تبلیغات
گنج کتاب - ترسوی گوش قرمزی و شاگردان ممتاز: چگونه بر ترسم از صحبت در جمع غلبه کردم؟

گنج کتاب

انگیزشی، موفقیت، رشد شخصی، شادی، سلامتی، مهارتهای زندگی، کارآفرینی و کسب ثروت

ترسوی گوش قرمزی و شاگردان ممتاز: چگونه بر ترسم از صحبت در جمع غلبه کردم؟

تا آن روز خاص، که بیشتر از همیشه کف دستم عرق کرد و شدیدتر از همیشه گوش‌هایم قرمز شد، از صحبت کردن در جمع می‌ترسیدم. خودم هیچ وقت شاهد قرمز شدن گوش‌هایم نبودم. فقط حس می کردم گوش‌‌هایم داغ می شوند. و برعکس من همکلاسی‌هایم داغ شدن گوش‌هایم را احساس نمی‌کردند اما قرمز شدنش را کاملا. آنها کم کم مرا به لقب گوش قرمزی مفتخر کردند. در ردیف ته کلاس می نشستم و تا وقتی که معلم مستقیما سوالی از من نمی‌پرسید هیچ وقت حرفی نمی‌زدم. اوقات زیادی بود که سوالی برایم پیش می آمد یا نظری داشتم اما می ترسیدم حرف بزنم. تا آن روز در سال دوم دبیرستان، بزرگترین کابوس زندگی ام صحبت در کلاس بود.

تا پایان دوره راهنمایی را در روستایمان درس خوانده بودم. هیچ وقت نمی دانستم شاگرد دوم، سوم یا چندم بودن چه احساسی دارد چون همیشه شاگرد اول بودم تا اینکه در دبیرستان نمونه دولتی قبول شدم. آنجا بود که به مرور احساس شاگرد اول بودن را فراموش کردم. در روستایمان معدل من معمولا یکی دو نمره با نفر دوم فاصله داشت اما در دبیرستان بین شاگرد اول کلاس و من، که نفر پانزدهم بودم و شاگرد متوسطی به حساب می آمدم فقط نوزده صدم نمره اختلاف بود. همکلاسی هایم که قبلا همه شاگرد ممتازهای مدرسه های خودشان بودند حالا مجبور بودند برای اینکه جزو سه نفر اول کلاس باشند و شاگرد ممتاز به حساب بیایند، بجنگند. هر، یک دهم نمره ارزشی تعیین کننده داشت و می توانست رتبه شما را در کلاس، چندین نفر جابجا کند.

من به دلیل ترس از صحبت کردن نمره های زیادی را از دست می دادم. سوالاتی که معلم ها در کلاس می پرسیدند یک دهم، نمره داشت. وقتی معلم سوالی می پرسید دست ها برای قاپیدن نمرۀ آن بالا می رفت. تا سال دوم، من هیچ نمره ای از سوالات سر کلاس نگرفتم. این وضعیت وقتی برایم غیرقابل تحمل شد که دبیر ریاضی سوالی را پرسید که هیچ کس نتوانست پاسخ دهد. پانزده دقیقه برای جواب دادن وقت داشتیم. من جواب را به دست آوردم اما جرات نداشتم بلند شوم و آن را بگویم. پاسخ را به نفر بغل دستی ام گفتم. او بلند شد و آن را گفت. جواب درست بود. دبیرمان به خاطر اینکه آن سوال از حد کلاس بالاتر بوده به جای یک دهم، پنچ دهم یعنی نیم نمره به او داد. این تجربه آن چنان برایم غم انگیز و سنگین بود که تصمیم گرفتم هر طور شده بر ترسم از صحبت در جمع غلبه کنم. بر حسب عادت می دانستم که باید در کتاب ها دنبال راه حل مشکلم بگردم اما نه کتاب های درسی.

بزرگترین انگیزه من برای رفتن به دبیرستان شبانه روزی در شهر، دسترسی به کتابخانه ها بود. در آن سال های جنگ در روستای دور افتاده و محروم ما جز کتاب راهنمای دوشیدن گاو که جهاد کشاورزی به دامداران داده بود، هیچ کتاب غیردرسی پیدا نمی شد. آن کتاب هم بیشتر یک آلبوم عکس گاوها بود و هیچ نوشته ای در آن وجود نداشت. در کلاس سوم ابتدایی بود که برای اولین بار  مجله ای در دست یکی از همکلاسی هایم دیدم. فورا با او دوست شدم. پدرش در شهر مغازه داشت و هر هفته برایش کیهان بچه ها می آورد. با کلی التماس و خواهش مجله را ساعتی به من قرض می داد اما این برای من کافی نبود. من خیلی کندخوان بودم و دوست داشتم بعضی مطالب را بارها و بارها بخوانم. خیلی دوست داشتم خودم مجله را داشته باشم. برای خودم شبیه آن مجله درست می کردم. مطالبش را خودم می نوشتم و خودم هم می خواندم. اما این مجله‌بازی، فقط اشتیاقم را برای داشتن مجله واقعی بیشتر می کرد. شب ها با رویای آن می خوابیدم و بارها در خواب خودم را می دیدم در حالیکه تعداد زیادی از آن مجله داشتم و از خواندن آنها سرشار لذت و هیجان بودم. یک روز صبح زود که از چنین خواب شیرینی بیدار شدم و از اینکه همۀ آنها فقط خواب بوده غرق غصه بودم ناگهان فکری به ذهنم رسید که احتمال داشت رویایم را به واقعیت تبدیل کند.

به آن دوست جدیدم پیشنهاد کردم که مجله را بعد از اینکه خواند نصف قیمت به من بفروشد. او قبول کرد و من پول توجیبی هایم را در طول هفته جمع می کردم تا بتوانم مجله را نصف قیمت از او بخرم. به مرور دوستم که علاقه زیادی به مجله نداشت بدون آنکه آن را بخواند به من می فروخت. چنین بود که من از سوم ابتدایی مجله خواندن را شروع کردم و مطالب بی شماری از آنها یادگرفتم اما همچنان به کتاب دسترسی نداشتم تا اینکه به دبیرستان آمدم.

وقتی برای اولین بار وارد مخزن کتابخانه عمومی شهر شدم گویی وارد بهشت شده بودم. کم کم شدم خوره کتاب. کتاب درسی هیچ جذابیتی برایم نداشت. من به جای حل مسائل تکراری ریاضی دوست داشتم مطالب بیشتری در مورد ریاضیات و ریاضیدانان بدانم و از قضا آن مساله ای را که نمره اش به دوستم رسید را با استفاده از مطالبی که در یکی از کتابهای غیردرسی ریاضی خوانده بودم، حل کردم. اما حالا در کتابخانه به دنبال راه حلی برای دشوارترین مشکلم بودم.

اولین بار بود که به قفسه روانشناسی  سر می زدم. من بیشتر  کتابهایم را از قسمت علوم خالص انتخاب می کردم اما آن قسمت برای این مشکل خاص من راه حلی نداشت. با مرور کتابهای این قفسه گنج جدیدی را کشف کردم که کتابهای خودیاری نام داشت. عنوان کتابی توجهم را جلب کرد: بترس ولی انجام بده. احساس کردم این عنوان پاسخی به مشکل من است. آن را امانت گرفتم. در طول دو هفته سه بار آن را به دقت خواندم. تمرین هایش را انجام دادم. نکات مهم آن را یادداشت کردم و و مصمم شدم که توصیه کلیدی آن را که مواجه شدن با ترس بود عملی کنم.

ریاضیات جدید داشتیم. همان درسی که نیم نمره را در آن به خاطر ترس از دست داده بودم. هفته قبل در امتحان این درس کمترین نمره کلاس را گرفته بودم. امتحان کلاسی بود و تاثیری در نمره نهایی نداشت و من به جای آماده شدن برای امتحان، تمام هفته قبل از آن را در حال مطالعه برای مواجه شدن با ترس بزرگم بودم. معلم در حال اثبات یک قضیه ریاضی بود و من داشتم به طور دقیق مسیر استدلال او را دنبال می کردم. همینکه اثبات تمام شد راه حل دیگری به ذهنم رسید. همزمان کابوس همیشگی به سراغم آمد. از تصور اینکه بخواهم بلند شوم و نظرم را بگویم کف دستانم عرق کرده بود و احساس کردم طبق معمول این شرایط، گوش هایم داغ و قرمز شده است. دبیرمان بسیار به درس مسلط، آدمی بسیار جدی و مغرور بود. کمتر دانش آموزی در کلاس او جرات داشت اظهار نظری بکند. قسمتی از وجودم می گفت الان فرصت خوبی نیست و می خواست مثل همیشه مرا منصرف کند. اما من با خودم عهد کرده بودم که به هر قیمتی در اولین فرصت با ترسم روبرو شوم. جنگ بزرگی در وجودم جریان داشت. نیرویی مرا به پائین می کشید و نیروی دیگری به برخاستن فرا می خواند.

بالاخره بعد از دودلی عذاب آوری که گویا ساعتها طول کشید به سختی از جایم برخاستم.

-آقا این قضیه را از راه حل دیگری هم میشه ثابت کرد.

 باورم نمی شد که من این جمله را گفته باشم. همه کلاس در یک لحظه به طرف من و در واقع به سمت گوش هایم برگشت. همه با حیرت زل زده بودند. من که هرگز هیچ حرفی نمی زدم حالا داشتم ادعایی را آن هم در سر کلاس چنین معلمی مطرح می کردم. او به من خیره شد.

-راه حل دیگر؟ … فکر نکنم… بیا بنویس!

حالا من کنار تخته سیاه بودم اما آنچنان ترسیده بودم که همین که گچ را برداشتم تا راه حل را بنویسم ناگهان هر چه را در ذهن داشتم فراموش کردم. همه به من خیره بودند و شاگرد ممتازهای کلاس که همیشه در ردیف جلو می نشستند خیلی نگران به نظر می رسیدند چون ادعای من می توانست موقعیت آنها را به خطر بیندازد. پس از مدتی فشار آوردن به ذهنم، شکست را پذیرفتم اما خوشحال بودم از اینکه در مبارزه بزرگتری که در درونم جریان داشت، پیروز شده بودم.

-آقا ببخشید یادم رفت.

 همه خندیدند. احساس کردم که آن سه نفر ردیف جلو از همه خوشحال تر هستند و نفس راحتی کشیدند. آقای دبیر هم که کلا همیشه اخمو بود، نیشخندی زد.

-شما که هفته قبل رکورد کمترین نمره رو زدی همین راه حل رو یاد بگیر. راه حل جدید نمی خواد کشف کنی. برو بشین!

 دوباره همه خندیدند. این بار خود من هم خندیدم اما از شادی اتفاق مهم و خوش آیندی که در درونم رخ داده بود.

همین که سر جایم نشستم، راه حل کذایی یادم آمد. بلافاصله آن را نوشتم. این بار با آرامش بلند شدم. دیگر خبری از عرق کف دست و داغی گوشم نبود.

-آقا یادم آمد.

 دوباره نیشخند زد.

-امروز صبونه چی خوردی شما؟ … دوباره یادت نره؟

 همه خندیدند.

-نه آقا نوشتمش.

برخی اخم کردند. رفتم و راه حل را روی تخته نوشتم. معلم آن را بررسی کرد.

-درسته… کاملا درسته… آفرین! آفرین! … تشویقش کنید!

 حالا همه داشتند برایم دست می زدند و ناراحتی در چهره ردیف اول پیدا بود. معلم گفت که همه این اثبات را با نام «راه حل توماج» یادداشت کنند. او به خاطر حرفی که زده بود در مقابل همه از من عذرخواهی کرد و گفت که نمره هیچ وقت ملاک خوبی برای ارزیابی استعداد و توانایی دانش آموزان نیست با این حال اعلام کرد که نمره نهایی من در آن درس، بیست خواهد بود. بیشتر بچه ها دوباره برایم کف زدند. بعدا شنیدم که در آن موقع یکی از آن سه نفر که معدلش نوزده صدم از من بیشتر بود، بلافاصله «راه حل توماج» را که با مداد کمرنگی نوشته شده بود از دفتر ریاضی خود پاک کرده است. اما راه حلی که من برای مشکلم یافتم برای همیشه در دفتر وجودم حک شده بود و هیچ کس نمی توانست آن را پاک کند.

آن روز، نقطه عطف زندگی ام بود. پس از آن به راحتی مقابل کلاس و هر جمعی صحبت می کردم و نتایج مثبت آن از کسب نمره های عالی، بسیار فراتر رفت. من با آن روش بر بسیاری از ترس های دیگرم نیز غلبه کردم و کل موفقیت های زندگی ام را مدیون آن کتاب هستم که به من یاد داد که چطور با بزرگترین ترسهایم روبرو شوم.

منبع: سایت زندگی رویایی





موضوع: موفقیت، تربیتی، رشد شخصی، خودشکوفایی،
برچسب ها: صحبت در جمع، مقابله با ترس، غلبه بر ترس، ترس، قدرت کلام، خلاقیت، ممتاز،

[ جمعه 4 فروردین 1396 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ]

[ نظرات() ]