

[ شنبه 5 اسفند 1396 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]