تبلیغات
گنج کتاب - پنج افسانه دربارۀ نبوغ و نوابغ

پنج افسانه دربارۀ نبوغ و نوابغ

پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:13 ق.ظ

نویسنده : مدیر وبلاگ
ارسال شده در: موفقیت ، تربیتی ، رشد شخصی ، خودشکوفایی ،
نوابغ همواره به‌صورت استثناء و تافته‌ای جدا بافته تلقی شده‌اند چون‌که ظهور آن‌ها در جوامع نسبت به جمعیت انسانی بسیار قلیل بوده است. هر چیز نادر و استثنا موضوعی مناسب برای مبالغه و افسانه‌پردازی است. دکتر آندره جی. النیکف در کتاب مگا خلاقیت به پنج باور عمومی نادرست در مورد نبوغ اشاره می‌کند. وی معتقد است که ماهیت نبوغ با یک سری افسانه‌های گمراه‌کننده محصور شده است. شاید مردم از مفهوم نبوغ ترسانده شده‌اند. درهرصورت باید از این افسانه‌ها پرده‌برداری شود.

افسانه اول: نوابغ، نابغه به دنیا می‌آیند.

همان‌طور که در کتاب خودنبوغ‌شناسی نشان داده‌ایم در واقع همهٔ ما نابغه به دنیا می‌آییم. هر کودکی یک نابغه بالقوه است؛ اما کشف نبوغ ویژهٔ هر کودک خود به نبوغ و بصیرت ویژه‌ای نیاز دارد که به ندرت ممکن است در کودکستان‌ها و مدارس یافت شود.

نبوغ ذاتی، یک استعداد بالقوه است که بدون قرار گرفتن در یک محیط مثبت اجتماعی و بدون یادگیری مهارت‌های لازم، نمی‌تواند شکوفا شود.

یک مثال این مطلب را روشن‌تر می‌کند. سنگ مرمر عنصری زیباست که در طبیعت به شکل یک توده وجود دارد. این هنر و خلاقیت مجسمه‌ساز است که مرمر را از یک تکه سنگ خام تبدیل به شیئی موزه‌ای می‌کند. در مقابل، یک مجسمه‌ساز ناوارد می‌تواند همین سنگ را خرد کند و از بین ببرد و نتیجه کارش از سطل زباله سر درآورد. پتانسیل و استعداد درون هر فرد نیز مانند همین سنگ مرمر خام است و شخص بسته به مهارتی که می‌آموزد و استفاده‌ای که از آن می‌کند، ممکن است سر از زندان یا تالار افتخارات درآورد؛ بنابراین، نوابغ نابغه به دنیا نمی‌آیند بلکه همه با نبوغ ذاتی بالقوه به دنیا می‌آیند که باید کشف و شکوفا شود.

افسانه دوم: نوابغ در کودکی شناخته می‌شوند.

این باور از اشتباه گرفتن دو مفهوم نابغه (Genius) و خارق‌العاده (Prodigy) ناشی شده است؛ که این مفهوم را می‌رساند که اگر فردی در کودکی نابغه شناخته نشود، او دارای نبوغ نبوده و نمی‌تواند نابغه باشد. در واقع این افراد عجیب و خارق‌العاده‌اند که در کودکی شناخته می‌شوند. نابغه متفاوت است. بسیاری از نوابغ بزرگ در کودکی حتی کندذهن به حساب می‌آمدند.

پابلو پیکاسو فقط به کمک پدرش که در تمام کلاس‌ها در کنارش می‌نشست، توانست مدرسه را به پایان برساند. توماس ادیسون همیشه نمرات پایین در درس علوم می‌گرفت. آیا کسی در مدرسه ادیسون یا اینشتین می‌توانست آیندهٔ این دو نابغه را پیش‌بینی کند؟ پس به‌جای قبول این باور که «نوابغ در کودکی شناخته می‌شوند» باید بپذیریم که در درون هر کودکی نابغه‌ای نهفته که همیشه در انتظار آشکار شدن است.

افسانه سوم: نوابغ افرادی مستعد و ممتاز در همهٔ امورند.

بااینکه نوابغی چون لئوناردو داوینچی و گوته وجود داشته‌اند که نبوغی چندبعدی و چندرشته‌ای را بروز داده‌اند اما تعداد دیگری از آن‌ها مانند بتهوون که ناشنوا بود و هلن کلر که نابینا و کر و لال بود، قطعاً نشان دادند حتی نوابغی وجود دارند که توانایی‌های یک فرد معمولی را هم ندارند بااین‌حال می‌توانند نابغه باشند، چه رسد به افراد معمولی. دکتر الینیکف بر مبنای تحقیقات خود معتقد است که:

هر کودک و هر فردی می‌تواند نابغه باشد. تاریخ نشان می‌دهد که همه این فرصت را دارند.

افسانه چهارم: نابغه‌ها دیوانه‌اند.

باید بدانیم که بین فرد عادی و نرمال و فرد بیمار و روان رنجور تفاوت وجود دارد. افرادی مریض هستند اما عادی و افرادی سالم هستند اما غیرعادی. شخصی مانند ونسان ونگوک ممکن است بیمار بوده باشد اما شخصی عادی شناخته شده است، به این علت که او آثار مثبت و بدیعی خلق کرده است. شخصی مثل هیتلر شاید سالم بوده باشد (که من شخصاً به این مسئله شک دارم) اما غیرعادی شناخته‌شده و این به دلیل مخرب بودن فاجعه‌آمیز او است.

گاهی این نابغه نیست که دیوانه است، بلکه جامعه‌ای که او در آن زندگی می‌کند دیوانه است. جوردانو برونو، فیلسوف ایتالیایی، به علت اعتقاد به جهان‌های متعدد سوزانده شد. آیا این جنون‌آمیز نبود؟ چه اشکالی داشت اگر او این‌گونه فکر می‌کرد؟ گالیله را شکنجه دادند و او مجبور به پس گرفتن رسمی نظریه‌اش در مورد چرخش زمین شد تا زنده بماند. سقراط محاکمه، محکوم و اعدام شد، فقط به این علت که در بازار با جوانان به بحث می‌پرداخت. این‌ها روش‌هایی بودند که جوامع گذشته و اغلب دیوانه با آینده مبارزه می‌کردند. اینشتین به‌عنوان یک مثال نسبتاً معاصر خیلی خوش‌شانس بود که در جامعه‌ای متمدن‌تر زندگی می‌کرد، در غیر این صورت ممکن بود او نیز به سرنوشت پیشینیانش دچار شود. هرچند که او نیز طعم جنون توده‌ای را چشید و بعد از چند سال آوارگی در نهایت عطای وطنش را به لقایش بخشید. جالب اینکه اینشتین از هر دو طرف مخاصمه مورد حمله بود.

در نهایت می‌توانیم بگوییم که نابغه‌ها هم به‌اندازهٔ بقیه مردم ممکن است سر از تیمارستان درآورند. تفاوت در آن است که دیوانگی نوابغ در تاریخ ثبت می‌شود و جنون سایر مردم صرفاً در مدارک پزشکی.

افسانه پنجم: نابغه شدن تصادفی است.

این طرز فکر از برخی اکتشافات غیرمترقبه و تصادفی در تاریخ علم ناشی شده است. برای مثال ویلهلم رونگتن، رادیواکتیویته را وقتی کشف کرد که به طور تصادفی مقداری از آن را که در کنار فیلم عکاسی در کاغذ سیاهی پیچیده بود؛ قرار داد. او اتفاقی فیلم‌ها را ظاهر کرد و متوجه نقاط سفید رنگ عجیبی بر روی فیلم عکاسی شد. این نقاط نشان‌دهنده وجود اشعه‌هایی ناشناخته (اشعه X) بودند که بر خلاف اشعه‌های معمولی از کاغذ سیاه عبور می‌کردند. ممکن است برخی بگویند رونگتن خوش‌شانس بوده ولی دیگران لزوماً این کشف را خوش‌شانسی تلقی نمی‌کنند. در نظر بگیرید که یک شخص معمولی چند وقت یک‌بار ممکن است سر و کارش به مواد رادیواکتیو بیفتد و فیلم عکاسی را به طور اشتباهی کنار آن‌ها بگذارد؟ رونگتن یک محقق بود. او دیر یا زود به این کشف می‌رسید. در آن زمان چنین تحقیقاتی در آزمایشگاه‌های متعددی انجام می‌شد؛ حال اگر رونگتن آن را کشف نمی‌کرد شخص دیگری به این کشف کم و بیش تصادفی می‌رسید.

شانس همیشه به سراغ ذهن‌های آماده می‌آید.   لویی پاستور

نابغه‌ها محققانی ژرف‌نگر هستند. آن‌ها همیشه گوش به زنگ‌اند و به همین علت هم به نظر می‌آید که آن‌ها همیشه در زمان مناسب در جای مناسب قرار دارند. معمولاً شانس و تصادف هم در این موارد حاصل سال‌ها کار دقیق در حوزه‌ای است که آن کشف در آن صورت گرفته است.

پس می‌بینیم که افسانه‌ها و باورهای نادرست زیادی در رابطه با نبوغ وجود دارد. این باورها ما را از شکوفایی نبوغ ذاتی‌مان بازمی‌دارند. آنها به ما اجازه تنبلی می‌دهند؛ به ما می‌گویند که اگر ایده‌های متفاوت و جدیدی مطرح کنیم مردم ما را دیوانه خواهند پنداشت؛ به ما می‌گویند که مطرود خواهیم شد؛ یا ما که از این شانس‌ها نداریم، یا هنوز جوانیم یا برای ما دیر شده که به پتانسیل‌های خلاقمان دست‌یابیم؛ اما همه اشتباه است. ما باید دائما تلاش کنیم تا به بهترین کسی که می‌توانیم، تبدیل شویم. طبیعت هیچ‌چیز و هیچ‌کس را بیهوده خلق نکرده، ما اینجاییم تا مأموریتی را به انجام برسانیم. به قول رالف وال دو امرسون:

وقتی طبیعت می‌خواهد کاری انجام شود، نابغه‌ای را برای انجامش خلق می‌کند.  

پس تک‌تک ما بر اساس طرحی دقیق و برای اجرای نقشی یگانه خلق‌شده‌ایم، اما این نقش خودبه‌خود اجرا نمی‌شود، ما دارای قوهٔ اراده و اختیار هستیم و جز با خواستهٔ خود؛ قادر به تحقق آن نخواهیم بود. شکوفا ساختن استعدادها شاید مهم‌ترین هدف زندگی بشری باشد.

از آدمی خواسته شده که از خویشتن آنی را بسازد که تقدیرش را تحقق می‌بخشد.  پل تیلیش

این گفتهٔ تیلیش شاید متناقض به نظر برسد. به دلیل اینکه ما معمولاً تقدیر را چیزی که از قبل رقم خورده است می‌دانیم، نه چیزی ساختنی. این باور از لحاظی درست است. ما استعدادهای خود را انتخاب نمی‌کنیم. نبوغ ذاتی ما عطیه‌ای تقدیری است ام صرفاً با شناختن و ارادهٔ خودمان قادر به تحقق این تقدیر خواهیم بود.


همچنین بخوانید:

هوش شما [چقدر] چطور است؟

با این نشانه‌ها نبوغ ذاتی خود را شناسایی کنید!


منبع: سایت زندگی رویایی





دیدگاه ها : () 




برچسب ها: نبوغ ، نبوغ ذاتی ، خودنبوغ شناسی ، استعداد ، خودشکوفایی ، موسی توماج ، سایت زندگی رویایی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:16 ق.ظ



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر